اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part165 دو ماشینه میرفتیم و قبل اینکه حرکت کنیم سبحان
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part166
<زهره>
با استرس تمام تو آشپرخونه بودم..
که یهو بابام صدام زد چایی رو ببرم
چای ریختم و سمت پذیرایی رفتم که همه به
من نگاه میکردن و من اون وسط از خجالت آب شدم
چای رو که یکی یکی برای همه بردم حالا نوبت
آقا سبحان شده بود که سینی رو جلوش گرفتم
سرشو بالا آوردی که لبخند کوچیکی زدم و
منتظر شدم چای رو برداره که زیر لب چیزی
گفت و مشخص بود اونم استرس داره
نشستم پیش زهرا که آروم دستشو رو دستم
فشار داد و بهم اطمینان داد که استرس نداشته باشم
پدر سبحان از بابام اجازه خواست که ما با هم صحبت کنیم و بابا گفت اشکالی نداره..
بلند شدم که همزمان آقا سبحان هم بلند شد
و پشت سرم راه افتاد به سمت اتاق..
وارد اتاق که شدیم در رو بستم و صندلی های
میز تحریر خودم و زهرا رو به روی هم
گذاشتم که بشینیم و صحبت کنیم ..
سبحان نگاهی کرد و گفت:
+درخدمتم
سری تکون دادم و گفتم:
_شمااولبگین..هرچیکهمدنظرتونه..
+راستش..راستشمناولینباریهکهمیرمخواستگاری
تعجب کردم که چطور میشه تا حالا خواستگاری نرفته و پرسیدم:
_مگهمیشه؟حداقلیهبارشایدرفتن..
_بلاخرهیهچیزعادیه
با قاطعیت گفت :
+نه..منومهدیهمیشهتصمیمداشتیمکه
+هروقتکسیرودوستداشتیمبریمخواستگاری
نگاهی بهش کردم و تا خواستم چیزی بگم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part166 <زهره> با استرس تمام تو آشپرخونه بودم.. که یهو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part167
و فورا گفت:
+واینکهحسکردمدوستوندارم
از حرفاش مشخص بود راست میگه و دروغی
تو صورت و لحنش نیست..
منم ازش خوشم اومده بود ولی امشب باعث شد که بین سردرگمی ها جوابم بله باشه..
سرمو بالا آوردم و گفتم :
_منسوالخاصیندارم..فقطفهمیدمنیتتوندلیه
_وهمینبرایجوابمکافیبود..!
به سرعت گفت:
+وجوابتونچیه؟!!!
چادرمو کمی جلو کشیدم و گفتم:
_مثبت
خندهای تو صورت و چشماش نمایان شد
که مشخص بود خوشحال شده..
بلند شدیم و سمت پایین رفتیم
خانواده ها مشغول صحبت بودن که با دیدن
ما سکوتی کردن و منتظر جواب من شدن..
مادر سبحان لبخند مهربونی زد و گفت عزیزم جوابت چیه؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_جوابممثبته..
همه خوشحال شدن و دست زدن و بابا هم گفت مبارکه
مهدی بلند شد و گفت:
&پسدیگهاینشیرینیخوردنداره.
و همه خندیدن و مهدی جعبه شیرینی رو
بین همه چرخوند که بردارن و آخرش اومد سبحان و بغل و کردی حرفی در گوشش زد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________