اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part107 با صدا زدنای مامان بیدار شدم همونطور که من تو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part108
فعلا زود بود و مردی نمیومد ولی برای اطمینان
روسریمو کنار دستم گذاشتم و سینی نخود رو
برداشتم و زهره هم سینی لوبیا رو برداشت
فعلا خودمون سه تا بودیم و کسی نیومده بود
ساعت 10 که شد خاله اینا از راه رسیدن
و نیم ساعت بعدش خانواده نگین اینا
خانواده مهدی و دایی اینا هم اومدن
اونا هم بهمون ملحق شدن
چون نذری زیاد بود هرکسی یه گوشه
کار رو گرفته بود که بتونیم به همهی کارا برسیم
ناهار چون وقت نمیکردیم درست کنیم
قرار بود داوود از بیرون برامون بگیره بیاره
حدود ساعت ۱۲:۳۰ ظهر بود که داوود اینا اومدن روسریمو سرم کردن و بقیه هم
چادراشونو انداختن روی سرشون
داداش که یواشی سلام کرد و رفت اتاقش
غذاها رو از داوود گرفتم و بهش گفتم بره
از انباری با کمک رسول دیگ و اجاق گاز ها
رو بیارن تو حیاط
غذا رو بردم و داخل و دسته جمعی ناهار خوردیم
یه استراحت کوتاهی کردیم و دوباره ادامه دادیم نخود و لوبیا ها تموم شد اونا رو دادیم
مامان اینا و من و زهره رفتیم اتاق که لباسای
خونگیمونو عوض کنیم و مانتو بپوشیم
من تصمیم گرفتم مانتویی که مهدی برام
گرفته بود رو بپوشم که قطعا خوشحال میشه
مانتومو به همراه شلوارم برداشتم و پوشیدم
روسری مشکی برداشتم و با گیره فیکس کردم
عطری زدیم و چادرمو برداشتم
زهره هم یه عبای مشکی پوشیده بود
سمت پایین رفتیم که دیدم دیگ ها رو
روشن کردن و سبزی ها رو توی دیگ ریخته
بودن و اونطرف هم لوبیا و نخود در حال پخت بودن..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part108 فعلا زود بود و مردی نمیومد ولی برای اطمینان روس
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part109
تو حیاط بودیم که همون لحظه بود
مهدی هم به همراه آقا سبحان از راه رسیدن
وارد که شدن به جمع سلام کردن و اومدن
سمت من ، آقا سبحان به من سلامی کرد و رفت پیش داوود اینا
مهدی اومد نزدیکم و گفت:
+سلامزیبایمن..عجیباینمانتوبهتمیاد
لبخندی زدم و گفتم:
_سلامسلیقهآقامونهدیگه..
خندید و رفت پیش پسرا
لوبیا و نخود که آماده شدن ریختیم تو سبزیها
رشته ها رو آوردیم و کمکم ریختیم تو دیگ
وقت هم زدن آش بود همه نوبتی میخواستن
هم بزنن.. اول بزرگتر ها نوبتی هم زدن
بعد نوبت به ماها رسید
ملاقه رو توی دستم گرفتم و نیت کردم
برای سلامتی همه و خانواده هامون دعا کردم
برای زندگی خودم و مهدی دعا کردم
و چون زیاد بودیم ملاقه رو دادم نفر بعد
که زهره بود
رفتم اون سمت و روی تخت گوشه حیاط نشستم و کشک و ظرف ها رو برای پخش آماده کردم که یهو نگاهم به آقا سبحان افتاد
در حال نگاه کردن و به زهره بود
چرا و به چه دلیل نمیدونم ولی مشکوک بود
مهدی که رفته بود هم زده بود اومد کنارم
وایساد و دستاشو تو جیبش کرد و گفت:
+کمکنمیخوای؟..
_نهکارینیستخانوماهستن..
_برایپخشکمکمیخوام
+درخدمتم بانو
خندیدم و سرمو پایین انداختم
مامانش مهدی رو صدا زد و اونم رفت
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀__________
اربـاً اربـا دلِ بابـایِ علـیاکبـر بود؛
زخـم قـلـبِ پـدر از جـسـمِ پـسر بـدتـر بود..💔
#حضرتعلیاکبر
آخࢪش ...!
یڪ نفࢪ از ࢪاه مۍࢪسہ،
که بودنش :)
جبࢪان تمام نبودن هاست .
محبوبمن✨🫀
#اللهمعجللولیکالفرج
بازهم دࢪبہدࢪ شب شدم اۍ نوࢪ سلام..″
باز هم زائࢪتان نیستم از دوࢪ سلام..🩵🫀'!⟩
#امامحسین