اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part156 آلارم گوشیم صداش بلند شد .. ساعت ۹ صبح بود.. پت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part157
نگاهی به فضای آرایشگاه کردم که فهمیدم
تغییر دکوراسیون داشته..
رنگبندی آبی و سفید ترکیب قشنگی شده بود..
خوشم اومد که گفتم:
_پریچهقشنگشدهاینجا
صداش از قسمت چپم اومد و گفت:
+بلهعزیزمشمانمیاییپیشمادیگه
_وقتندارمکهدرگیردانشگاهم..
_الانهمکهکارایعروسیمرودارمپیشمیبرم
+انشاءاللهبعدتوزهره..
_اونمبهزودی
یهو سرشو از پشت در آورد بیرون و گفت:
+مگهخبریههه؟!
خندیدم و گفتم:
_انشاءالله
مهدی بهم پیام داد و گفت:
<سلامخانومخونهم..رفتیآرایشگاه؟!
آمادهشدیزنگبزنبیامدنبالت..>
با جمله اول ته دلم یه ذوق خاصی کردم:))
سریع جوابشو دادم و گفتم:
<سلام عزیزم آرهآرایشگامبهتخبرمیدم>
گوشیمو کنار گذاشتم و دیدم پری اومد..
سینی اسپرسو دستش بود گذاشتش روی
میز و اومد کنارم و شروع به کارش کرد ..
پاکسازی صورت رو انجام داد و آرایشمو با
حوصله خاصی انجام داد
حدود ۴۵ دقیقه آرایش طول کشید..
موهامو یه شینیون ساده کرد و گیری به کنارشون زد..
تقریبا آماده شده بودم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part157 نگاهی به فضای آرایشگاه کردم که فهمیدم تغییر دک
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part158
صدای در اومد که فکر میکردم مامان و زهره
باشن پری رفت در رو باز کنه که با صدای
مامان حدسم درست از آب دراومد
مامان وقتی منو دید کلی قربون صدقم رفت..
زهره هم میگفت آرایشم قشنگ شده
به خودم که تو آینه نگاه کردم دیدم که
بلههه یه چیز ساده و قشنگ دراومده
مامان اینا با همکارای پری مشغول شدن
منم رفتم اتاق کناری که لباسمو بپوشم
لباسمو که پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم
همشون یه دست و جیغ زدن..
به مهدی زنگ زدم گفتم من امادم ولی قراره
داوود بیاد سراغمون چون مامان اینا هستن
باشه ای گفت و بعد اینکه فهمیدم اونم مشغول کاراشه قطع کردم ..
مامان اینا کارشون یه ساعتی طول کشید
که به داوود زنگ زدم بیاد
بعد از شنیدن صدای بوق ماشین پایین رفتیم
داوود وقتی سه تا مونو دید گفت
چقدر خوشگلتر شدین و خندید
من جلو نشستم و گفت:
+عروسخانومچهلباسخوشگلی
_لطفداریشومااا
+ولیازهمینالاندلمگرفته..
_چراااا..چی شده
+تو بریخونهساکتمیشه
_ببینالانبغضمیکنمآرایشخرابمیشههااا
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part158 صدای در اومد که فکر میکردم مامان و زهره باشن پ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part159
+جدیمیگمولیباشه
تو راه داوود از کارای خونه که دکوراسیون برای
بله برون چیده شده گفت و تقریبا از حرفاش
فهمیدم همه چی اوکیه..
به خونه که رسیدیم نصف مهمونا اومده بودن
وارد خونه که شدم همه دست و جیغ و هورا کشیدن
خوشحال شدم و داخل رفتم ..
قرار بود ساعتای ۸ شب مهدی اینا بیان
ولی الان ساعت ۷ بود و تقریبا یه ساعت دیگه
میومدن و تو این فرصت آقایون بیرون رفتن و
خانوما باند رو روشن کردن و کارشون شروع کردن
من روی صندلی نشسته بودم و دست میزدم و
فقط خوشحالیشونو تماشا میکردم و میخندیدم:))
ثانیه ها زود میگذشت که یهو صدای کل خانواده مهدی از حیاط بلند شد که همه سریع
حجابشونو درست کردن و در رو باز کردن
مهدی با دسته گل بزرگی از ترکیب رنگ صورتی
و سفید وارد خونه شد و خانوادش دونه دونه
وسایلو میاوردن
خیلی خوشحال بودم و با دیدن دسته گل
خوشحال تر شدم..
من و مهدی کنارهم وایسادیم و جمیعت
خانواده و ها رو دیدم و دست میزدیم
مهدی آروم کنار گوشم گفت :
+قربونشمابرمبااینصورتماهت
خندهای از ذوق کردم و گفتم:
_خدانکنهخب
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
فقط کافیه دیدِمون و نسبت به دنیا تغییر بدیم ، تا زندگی برامون قشنگشه:)!🍭💕 #انگیزشے
میگفت: پیشِ کسی بُغضِتو بِشکن
که بلد باشه آرومت کنه...
مثلا اباعبدالله❤️🩹🥺
#امامحسین