چطور دختر با اعتماد به نفسی باشیم؟!💕
- قدرت نه گفتن🛁💜↶
سعی کنید صادق باشید و هرچیزی را قبول نکنید. قدرت نه گفتن بسیار مهم است و شما باید بتوانید ، به درخواست های دیگران نه بگویید🐤🤍
- پذیرش نقاط ضعف خود 💛🍉↶
نقاط ضعف خودتان را پیدا کنید و انها را بپذیرید. سعی نکنید که ضعف های خودتان را بپوشانید و انکار کنید ؛ بلکه سعی کنید که آنها را برطرف کنید🧚🏻♀️🍭 .
#ایده.🍿🌸.
شهید شوشتری چه قشنگ گفتن که:
+قدیم بُویِ"ایمان" میدادیم...
الان ایمانمان بُو میدهد!
قدیم دنبال "گُمنامی" بودیم...
الان مُواظبیم ناممان گُم نشود! :)
آره خلاصه… یه دستی به سر و روی روح و روانمون بکشیم به نظرم🚶🏿♀💔
#تلنگر
هر روز بنشینید یک مقدار
با امام زمان (عج) درد و دل کنید❤️🩹:)
خوب نیست شیعه روزش شب بشود
و اصلا به یاد او نباشد🍃!
+آیتاللهمیلانی
#اللهمعجللولیکالفرج
انسان تا به مرحلهی کمال و تقوا نرسد،
یا حتی قدم هایی که برمیدارد
سمت ایمان نباشد،
هنوز از فرشتگان بالاتر نیست😶
درضمن اگر دنبال ترفیع و بلوغ
خود نرود و خود را به نفس وا گذارد،
دچار گناه، و از مقام انسانیت به
پستی ِحیوانیت میرسد👩🏻🦯!
#تلنگر
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part115 بعد از شب بخیر گفتن بهم دیگه رفتم تو گوشی که م
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part116
+جونمنصداتدرنیاد..بخواب
+هروقتخواستمبرممیبرمت
اخمام تو هم رفت و گفتم:
_داوودمنالانمیخوامجریانوبدونم
+خبعزیزمنبخوابمیبرمتپیشداداشمحمد
+خودشبراتمیگه
_نهپسجریانمهمیه..منِساده
+نههه
بی توجه به داوود روی تخت دراز شدم و پتومو روی سرم کشیدم و هیچ حرفی نزدم
ولی خب اینکه پای یه دختر دیگه وسطه خوابو
ازم گرفته بود و فقط منتظر بودم داوود صدام
کنه که بریم بیرون و پیش داداش
نیم ساعتی میشد که هنوزم خوابم نبرده بود
که داوود آروم با دستش زد بهم و گفت:
+آرومحاضرشوبریمتوحیاطم
و خودش رفت بیرون
بی سر و صدا بعد از بیرون رفتن داوود سمت مانتوم رفتم و پوشیدم روسری مشکی که جلوی دستم بود همون برداشتم و سرم کردم
و چادرم و برداشتم و سمت پایین رفتم
داداش و داوود مشغول صحبت بودن تا منو
دیدن ساکت شدن و تو ماشین نشستن
در عقب ماشین رو باز کردم و نشستم و آروم
سلامی به داداش کردم..جوابمو داد و بعد رو
به داوود کرد و گفت زنگ بزن که مهدی هم بیاد
تو راه که بودیم هیچ حرفی بینمون رد و بدل
نشد و وقتی که به یه جایی نزدیک اتوبان
رسیدیم ماشین وایساد و پیاده شدیم
مهدی با چشمای خوابآلود زودتر رسیده بود
ما رو که دید سریع اومد جلو
قبلش داداش گوشی هممونو تو ماشین
گذاشته بود و رفتیم توی ماشین مهدی نشستیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part116 +جونمنصداتدرنیاد..بخواب +هروقتخواستمبرم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part117
داداش نگاهی به هممون کرد و گفت:
&قرارنبودتوباخبربشیولیخبمتاسفانهفهمیدی
&درموردمهدیفکربدینکناگهبهتنگفتیم
برایجونخودتبودهچونچیزخطرناکیه
تو اون تایم که داداش حرف میزد هیچکدوممون چیزی نگفتیم و سکوت کردیم
و آخر حرفش داداش چند بار تأکید کرد که هیچکس نباید از این ماجرا بویی ببره حتی زهره!
وقتی فهمیدم که فکرم غلط بود خیالم راحت شد و داوود که کنارم نشسته بود گفت:
+نترس..سرتهوُونیاورده
نگاهی بهش کردم و گفتم:
_داوودنصفتمیکنما
خندید و گفت :
+خطرناکجنگی
هم خندم گرفته بود هم بغضم که داوود
بین حرفاش فهمید و گفت:
+حالالوسنکنخودتودیگه
و دستشو دور گـ. ردنم انداخت و لپمو بوس کرد
داداش داوود رو با خودش برد تو ماشین تا منو مهدی کمی صحبت کنیم و بعد برگردیم خونه
به محض رفتن داداش اینا مهدی سمتم برگشت و گفت:
+بهجانخودتکهبرامعزیزینمیخواستمجونت
توخطربیوفتهالبتهکهالانهمفهمیدی
سرمو پایین انداخته بودم و به حرفای مهدی گوش میکردم که دستشو آورد سمت چونم و
صورتمو بالا گرفت و بهم گفت:
+خبناراحتیتبرایچیه؟
نگاش کردم و گفتم:
_وقتیاینموضوعاینقدرخطرناکهکهنباید
میدونستمخبتومیخوایبریبیناونابراتبده
خندید و گفت:
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀__________