اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part120 خونهی که همه توش گریه میکردن و سیاه پوش بودن
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part121
هر چقدر هم معذرت خواهی کنه
این حال من یادم نمیره
به زور از تخت بلند شدم و رفتم سمت سرویس که دست و صورتمو شستم و بعد پایین رفتم که زهره برام صبحانه آماده کرده بود و وقتی منو دید لبخندی زد یه صبحونه دوتایی چیده بود با همون مربایی که من دوست دارم
فقط تونستم چند لقمه با یه چای بخورم
اونم به زور زهره
نگاهی بهم کرد و گفت:
+میخوایبریمبیرونبگردیمحالتعوضبشه؟
نیاز داشتم واقعا سری به علامت آره تکون دادم که از جاش بلند شد و گفت:
+پستاایناروجمعمیکنمبروآمادهشو
باشهی زیر لب گفتم و رفتم بالا
موهامو آروم بستم و دستی به صورتم کشیدم
یه مانتوی قهوه ای و روسری نسکافه ای پوشیدم و چادرمو برداشتم تا زهره بیاد
روی تخت نشستم و منتظر زهره بودم
اومد و مشغول آماده شدنش شد
خیلی سریع آماده شد که بریم
گوشیم خاموش بود و نیاز نداشتم بیارمش
کیفمو برداشتم و با زهره رفتیم
رفتیم یه بازار کوچیک سنتی که وسایل قشنگی داشت حداقل با دیدن اون وسایل حالم یکم بهتر شد تو اون وسطا یهو زهره سمتم برگشت و گفت:
+چهارشنبهبلهبرونتهبیابریمحداقلدنبالپیرهنبگردیم
راست میگفت با اینکه قهر بودم ولی خب یه موضوع بین خودم و مهدی بود و برای همین باید حداقل کارای بله برونمو میکردم
سمت یه مغازه رفتیم که پیرهن های
قشنگی داشت تنوع کاراش بالا بود
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀_________
زِ عشقت بند بندِ این دل دیوانه می لرزد ؛
خرابم می کنی اما ، خرابی با تو می ارزد ..!
-هوشنگابتهاج🌱
#عاشقانه
نگاهم میکنی، قلبم درون سینه میلرزد
نگاهم کن، نگاه تو به درد سینه میارزد...🤍
#عاشقانه
عادت کردن یه وقتایی ترسناکه...
مثلاً وقتی که
یه شیعه...
غیبت امام زمانش...
براش عادی بشه...💔
#اللهمعجللولیکالفرج