اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part176 عطر همیشگیمو برداشتم و زدم نگاهی تو آینه به خود
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part177
ساعت تقریبا پنج و نیم بعدازظهر بود و خبری
از مهدی و سبحان نبود و من و زهره روی
تختامون نشسته بودیم که یهو گوشی زهره
زنگ خورد..
از صحبتاش فهمیدم که دارن میان و دلیلش
هم گفته بود و وقتی قطع کرد سریع پرسیدم:
_چرادیراومدن؟!
+میگهمهدیخوابموندهالانتوراهیم
_الهی..خستهس
+عادیه..کاراشونزیاده
_خیلییی
_پاشوپاشوچادرامونوبپوشیمکمکمبریمپایین
+باشه..
چادرامونو پوشیدیم و رفتیم پایین
مامان روی مبل نشسته بود و کتاب میخوند
ما رو دید و لبخندی زد و گفت:
+ماشاءاللهدخترایقشنگم..
+خوشبگذرهبهتونمادر
_فداتشممن:)
_ماماناحتمالدارهشامبیرونباشیمماگفتمبدونی
+باشهعزیزم
+شایدماهمبرایخریدامونهمومبیرونشامبخوریم
دوتامون مامان رو بوس کردیم و سمت حیاط
رفتیم که همون موقع مهدی پیام داد پشت دره
در رو باز کردم و رفتیم و لبخندی زدم
سوار ماشین شدیم سلام و علیک کردیم
از هم نظر خواستیم که کجا بریم خرید که
مهدی گفت همون پاساژ خرید بله برون بریم
که تو همه چیز تنوع و کیفیت بالایی داشت
منم تایید کردم و قرار شد همونجا بریم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part177 ساعت تقریبا پنج و نیم بعدازظهر بود و خبری از م
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part178
سبحان نگاه به مهدی کرد و گفت:
&راستیرسولمرخصشد
که مهدی ابرو انداخت بالا و من و زهره
تعجب کردیم و سریع گفتم:
_رسولچیزیششده؟!بستریه؟!
سریع مهدی گفت:
-نگراننشیدچیزینشدهیکمسرشگیجرفتخوبهالان
و به سبحان نگاه کرد و گفت:
-خوبهگفتمبهشوننگینگرانمیشن
خندید و گفت:
& ببخشید داداش
بدون اینکه من چیزی بگم رفتم تو گوشی و
یه رسول پیام دادم و حالشو پرسیدم..
پسرخاله و همبازی بچگیم بود و حالش برام مهم بود
رسیدیم پاساژ و پیاده شدیم من و مهدی
کنار هم بودیم و زهره و سبحان با هم..
جدایی از همه چیز زهره و سبحان بهم میومدن
چون هم دوتاشون آروم بودن هم اخلاقاشون
کم و بیش شبیه هم بود..
ولی من و مهدی شیطنت های خودمونو داشتیم
قرار بود ست چادر عقدمونو شبیه هم بگیریم
تایممون هم کم بود پس فردا باید راهی
مشهد میشدیم و باید هر چه زود کارامونو میکردیم
اول از همه رفتیم سمت مغازه مردونه
چون اونا کارشون زودتر تموم میشد
همون بوتیک رفتیم که تمام وسایل مردونه
داشت و نیاز نبود جایی رو بگردیم و تنوع
کاراشون بالا بود
سبحان و زهره برای اولین بار اومدن ..
و بوتیک زیادی به دلشون نشسته بود
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part178 سبحان نگاه به مهدی کرد و گفت: &راستیرسولمرخص
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part179
ما دوتا رفتیم یه سمت اونا هم سمت دیگه
که انتخابامونو انجام بدیم..
بین کت و شلوار های فراوان دو تا برداشتیم
یکی سرمهای یکی قهوهای ..
قسمت کفش ها رفتیم و همونجا یکی رو
انتخاب کردیم و بعد سمت پرو رفتیم..
منتظر بودم بیاد ببینمش که زهره اینا هم
اومدن پرو بغلی و انتخاباشونو کرده بودن
مهدی بیرون اومد و اول کت و شلوار قهوهای
پوشیده بود نگاهی کردم و دوباره رفت
سرمهای رو بپوشه ولی سبحان اینا همون اول
قهوهای برداشتن و انتخاب کردن و بعد رفتن
کفش انتخاب کنن ..
دوباره مهدی اومد بیرون و اما..
کت و شلوار این رنگ چه بهش میومد
لبخندی زدم و گفتم :
_مهدیاینچهخوبه
+آرهخودممخوشماومد
_همینوبگیرپس
+باشه..توبروپیشزهرهایناتامنمبیام
_چشم
پیش زهره رفتم که درگیر انتخاب کفش بودن
رفتم و منم نظری دادم و بعد چند تا مدل
بلاخره یکی رو انتخاب کردن و برداشتن
همون لحظه مهدی اومد و رفتیم سمت
صندوق که حساب کنن ..
خریدشون کلا نیم ساعت طول کشید
ولی الان دیگه نوبت ما بود
از اون بوتیک دراومدیم و از پله بالا رفتیم
جایی که مخصوص همین ست چادر عقد بود
چند تا مغازه رد کردیم که به یه مزون مذهبی رسیدیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
Yes I'm smiling because God is always teaching me to be strong...
آره دارم ڵبخند مێزنم!
چوݩ خدا هموارهـ داره
بهم ێاد میده کهـ قوے باشم(:🌱
#خدایمن