eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part119 تنها کسی که میتونست آرومم کنه مامانم بود بعد از
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خونه‌ی که همه توش گریه می‌کردن و سیاه پوش بودن خونه مهدی اینا بود سبحان روی پله نشسته بود و میزد تو سرش نرگس اومد جلوی پام افتاد و گریه میکرد نفسم رفته بود و دهنم باز نمیشد چیزی بگم برگشتم و عکس مهدی که گوشه‌ش پارچه سیاه بود رو دیدم باید باور میکردم که تموم شده ؟ پس من این وسط چه بلایی سرم میومد ؟ محال بود باور کنم به همین زودی تنهام گذاشته .. •••• از خواب پریدم صورتم خیس بود و نفس نفس میزدم ، زهره با ترس نگام میکرد با دیدن صورت زهره زدم زیر گریه خودم تو بغلش انداختم که اونم سرمو ناز میکرد و گفت: +قربونت‌بشم‌چه‌خوابی‌دیدی‌؟نترس‌من‌کنارتم توانایی صحبت کردن نداشتم و نمیتونستم چیزی بگم و فقط گریه میکردم با گریه نگاش کردم و گفتم: _تو‌خواب‌..مهدی‌مرده‌بود‌..زهره حتی آوردن کلمات مردن مهدی برام عذاب آور بود زهره لبشو گاز گرفت و گفت: +با‌مهدی‌دعوات‌شده؟ _آره‌..آره..میگفت‌بمیرم‌جنازم‌پیش‌خودته _زهره‌من‌هنوز‌عقد‌هم‌نکردم‌که‌اینطور‌میگه _گناه‌من‌چیه‌ تمام حرفام با گریه بود که زهره گفت: +توروخدا‌گریه‌نکن‌میزنم‌زیر‌گریه‌ها +اذیت‌نکن‌خودتو‌خواب‌بوده‌خداروشکر سرمو بالا آوردم و گفتم: _یعنی‌کارش‌اینقدر‌خطرناکه‌که‌منو‌آماده‌کرد؟ +نه‌عزیزمن‌..مگه‌داداشامون‌تو‌این‌کار‌نیستن؟ +مهدی‌کرم‌داره‌اینطورگفته‌خودم‌حالشو‌جا‌میارم +مامان‌اینا‌رفتن‌بیرون‌برو‌صورتتو‌بشور‌بیا‌یکم‌صبحانه‌بخور سرمو بوس کرد و پایین رفت یعنی من به خاطر یه حرف انقدر اذیت شده بودم؟! آنقدری که خواب بد ببینم و حالم بد بشه؟! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀_________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part120 خونه‌ی که همه توش گریه می‌کردن و سیاه پوش بودن
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم هر چقدر هم معذرت خواهی کنه این حال من یادم نمیره به زور از تخت بلند شدم و رفتم سمت سرویس که دست و صورتمو شستم و بعد پایین رفتم که زهره برام صبحانه آماده کرده بود و وقتی منو دید لبخندی زد یه صبحونه دوتایی چیده بود با همون مربایی که من دوست دارم فقط تونستم چند لقمه با یه چای بخورم اونم به زور زهره نگاهی بهم کرد و گفت: +میخوای‌بریم‌بیرون‌بگردیم‌حالت‌عوض‌بشه؟ نیاز داشتم واقعا سری به علامت آره تکون دادم که از جاش بلند شد و گفت: +پس‌تا‌اینا‌رو‌جمع‌میکنم‌برو‌آماده‌شو باشه‌ی زیر لب گفتم و رفتم بالا موهامو آروم بستم و دستی به صورتم کشیدم یه مانتوی قهوه ای و روسری نسکافه ای پوشیدم و چادرمو برداشتم تا زهره بیاد روی تخت نشستم و منتظر زهره بودم اومد و مشغول آماده شدنش شد خیلی سریع آماده شد که بریم گوشیم خاموش بود و نیاز نداشتم بیارمش کیفمو برداشتم و با زهره رفتیم رفتیم یه بازار کوچیک سنتی که وسایل قشنگی داشت حداقل با دیدن اون وسایل حالم یکم بهتر شد تو اون وسطا یهو زهره سمتم برگشت و گفت: +چهارشنبه‌بله‌برونته‌بیا‌بریم‌حداقل‌دنبال‌پیرهن‌بگردیم راست می‌گفت با اینکه قهر بودم ولی خب یه موضوع بین خودم و مهدی بود و برای همین باید حداقل کارای بله برونمو میکردم سمت یه مغازه رفتیم که پیرهن های قشنگی داشت تنوع کاراش بالا بود ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀_________
امروز هم یهو بهتون چهار پارت دادم مردن مهدی هم کنسل کردم👀
‌زِ عشقت بند بندِ این دل دیوانه می لرزد ؛ خرابم می کنی اما ، خرابی با تو می ارزد ..! -هوشنگ‌ابتهاج🌱
نگاهم می‌کنی، قلبم درون سینه می‌لرزد نگاهم کن، نگاه تو به درد سینه می‌ارزد...🤍
عادت کردن یه وقتایی ترسناکه... مثلاً وقتی که یه شیعه... غیبت امام زمانش... براش عادی بشه...💔
حقیقت را میخواهید🙃؟! ما نه بدبختیم ؛ نه افسرده و نه حتی بیمارِ روانی . . . عاشق هَم نیستیم💘 ما فقط از خُدا دور شدیم!؛ و این چیزی است که دارد ما را میکُشد.. |
از تو دست بکشم؟! ابدا ابدا ..🥲❤️‍🩹
00:00