اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part109 تو حیاط بودیم که همون لحظه بود مهدی هم به همر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#110
شروع کردیم به پر کردن ظرف ها یه گروه
روی دیگ نیازمندا بود یه گروه رو دیگ فامیلا
من و مامانم و مهدی و نرگس و محمد و نگین روی دیگ نیازمندا بودیم بقیه روی اون دیگ
جالب بود که آقا سبحان هم رفته بود دیگی
که زهره اونجا بود
باید بسپرم به مهدی از زیر زبونش حرف بکشه
تقریبا نصف ظرف ها که پر شد با مهدی سمت
ماشینش رفتیم چندتا سبد رو که توش ظرفای
نذری بود گذاشتیم و با مهدی رفتیم که توی
شهر بین نیازمندا پخش کنیم
تو شهر که به نیازمندا میدادیم لبخندی از
خوشحالی میزدن و همون خنده تموم خستگی
بدنمونو از بین میبرد و حالمونو خوب میکرد:)
حدود دو ساعتی تو شهر بودیم و همه ظرفایی
که با ما بود رو پخش کردیم و سمت خونه رفتیم تو راه خونه بودیم که مهدی نگاهی بهم
کرد و گفت:
+زهراامشبقرارهمامانمبحثعقدروبندازهوسط
تعجب کردم و گفتم:
_همینامشب؟
_چرازودترنگفتی..
+خودممهمونوقتیکهصدامکردفهمیدم
+امیدوارمپدرتمخالفتینکنه
_چرابایدمخالفتکنه؟!
_نترس..احتمالزیادقبولکنه
+خداکنهبشهحداقلمیتونیبیایخونهمابمونیچندشب
خندیدم و نگاش کردم و گفتم :
_انشاءالله
وقتی رسیدیم خونه ظرفای نذری روهمه پخش
کرده بودن و قرار بود مردا دیگ ها رو بشورن
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #110 شروع کردیم به پر کردن ظرف ها یه گروه روی دیگ نیازمن
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part111
داوود تا ما رو دید خندید و گفت:
-بریدداخلآشبخوریدبعدشدرخدمتآقامهدی
ودیگهاهستیم
همه کسایی که تو حیاط بودن زدن زیر خنده
مهدی نگاهی به داوود کرد و گفت :
+میامخدمتحالا
خندیدیم و سمت داخل خونه رفتیم
چون دیر اومدیم شام خورده بودن و فقط من
و مهدی فقط بودیم که روی میز ناهارخوری
نشستیم و مامان برامون آش آورد
روی میز که بودیم به مهدی گفتم:
_مهدیزیرزبوناینآقاسبحانروبکش
_فکرکنمدلشجاییگیرکرده
درحال خوردن غذا بود که یهو متوقف شد
سرشو آورد بالا نگام کرد و گفت:
+کاریکرده؟حرفیزده؟چیزیدیدی؟
ریز خندیدم و گفتم:
_عزیزمننفسبکش..آروم
_تواولبپرساگهچیزینبودخودممیگمچیدیدم
غذاش که کمکم آخراش بود قاشقشو روی
ظرف گذاشت و گفت:
+همینامشبکارشومیسازممیگمبهت
خندیدم و گفتم:
_کارآگاهمننکشیمون
از روی صندلی بلند شد لبخندی زد و رفت
منم بقیه غذام رو خوردم و ظرفامونو شستم
و رفتم توی سالن کنار نرگس نشستم تو جمع
چند دقیقهای نگذشت که مامان مهدی گفت:
+خبببخشیدمنیهصحبتیدارمباهاتونالان
همکهمهدیوداداشهایزهرابیروننبگمبهتره
سکوتی تو جمع موج زد و همه منتظر بودن مامان مهدی صحبت کنه..!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀____________
- أعَانَاللهقَلبَاًتَمَنیٰمَالَيسَمَکتُوبَاً لَهُ ؛
خـُدا یاری کند ؛
قلبی را که در آرزوی ِ
چیزیست که ،
در تقدیرش نیست🪴☕️،
#خدایمن
سلام رفقا یه چند تا استوری براتون میزارم که استفاده کنید چون تا دو روز فعالیت ندارم🥲