eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
• میگُفت: وقتی‌همه‌چی‌واست تیره‌‌وتار‌میشه خداروبا‌ این‌اسم‌صدابزن یانورَ‌کُلِّ‌نور 🔐'🧡:)
من‌ودلتنگی‌ویک‌آه‌غلیظ‌ازته‌دل نکنم‌عکس‌توراسیرتماشاچه‌کنم:
حیا...! کلمه‌ایی‌است‌که‌اگه‌ نباشدنه‌دختران چادری‌مذهبی‌ محسوب‌میشوند‌نه‌پسران ریش‌دارتسبیح‌بدست✨
❥ یہ‌جـآیی‌ . . . انگآر‌خـدآ‌یوآش‌در‌گوشـت‌میگہ: "إنّۍأنارَبٌّڪ" خدات‌منم..‌بیخیالِ‌همه!🧸🩵
-| پلاك‌خونه‌های‌نزدیك‌حرم‌تومشھد:🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part105 <زهرا> با دیدن گل و مانتو عبایی خیلی خوشحال شدم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ذوق از سر و صورتم میریخت تو همون لحظه بود که زهره اومد داخل اتاق نگاهی بهم کرد و گفت: +عجب‌چیزیه..‌چقدر‌گرفتیش؟! _مهدی‌خریده‌قشنگه‌نه؟ +خیلی‌خوبههه‌بهت‌هم‌میاد خندیدم که گفت: +راستی‌قراره‌برای‌نذری‌فردا‌بریم‌خرید‌لباساتو‌ عوض‌نکن‌مامان‌اینا‌دارن‌میان _خستم‌ولی‌باشه‌ زهره از اتاق بیرون رفت منم مانتومو عوض کردم روسری رو درست کردم و رفتم پایین نذری فردا آش رشته بود که مامان برای داداش نذر کرده بود که حالش خوب بشه حدود ۲ ساعتی خرید طول برد همون بیرون شام خوردیم و برگشتیم خونه وقتی برگشتیم خونه خسته و کوفته بودیم هرکدوممون بدون هیچ کار دیگه ای رفت سمت اتاقش که بخوابه لباسامو که عوض کردم کارای قبل خوابمو انجام دادم و بعد از شب بخیر گفتن به همه سمت اتاقم رفتم و به تختم پناه بردم به محض پرت کردن خودم روی تخت آخیشی گفتم گوشیمو برداشتم که دیدم مهدی پیام داده <از خرید برگردی خسته‌ای پس بخواب فردا میبینمت> چقدر این پسر خوب بود آخه:)) همون لحظه جواب دادم نوشتم: <چشم..دوست‌داشتم‌صحبت‌کنیم‌ولی‌خواب امون‌نمیده‌،فردا‌منتظرتم‌شب‌بخیر> پیامشو لایک کردم و از گوشی بیرون اومدم چشمامو که بستم چند دقیقه‌ای طول نکشید و خوابم برد.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ______🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part106 ذوق از سر و صورتم میریخت تو همون لحظه بود که زه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با صدا زدنای مامان بیدار شدم همون‌طور که من تو عمق خواب بودم زهره هم اونطوری بود و هنوز بیدار نشده بود بعد از سلام به مامان بهش گفتم خودم بیدارش میکنم میاییم بالشت کوچیک تختمو برداشتم و به سمت زهره پرت کردم که دقیقا تو سرش خورد یه طوری از خواب پرید که هم دلم سوخت هم خندم گرفت با حالت خواب آلود و موهای که روی صورتش ریخته بود گفت : +آزار‌داری‌تو زدم زیر قهقهه و گفتم: _چیکار‌کنم‌خب‌خوابت‌سنگینه‌مامان‌هی‌صدات کرد‌بیدار‌نمیشدی +ان‌شاءالله‌شب‌خدمتت‌هستم _تلافی‌نکنی‌نمیشه؟! +نه‌دیگه‌..عادت‌هممونه‌مخصوصا‌داوود _پاشو‌بریم‌کار‌داریم‌امروز +عا..راست‌میگی‌بریم سمت سرویس رفتیم و نوبت نوبتی صورتمو شستیم رفتیم صبحانه بخوریم که بعدش کارای نذری رو شروع کنیم بعد از صبحانه بابا رفت سرکار داوود هم محمدو بیرون برد که دوری بزنن مامان به خانواده مهدی اینا هم گفته بود بیان خاله اینا هم قرار بود برای کمک بیان چون نذری دو دیگ بود یه دیگ برای اقوام و دیگ دیگری برای نیازمند ها سمت اتاقم رفتم و موهامو شونه کردم با کش‌موی‌سبزم سفت به طور دم‌اسبی بستم لباس های ست سبزم هم پوشیدم و پایین رفتم و فقط یه روسری دم دستم گذاشتم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀____________
نمیدانم اما مادرم می‌گفت بچه در شش ماهگی تازه گردن میگیرد💔