eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part109 تو حیاط بودیم که همون لحظه بود مهدی هم به همر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم شروع کردیم به پر کردن ظرف ها یه گروه روی دیگ نیازمندا بود یه گروه رو‌ دیگ فامیلا من و مامانم و مهدی و نرگس و محمد و نگین روی دیگ نیازمندا بودیم بقیه روی اون دیگ جالب بود که آقا سبحان هم رفته بود دیگی که زهره اونجا بود باید بسپرم به مهدی از زیر زبونش حرف بکشه تقریبا نصف ظرف ها که پر شد با مهدی سمت ماشینش رفتیم چندتا سبد رو که توش ظرفای نذری بود گذاشتیم و با مهدی رفتیم که توی شهر بین نیازمندا پخش کنیم تو شهر که به نیازمندا می‌دادیم لبخندی از خوشحالی میزدن و همون خنده تموم خستگی بدنمونو از بین میبرد و حالمونو خوب میکرد:) حدود دو ساعتی تو شهر بودیم و همه ظرفایی که با ما بود رو پخش کردیم و سمت خونه رفتیم تو راه خونه بودیم که مهدی نگاهی بهم کرد و گفت: +زهراامشب‌قراره‌مامانم‌بحث‌عقد‌رو‌بندازه‌وسط تعجب کردم و گفتم: _همین‌امشب‌؟ _چرا‌زودتر‌نگفتی.. +خودمم‌همون‌وقتی‌که‌صدام‌کرد‌فهمیدم +امیدوارم‌پدرت‌مخالفتی‌نکنه _چرا‌باید‌مخالفت‌کنه‌؟! _نترس‌..احتمال‌زیاد‌قبول‌کنه‌ +خداکنه‌بشه‌حداقل‌میتونی‌بیای‌خونه‌ما‌بمونی‌چند‌شب خندیدم و نگاش کردم و گفتم : _ان‌شاءالله وقتی رسیدیم خونه ظرفای نذری روهمه پخش کرده بودن و قرار بود مردا دیگ ها رو بشورن ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #110 شروع کردیم به پر کردن ظرف ها یه گروه روی دیگ نیازمن
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم داوود تا ما رو دید خندید و گفت: -برید‌داخل‌آش‌بخورید‌بعدش‌درخدمت‌آقا‌مهدی‌ و‌دیگ‌هاهستیم همه کسایی که تو حیاط بودن زدن زیر خنده مهدی نگاهی به داوود کرد و گفت : +میام‌خدمت‌حالا‌ خندیدیم و سمت داخل خونه رفتیم چون دیر اومدیم شام خورده بودن و فقط من و مهدی فقط بودیم که روی میز ناهارخوری نشستیم و مامان برامون آش آورد روی میز که بودیم به مهدی گفتم: _مهدی‌زیر‌زبون‌این‌آقا‌سبحان‌رو‌بکش _فکر‌کنم‌دلش‌جایی‌گیر‌کرده درحال خوردن غذا بود که یهو متوقف شد سرشو آورد بالا نگام کرد و گفت: +کاری‌کرده؟حرفی‌زده؟چیزی‌دیدی؟ ریز خندیدم و گفتم: _عزیز‌من‌‌نفس‌بکش..آروم‌ _تو‌اول‌بپرس‌اگه‌چیزی‌نبود‌خودم‌میگم‌چی‌دیدم غذاش که کم‌کم آخراش بود قاشقشو روی ظرف گذاشت و گفت: +همین‌امشب‌کارشو‌میسازم‌میگم‌بهت خندیدم و گفتم: _کارآگاه‌من‌نکشیمون‌ از روی صندلی بلند شد لبخندی زد و رفت منم بقیه غذام رو خوردم و ظرفامونو شستم و رفتم توی سالن کنار نرگس نشستم تو جمع چند دقیقه‌ای نگذشت که مامان مهدی گفت: +خب‌ببخشید‌من‌یه‌صحبتی‌دارم‌باهاتون‌الان‌ هم‌که‌مهدی‌و‌داداش‌های‌زهرا‌بیرونن‌بگم‌بهتره سکوتی‌ تو‌ جمع‌ موج‌ زد و همه منتظر بودن مامان مهدی صحبت کنه..! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀____________
- أعَانَ‌الله‌قَلبَاًتَمَنیٰ‌مَالَيسَ‌مَکتُوبَاً لَهُ ؛ خـُدا یاری‌ کند ؛ قلبی را که در آرزوی ِ چیزیست که ، در تقدیرش نیست🪴☕️،
و اشکی که آدم رو بسازه ، فقط اشکیه که به عشق ِشوما ریخته میشه♥︎ :)
و قسم به لحظه ای که اُمیدت رو ناامید کردن؛ امیدمونو نا امید نکن امامِ عباس❤️‍🩹
سلام رفقا یه چند تا استوری براتون میزارم که استفاده کنید چون تا دو روز فعالیت ندارم🥲
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای‌‌امام‌‌‌حسین‌‌ ، هیچ‌پزشکی‌تجویزی‌برای‌ قلب‌شکسته‍ نداشت‌ خوب‌می‌دانند درمان،فقط‌تویی..❤️‍🩹!