اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part141 اول از قسمت بابا اینا شروع کردم و بعد برای مام
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part142
چند دقیقه نشده بود که مهدی رفت دیدم یهو
گوشیم زنگ خورد که با دیدن اسم تعجب
کردم مهدی بودا.. همین الان رفت چیکار داره
یعنی؟سریع جواب دادم و گفتم:
_جانمعزیزم..دلتتنگشد؟!
+اونکهبلهولییادمرفتیهچیزیوبگم..
_خببگوالان..
مکثی کرد و گفت:
+ببینگفتیازسبحانبپرسمعاشقشدهیانه
+پرسیدمکهگفتاززهرهخوششاومده
خندیدم و گفتم:
_میدونستم..
_پسرفیقعزیزتهمدلشوبهخواهرمنباخته
_اگرقبولکنهزندگیتونوبردین
+بلهبلهقطعا.. فرشتههاکمن
_پسمنبرمبازهرهحرفبزنم
+آرهبعدخبرشوبهمبده
_باشهخداحافظت
+خداحافظعزیزجان
قطع کردم و لبخندی زدم دستامو بهم مالـ..یلدم
زهره رو صدا کردم که بیاد تو حیاط و
خودمم رفتم روی تخت سنتی نشستم تا بیاد..
وقتی اومد اشاره کردم بیاد کنارم بشینه
نشست و گفت:
+چیزیشده؟!
صورتمو بهم ریختم و گفتم :
_آره
ترسیده نگام کرد و صداش بالا رفت وگفت:
+چیشدههه
دستمو گذاشتم جلوی دهنش و خندیدم
_خاکبرسرتآرومممم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part142 چند دقیقه نشده بود که مهدی رفت دیدم یهو گوشیم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part143
+خببگوچیشده
به طور مسخره دستامو گذاشتم
رو صورتم و گفتم :
_میخوامشوهرتبدم
+زهرا
لحنش جدی شده بود سرمو بالا آوردم که
دیدم ابروهاشو بالا انداخته که گفت:
+میدونستیخیلیومغزتمریضه؟
_آرهگفتهبودی
و زدم زیر قهقهه
+حالاجریانچیهواقعا
_خواستگاراومدهعزیزممم
+کیه..؟میشناسمش؟
_آره
زد تو پهلوم و گفت:
+بگوخببب
دستمو گذاشتم رو پهلوم و گفتم:
_آخآخبیچارهشوهرت
+بگودیگهعه..
_سبحان..رفیقمهدی
یهو سکوت کرد خندش مهو شد
خودمو جمع کردن نگاهش کردم و گفتم:
_چیشدخوبی؟!
سرشو بالا آورد و خندید
_الحق قل خودمی
نگام کرد و گفت:
+چیزیگفته؟
_اونکهآره..ولیبگوخوشتازشمیاد؟!!
+اوممم.. آدمخوبیه
_همینننن؟!
سرشو پایین انداخت
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
چۅنجَۅاهِرزیرِچـٰادُردۅربـٰاشاَزدیدِههـٰا
میشَۅَدپـٰامـٰالِمَردُمسَنگِاَرزانبیشتَر…!
#چادرانه
-گـُلنـَرگـِسزِشـَمیمسـَحرتمـَستشـُدم
عـَطرجـٰآنبـَخشچـٰآدُرَتاَزجـٰآنمـُعطـَرنـَروَدシ..!