eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part153 _خوبه‌پس‌..چون‌یه‌کوچولو‌خرید‌داشتم‌ +باشه‌ساعت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم میدونستم.. میدونستم که ماموریته میدونستم الکیه.. میدونستم فقط چند وقته ولی نمی‌تونستم مهدی رو جز کنار خودم کنار کسی دیگه ببینم .. حس کردم نفسم تنگ شد دستمو سمتم گره روسریم بردم و کمی شـ..لـ..ش کردم نفسی عمیق کشیدم و بدون اینکه بهشون نگاه کنم رفتم سمت بچه ها لبخندی مصنوعی زدم و لباسی برای اینکه گمراهشون‌ کنم بهم گیر ندن برداشتم و نگاهش کردم بعد از خرید بچه ها کم‌کم هوا تاریک میشد از سارا جدا شدیم و با یه تاکسی به سمت خونه برگشتیم وارد خونه که شدیم گوشیم زنگ خورد ،مهدی بود .. جواب ندادم چون نمیشد وسط پذیرایی باهاش صحبت کنم و کنار گوشیمو آروم فشار دادم و صداش رو قطع کردم و روی بی صدا زدم تا مامانم میخواست میز شام رو حاضر کنه رفتم بالا لباسامو عوض کنم و جواب مهدی رو بدم تا پامو توی اتاق گذاشتم مهدی زنگ زد .. هنوز زهره بالا نیومده بود و جواب دادم: _الو.. +الو زهرا.. کجایی‌چرا‌جواب‌نمیدی؟؟ +سه‌بار‌تا‌الان‌زنگ‌زدم‌‌.. تا خواست جمله بعدی رو بگه گفتم: _چیزی‌نیست‌دستم‌گیر‌بود +زهرا‌به‌جان‌خودت‌که‌عزیزی‌برام‌مجبورم +بهت‌که‌گفتم‌چقدر‌دوستت‌دارم _میدونم‌.. _ولی‌حس‌و‌حال‌زنونه‌س.. +شرمندتم واقعا _دشمنت‌.. _فردا‌مراسمه‌برم‌کارامو‌کنم‌کاری‌نداری‌؟! +نه‌تاج‌سرم..‌ببخشید‌بازم‌شبت‌بخیر _شبت‌بخیر ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part154 میدونستم.. میدونستم که ماموریته میدونستم الکیه.
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم و سریع قطع کردم که زهره اومد داخل.. نگاهی بهم کرد و رفت سمت کمد لباساش تا وسایلشو بزاره ولی .. بغض لعنتیم بدجور راه نفس کشیدنمو بسته بود.. لباسامو عوض کردم و با زهره رفتیم پایین که غذا بخوریم قبل از اینکه بریم رفتم‌ سرویس همونجا بغضم باز شد و فقط دستمو جلوی دهنم گذاشتم که صدام بیرون نره.. حس خوبی به این مأموریت نداشتم.. میترسم..یه حس بد .. یه حس دل‌نگرانی برای مهدی.. به خاطر خودم گریه نمی‌کردمم.. همش برای مهدی بود که چیزیش نشه ..!! آروم صورتمو شستم و رفتم سمت پذیرایی.. روی میز نشستم و غذامو کشیدم مامانم نگاهی بهم کرد و گفت: +زهرا.. _جانم‌مامان +چشمات‌چرا‌قرمزه؟؟ وای مال گریه بود ولی خودمو به اون راه زدم گفتم: _هیچی‌یکم‌خستم..‌باید‌بخوابم +آها باشه‌زودتر‌غذاتو‌بخور‌برو _باید‌بهت‌کمک‌کنم‌بعد‌ +نه‌داوود‌و‌زهره‌هستن _باشه غذامو خوردم و بعد شب بخیر رفتم اتاقم خودمو روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم کاش زودتر بریم سر خونه زندگیمون.. قرار بود یک ماه بعد عقد عروسیمون باشه! پتومو روی سرم کشیدم و چشمامو بستم طول زیادی نکشید که خوابم برد.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
خدایی که من می‌شناسم ؛ لطفش قطره ای را دریا می‌کند .
آن‌که بودنش بی منت و ابدی‌ست ؛ خداست : )
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
-
 تا کھ‌ امید نباشد، همہ درها 
- بستہ‌ست. ! 🍃 +ـ+
به زودی وقتی همه چیز خوب بود برمیگردی به عقب نگاه میکنی و افتخار میکنی که تسلیم نشدی.🥳📷🖇
چرا به بقیه حسادت میکنی عزیزِجان؟ باور کن دنیا انقدر بزرگه که برای همه جا هست بجا اینکه جای کسیو بگیری تلاش کن جای واقعی خودتو پیدا کنی🧗🏻‍♀🌿. کم کم خودتو اِصلاح کن :)