• میگُفت:
وقتیهمهچیواست
تیرهوتارمیشه
خداروبا ایناسمصدابزن
یانورَکُلِّنور 🔐'🧡:)
#خدایمن
حیا...!
کلمهاییاستکهاگه
نباشدنهدختران چادریمذهبی
محسوبمیشوندنهپسران
ریشدارتسبیحبدست✨
#تلنگر
❥
یہجـآیی . . .
انگآرخـدآیوآشدرگوشـتمیگہ:
"إنّۍأنارَبٌّڪ"
خداتمنم..بیخیالِهمه!🧸🩵
#خدایمن
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part105 <زهرا> با دیدن گل و مانتو عبایی خیلی خوشحال شدم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part106
ذوق از سر و صورتم میریخت
تو همون لحظه بود که زهره اومد داخل اتاق
نگاهی بهم کرد و گفت:
+عجبچیزیه..چقدرگرفتیش؟!
_مهدیخریدهقشنگهنه؟
+خیلیخوبهههبهتهممیاد
خندیدم که گفت:
+راستیقرارهبراینذریفردابریمخریدلباساتو
عوضنکنماماناینادارنمیان
_خستمولیباشه
زهره از اتاق بیرون رفت منم مانتومو عوض کردم روسری رو درست کردم و رفتم پایین
نذری فردا آش رشته بود که مامان برای داداش
نذر کرده بود که حالش خوب بشه
حدود ۲ ساعتی خرید طول برد
همون بیرون شام خوردیم و برگشتیم خونه
وقتی برگشتیم خونه خسته و کوفته بودیم
هرکدوممون بدون هیچ کار دیگه ای رفت
سمت اتاقش که بخوابه
لباسامو که عوض کردم کارای قبل خوابمو
انجام دادم و بعد از شب بخیر گفتن به همه
سمت اتاقم رفتم و به تختم پناه بردم
به محض پرت کردن خودم روی تخت
آخیشی گفتم
گوشیمو برداشتم که دیدم مهدی پیام داده
<از خرید برگردی خستهای پس بخواب فردا میبینمت>
چقدر این پسر خوب بود آخه:))
همون لحظه جواب دادم نوشتم:
<چشم..دوستداشتمصحبتکنیمولیخواب
اموننمیده،فردامنتظرتمشببخیر>
پیامشو لایک کردم و از گوشی بیرون اومدم
چشمامو که بستم چند دقیقهای طول نکشید
و خوابم برد..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
______🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part106 ذوق از سر و صورتم میریخت تو همون لحظه بود که زه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part107
با صدا زدنای مامان بیدار شدم
همونطور که من تو عمق خواب بودم زهره
هم اونطوری بود و هنوز بیدار نشده بود
بعد از سلام به مامان بهش گفتم خودم بیدارش میکنم میاییم
بالشت کوچیک تختمو برداشتم و به سمت
زهره پرت کردم که دقیقا تو سرش خورد
یه طوری از خواب پرید که هم دلم سوخت
هم خندم گرفت
با حالت خواب آلود و موهای که روی
صورتش ریخته بود گفت :
+آزارداریتو
زدم زیر قهقهه و گفتم:
_چیکارکنمخبخوابتسنگینهمامانهیصدات
کردبیدارنمیشدی
+انشاءاللهشبخدمتتهستم
_تلافینکنینمیشه؟!
+نهدیگه..عادتهممونهمخصوصاداوود
_پاشوبریمکارداریمامروز
+عا..راستمیگیبریم
سمت سرویس رفتیم و نوبت نوبتی
صورتمو شستیم رفتیم صبحانه بخوریم
که بعدش کارای نذری رو شروع کنیم
بعد از صبحانه بابا رفت سرکار
داوود هم محمدو بیرون برد که دوری بزنن
مامان به خانواده مهدی اینا هم گفته بود بیان
خاله اینا هم قرار بود برای کمک بیان
چون نذری دو دیگ بود
یه دیگ برای اقوام و دیگ دیگری برای نیازمند ها
سمت اتاقم رفتم و موهامو شونه کردم
با کشمویسبزم سفت به طور دماسبی بستم
لباس های ست سبزم هم پوشیدم و پایین
رفتم و فقط یه روسری دم دستم گذاشتم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀____________