اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part108 فعلا زود بود و مردی نمیومد ولی برای اطمینان روس
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part109
تو حیاط بودیم که همون لحظه بود
مهدی هم به همراه آقا سبحان از راه رسیدن
وارد که شدن به جمع سلام کردن و اومدن
سمت من ، آقا سبحان به من سلامی کرد و رفت پیش داوود اینا
مهدی اومد نزدیکم و گفت:
+سلامزیبایمن..عجیباینمانتوبهتمیاد
لبخندی زدم و گفتم:
_سلامسلیقهآقامونهدیگه..
خندید و رفت پیش پسرا
لوبیا و نخود که آماده شدن ریختیم تو سبزیها
رشته ها رو آوردیم و کمکم ریختیم تو دیگ
وقت هم زدن آش بود همه نوبتی میخواستن
هم بزنن.. اول بزرگتر ها نوبتی هم زدن
بعد نوبت به ماها رسید
ملاقه رو توی دستم گرفتم و نیت کردم
برای سلامتی همه و خانواده هامون دعا کردم
برای زندگی خودم و مهدی دعا کردم
و چون زیاد بودیم ملاقه رو دادم نفر بعد
که زهره بود
رفتم اون سمت و روی تخت گوشه حیاط نشستم و کشک و ظرف ها رو برای پخش آماده کردم که یهو نگاهم به آقا سبحان افتاد
در حال نگاه کردن و به زهره بود
چرا و به چه دلیل نمیدونم ولی مشکوک بود
مهدی که رفته بود هم زده بود اومد کنارم
وایساد و دستاشو تو جیبش کرد و گفت:
+کمکنمیخوای؟..
_نهکارینیستخانوماهستن..
_برایپخشکمکمیخوام
+درخدمتم بانو
خندیدم و سرمو پایین انداختم
مامانش مهدی رو صدا زد و اونم رفت
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀__________
اربـاً اربـا دلِ بابـایِ علـیاکبـر بود؛
زخـم قـلـبِ پـدر از جـسـمِ پـسر بـدتـر بود..💔
#حضرتعلیاکبر
آخࢪش ...!
یڪ نفࢪ از ࢪاه مۍࢪسہ،
که بودنش :)
جبࢪان تمام نبودن هاست .
محبوبمن✨🫀
#اللهمعجللولیکالفرج
بازهم دࢪبہدࢪ شب شدم اۍ نوࢪ سلام..″
باز هم زائࢪتان نیستم از دوࢪ سلام..🩵🫀'!⟩
#امامحسین