4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداحافظ اربعین : ))) .
#امامحسین | #اربعین
- حرفهمهیجاموندهها،اینروزاهمینه :
بهرقیهمیگمازجاموندن ..
آخهجاموندنودرکِشکرده💔!
#حضرترقیه
رفقا یه چیزی خدمتتون عرض کنم..
رمان عشق در یک نگاه به نویسندگی خودمه.
خودم وقت میزارم و مینوسم و براتون ارسال میکنم
اول از همه کپی ازش حرامه چون بنده راضی نیستم
دوما کامل نشده و ما با هم داریم رو به جلو میریم و کاملش میکنیم
رمان نوشتن زمان میخواد فکر میخواد
بنده وقتی کار برام پیش میاد نمیتونم تایپ کنم
و اینکه ممنون از صبوریتون:)🤌🏻
#رمانعشقدریکنگاه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part187 فکرام یکی یکی تو مغزم رد میشدن و اجازه خواب به
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part188
<زهرا>
صبح با صدای مامان که از حیاط میمومد بیدار شدم
قوسی به کمرم دادم و بعد بلند شدم..
سمت سرویس رفتم و دست و صورتمو شستم
میخواستم سمت اتاق داوود اینا برم که زهره
اومد جلوم و گفت:
+عهبیدارشدی
+میگمنروبیدارشکنداداشگفتتااذانصبحبیداربوده
_چرا؟
+نمیدونم
بعد از حرف زهره رفتم سمت آشپزخونه
و یه چای برای خودم ریختم و لقمه ای که
مامان تو یخچال گذاشته بود برداشتم و خوردم
فردا روز سفر بود و باید میرفتیم مشهد
برای همین امروز باید کارای خونه رو انجام میدادیم
تصمیم گرفتم زنگی به سارا بزنم و بگم میاد یا نه
چایمو که خوردم رفتم اتاقم و گوشی رو برداشتم
شمار سارا رو گرفتم و منتظر شدم جواب بده..
تقریبا بعد سه بوق جواب داد..
+الوسلامعروسخانومم
خندیدم و گفتم:
_سلامدیوونهچطوری
+قربونتچهخبر..جونم
_میگمکهبرایعقدمیاینمشهد!
+با بابامصحبتکردم
+گفتمشکلیندارهدوروزهمیریموبرمیگردیم
_خداروشکرپس
+خیالتراحتهرجامراسمداشتهباشیمیام
خندیدم و خداحافظی کردم
رفتم تو حیاط پیش مامانم که ببینم چیکار میکنه
مشغول گل های باغچه بود و بهشون کود میداد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________