اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part178 سبحان نگاه به مهدی کرد و گفت: &راستیرسولمرخص
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part179
ما دوتا رفتیم یه سمت اونا هم سمت دیگه
که انتخابامونو انجام بدیم..
بین کت و شلوار های فراوان دو تا برداشتیم
یکی سرمهای یکی قهوهای ..
قسمت کفش ها رفتیم و همونجا یکی رو
انتخاب کردیم و بعد سمت پرو رفتیم..
منتظر بودم بیاد ببینمش که زهره اینا هم
اومدن پرو بغلی و انتخاباشونو کرده بودن
مهدی بیرون اومد و اول کت و شلوار قهوهای
پوشیده بود نگاهی کردم و دوباره رفت
سرمهای رو بپوشه ولی سبحان اینا همون اول
قهوهای برداشتن و انتخاب کردن و بعد رفتن
کفش انتخاب کنن ..
دوباره مهدی اومد بیرون و اما..
کت و شلوار این رنگ چه بهش میومد
لبخندی زدم و گفتم :
_مهدیاینچهخوبه
+آرهخودممخوشماومد
_همینوبگیرپس
+باشه..توبروپیشزهرهایناتامنمبیام
_چشم
پیش زهره رفتم که درگیر انتخاب کفش بودن
رفتم و منم نظری دادم و بعد چند تا مدل
بلاخره یکی رو انتخاب کردن و برداشتن
همون لحظه مهدی اومد و رفتیم سمت
صندوق که حساب کنن ..
خریدشون کلا نیم ساعت طول کشید
ولی الان دیگه نوبت ما بود
از اون بوتیک دراومدیم و از پله بالا رفتیم
جایی که مخصوص همین ست چادر عقد بود
چند تا مغازه رد کردیم که به یه مزون مذهبی رسیدیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
Yes I'm smiling because God is always teaching me to be strong...
آره دارم ڵبخند مێزنم!
چوݩ خدا هموارهـ داره
بهم ێاد میده کهـ قوے باشم(:🌱
#خدایمن