eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part176 عطر همیشگیمو برداشتم و زدم نگاهی تو آینه به خود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ساعت تقریبا پنج و نیم بعدازظهر بود و خبری از مهدی و سبحان نبود و من و زهره روی تختامون نشسته بودیم که یهو گوشی زهره زنگ خورد.. از صحبتاش فهمیدم که دارن میان و دلیلش هم گفته بود و وقتی قطع کرد سریع پرسیدم: _چرا‌دیر‌اومدن؟! +میگه‌مهدی‌خواب‌مونده‌الان‌تو‌راهیم _الهی..‌خسته‌س +عادیه..کاراشون‌زیاده _خیلییی _پاشو‌پاشو‌چادرامونو‌بپوشیم‌کم‌کم‌بریم‌پایین +باشه.. چادرامونو پوشیدیم و رفتیم پایین مامان روی مبل نشسته بود و کتاب میخوند ما رو دید و لبخندی زد و گفت: +ماشاءالله‌دخترای‌قشنگم.. +خوش‌بگذره‌بهتون‌مادر _فداتشم‌من:) _مامان‌احتمال‌داره‌شام‌بیرون‌باشیم‌ماگفتم‌بدونی +باشه‌عزیزم‌ +شاید‌ما‌هم‌برای‌خریدامون‌هموم‌بیرون‌شام‌بخوریم دوتامون مامان رو بوس کردیم و سمت حیاط رفتیم که همون موقع مهدی پیام داد پشت دره در رو باز کردم و رفتیم و لبخندی زدم سوار ماشین شدیم سلام و علیک کردیم از هم نظر خواستیم که کجا بریم خرید که مهدی گفت همون پاساژ خرید بله برون بریم که تو همه چیز تنوع و کیفیت بالایی داشت منم تایید کردم و قرار شد همونجا بریم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part177 ساعت تقریبا پنج و نیم بعدازظهر بود و خبری از م
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سبحان نگاه به مهدی کرد و گفت: &راستی‌رسول‌مرخص‌شد که مهدی ابرو انداخت بالا و من و زهره تعجب کردیم و سریع گفتم: _رسول‌چیزیش‌شده؟!بستریه؟! سریع مهدی گفت: -نگران‌نشید‌چیزی‌نشده‌یکم‌سرش‌گیج‌رفت‌خوبه‌الان و به سبحان نگاه کرد و گفت: -خوبه‌گفتم‌بهشون‌نگی‌نگران‌میشن خندید و گفت: & ببخشید داداش بدون اینکه من چیزی بگم رفتم تو گوشی و یه رسول ‌پیام دادم و حالشو پرسیدم.. پسرخاله و همبازی بچگیم بود و حالش برام مهم بود رسیدیم پاساژ و پیاده شدیم من و مهدی کنار هم بودیم و زهره و سبحان با هم.. جدایی از همه چیز زهره و سبحان بهم میومدن چون هم دوتاشون آروم بودن هم اخلاقاشون کم و بیش شبیه هم بود.. ولی من و مهدی شیطنت های خودمونو داشتیم قرار بود ست چادر عقدمونو شبیه هم بگیریم تایممون هم کم بود پس فردا باید راهی مشهد میشدیم و باید هر چه زود کارامونو میکردیم اول از همه رفتیم سمت مغازه مردونه چون اونا کارشون زودتر تموم میشد همون بوتیک رفتیم که تمام وسایل مردونه داشت و نیاز نبود جایی رو بگردیم و تنوع کاراشون بالا بود سبحان و زهره برای اولین بار اومدن .. و بوتیک زیادی به دلشون نشسته بود ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part178 سبحان نگاه به مهدی کرد و گفت: &راستی‌رسول‌مرخص‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ما دوتا رفتیم یه سمت اونا هم سمت دیگه که انتخابامونو انجام بدیم.. بین کت و شلوار های فراوان دو تا برداشتیم یکی سرمه‌ای یکی قهوه‌ای .. قسمت کفش ها رفتیم و همونجا یکی رو انتخاب کردیم و بعد سمت پرو رفتیم.. منتظر بودم بیاد ببینمش که زهره اینا هم اومدن پرو بغلی و انتخاباشونو کرده بودن مهدی بیرون اومد و اول کت و شلوار قهوه‌ای پوشیده بود نگاهی کردم و دوباره رفت سرمه‌ای رو بپوشه ولی سبحان اینا همون اول قهوه‌ای برداشتن و انتخاب کردن و بعد رفتن کفش انتخاب کنن .. دوباره مهدی اومد بیرون و اما.. کت و شلوار این رنگ چه بهش میومد لبخندی زدم و گفتم : _مهدی‌این‌چه‌خوبه +آره‌خودمم‌خوشم‌اومد _همینو‌بگیر‌پس +باشه..تو‌برو‌پیش‌زهره‌اینا‌تا‌منم‌بیام _چشم پیش زهره رفتم که درگیر انتخاب کفش بودن رفتم و منم نظری دادم و بعد چند تا مدل بلاخره یکی رو انتخاب کردن و برداشتن همون لحظه مهدی اومد و رفتیم سمت صندوق که حساب کنن .. خریدشون کلا نیم ساعت طول کشید ولی الان دیگه نوبت ما بود از اون بوتیک دراومدیم و از پله بالا رفتیم جایی که مخصوص همین ست چادر عقد بود چند تا مغازه رد کردیم که به یه مزون مذهبی رسیدیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
رفیق بهِت گفته بودَم درخشِش چشمآت قشنگ‌تر از نورِ ماهِ؟ ۰💛✨۰ |
Yes I'm smiling because God is always teaching me to be strong... آره‌ دارم ڵبخند مێ‌زنم! چوݩ خدا هموارهـ داره بهم ێاد می‌ده کهـ قوے باشم(:🌱
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
ای به قربان اسمت🥲