1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ شادیِ روحشون صلواتی بفرستیم 🥲
#شهیدحاجیزاده
باخیالِرخِزیبـاۍتُــواِۍراحتِجان
فـارغازدیدنِروۍدگـرانیمـهنـــــوز...:)
#حضرتآقا
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ مردم دیگه اعتقادی به محرم ندارن ،
همون لحظه مردم : ❤️🔥
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part173 پنج دقیقه ای طول کشید و همه دور رسول بودن چهره
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part174
سریع به سمت سایت برگشتیم که کارا رو
زودتر انجام بدیم و بریم خونه یه استراحت
کنیم و دنبال کارای عقد بریم..
اول از همه برگه های رسول رو خوندم و حدود
دو برگه چیزایی که فهمیدم نوشتم..
همش درمورد پرونده جدید یعنی برادر غلام
بود همون افشین.
و همه چیز بهم پیچیده بود و هر روز چیزای
جدید و جالبی میفهمیدم و بهمون کمک میکرد
حدودا دو ساعتی کارمون طول کشید
به سمت خونه برگشتم ..
توی ماشین به خونمون فکر میکردم که کجا
باید بگیرم و چقدر زمان میبره
به خونه رسیدم،در خونه رو باز کردم که مامان
و نرگس داشتن میخندیدن و سبزی پاک میکردن
خندیدم و گفتم:
_بهبهخلوتمادرودختریباشه
نرگس نازی کرد و مامان و گفت:
+بلهبله.. خستهنباشیعزیزمادر
_ممنونمامان.. غذاحاضره؟
+آرهبروداخلالانمیایم
رفتم داخل و وارد اتاقم شدم لباسامو عوض
کردم و بیرون اومدم آبی به دست و صورتم زدم
مامان و نرگس هم غذا رو آماده کردن که
همون موقع ها هم بابا اومد و جمع کامل شد
مامان قیمه گذاشته بود و عجب چیزی هم بود
منم که گرسنه بودم و تقریبا خیلی خوردم
تشکری کردم و ظرفمو بردم آشپزخونه
و رفتم سمت اتاقم ..
روی تخت دراز شدم و کولر گازی رو روشن کردم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part174 سریع به سمت سایت برگشتیم که کارا رو زودتر انجا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part175
تقریبا بادش به تختم میخورد و خوب بود
گوشیمو برداشتم و به زهرا پیام دادم که
ساعت شیش غروب آماده باشن که بریم
بیرون و معطل نشیم..
چشمامو آروم بستم که کمی بخوابم
از خستگی که داشتم سریع خوابم برد..
•ساعتیبعد•
صدای یه نفر تو گوشم بود که باعث شد
چشمامو باز کنم کمکم چشمامو باز کردم که
دیدم نرگس صدام میکنه
کمی تو تخت تکون خوردم و بعد بلند شدم
دستی به سرم کشیدم و گفتم:
_چیشده
+تلفنتهیزنگمیخوره
یهو یادم افتاد با بچه ها قرار دارم سریع گفتم:
_ساعتچنده
+پنجونیم
_وای
_دمتگرمبیدارمکردی
خندید و از اتاق بیرون رفت
سریع گوشیو برداشتم که دیدم سبحان بوده
بهش زنگ زدم که بعد چهار بوق جواب داد
+مهدیکجاییتو..خودمبرمدنبالشون؟!
_داداشخوابمبردهبود..الانحاضرمیشممیام
+باشهزودتربیا
قطع کردم و بلند شدم قوسی به کمرم دادم
رفتم سمت کمد لباسام یه پیرهن طوسی و
شلوارمو برداشتم و روی تخت انداختم
جلوی آینه رفتم و موهامو با سشوار حالت دادم
لباسامو برداشتم و پوشیدم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
هرفرقهبرایخودکتابیدارد
هرشاهوزیرراهیابیدارد
تبریکبهصاحبالزمان(عج) بایدگفت
ازاینکهچنیننائبنابـیدارد...🥲
#حضرتآقا
آرزوهایت را یادداشت کن ؛
خدا آنها را فراموش نمیکند ، اما تو
از خاطرت میرود آنچه امروز داری
خواسته ی ِدیروز تو بوده .
#خدایمن
هرگاه که گناه کردید،
هرگاه که توبه شکستید؛
این را به خاطر داشته باشید:
اگر شما از گناهان خود خسته
میشوید خداوند از بخشیدن
شما خسته نمیشود!
پس از رحمت خدا ناامید نشوید : )
- آیتاللّٰهمرتضیتهرانی .
#خدایمن