eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
- حرف‌همه‌ی‌‌جامونده‌ها‌،این‌روزا‌‌‌همینه : به‌رقیه‌میگم‌ازجاموندن‌ .. آخه‌جاموندنو‌درکِش‌کرده💔!
رفقا یه چیزی خدمتتون عرض کنم.. رمان عشق در یک نگاه به نویسندگی خودمه. خودم وقت میزارم و مینوسم و براتون ارسال میکنم اول از همه کپی ازش حرامه چون بنده راضی نیستم دوما کامل نشده و ما با هم داریم رو به جلو میریم و کاملش میکنیم رمان نوشتن زمان میخواد فکر میخواد بنده وقتی کار برام پیش میاد نمیتونم تایپ کنم و اینکه ممنون از صبوریتون:)🤌🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part187 فکرام یکی یکی تو مغزم رد میشدن و اجازه خواب به
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا> صبح با صدای مامان که از حیاط میمومد بیدار شدم قوسی به کمرم دادم و بعد بلند شدم.. سمت سرویس رفتم و دست و صورتمو شستم میخواستم سمت اتاق داوود اینا برم که زهره اومد جلوم و گفت: +عه‌بیدارشدی +میگم‌نرو‌بیدارش‌کن‌داداش‌گفت‌تا‌اذان‌صبح‌بیدار‌بوده _چرا؟ +نمی‌دونم بعد از حرف زهره رفتم سمت آشپزخونه و یه چای برای خودم ریختم و لقمه ای که مامان تو یخچال گذاشته بود برداشتم و خوردم فردا روز سفر بود و باید می‌رفتیم مشهد برای همین امروز باید کارای خونه رو انجام می‌دادیم تصمیم گرفتم زنگی به سارا بزنم و بگم میاد یا نه چایمو که خوردم رفتم اتاقم و گوشی رو برداشتم شمار سارا رو گرفتم و منتظر شدم جواب بده.. تقریبا بعد سه بوق جواب داد.. +الو‌سلام‌عروس‌خانومم خندیدم و گفتم: _سلام‌دیوونه‌چطوری +قربونت‌چه‌خبر‌..جونم _میگم‌که‌برای‌عقد‌میاین‌مشهد! +با‌ بابام‌صحبت‌کردم‌ +گفت‌مشکلی‌نداره‌دوروزه‌میریم‌و‌برمیگردیم _خداروشکر‌پس +خیالت‌راحت‌هر‌جا‌مراسم‌داشته‌باشی‌میام خندیدم و خداحافظی کردم رفتم تو حیاط پیش مامانم که ببینم چیکار می‌کنه مشغول گل های باغچه بود و بهشون کود میداد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part188 <زهرا> صبح با صدای مامان که از حیاط میمومد بیدا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مامانم عاشق گل و گیاه بود و همیشه وقتایی که دلش هم می‌گرفت خودشو با گلاش سرگرم میکرد از پشت رفتم و دست انداختم دور گـ..ردنش ترسیدم و گفت: +ذلیل‌نشی‌بچههه. بلند خندیدم و آروم اومدم کنارش داشتم با مامان درمورد گل ها حرف میزدم که یهو از کمر خیس شدم مثل فنر پریدم برگشتم زهره بود که دوباره اذیت کاریش گل کرده بود دنبال دویدم و دور حوض رو چندباری دیویدیم مامانم که اصلا کاری نداشت و می‌خندید آخه دختر حسابی چه وقت اذیت کردنه دستم بهش رسید و با آب حوض خیسش کردم آنقدر سر و صدا کردیم که یهو چهره داوود تو بالکن نمایان شد و گفت : +خوب‌سر‌و‌صدا‌میکنیدا رنگش کمی زرد بود و حس میکردم به خاطر بی خوابیه نگاهی بهش کردم و گفتم: _تو‌خوبی؟ +آره‌خوبم‌ و رفت داخل .. این روزا کارای همه عجیب بود.. تلفن‌های مهدی،حرفای داداش،حال‌داوود رفتم داخل که دیدم داوود داره چایی میخوره و تا منو دید لبخندی زد منم آروم رفتم سمت اتاقم که لباسمو عوض کنم گوشی زهره زنگ خورد که یواشکی نگاهش کردم واو چه چیزیم آقا سبحانو سیو کرده ﴿تمام من﴾ خندیدم و زهره رو صدا کردم که بیاد گوشی جواب بده ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part189 مامانم عاشق گل و گیاه بود و همیشه وقتایی که دلش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم زهره سریع اومد و جواب داد رفت بالکن لباسمو که عوض کردم داوود اومد داخل گفت: +زهرا‌میخوام‌برای‌عقدتون‌لباس‌بگیرم +خودت‌میای‌باهام‌بریم‌خرید چقدر مظلوم شده بود این بشر.. باشه ای گفتم و رفتم سمتش نگاهی بهش کردم و گفتم: _نگران‌چی‌هستی؟ _داوود‌چیزی‌شده‌بگو +نه فقط‌یکم‌خستم _مطمئنی؟ +آره و از اتاق بیرون رفت چی بگم.. معلوم نبود چی شده که بهم ریخته بود.. زهره اومد داخل و می‌خندید _به‌به‌نامزد‌بازی بالشت کنار تخت رو پرت کرد که جا خالی دادم قرار بود ناهار امروز با من باشه و تصمیم داشتم یه ماکارانی خوشمزه درست کنم قبل از اینکه ازدواج کنم کم‌کم باید غذاها رو درست میکردم که جا بیوفته سمت پایین رفتم کشوی کابینت که توش ماکارونی بود باز کردم و دوتا ماکارونی برداشتم یه سری هویج و قارچ و گوشت از فریزر درآوردم مشغول درست کردن ماکارونی شدم.. <داوود> رفتم تو اتاق و درو بستم.. جلوی آینه وایسادم و نگاهی به خودم کردم.. یعنی آنقدر تابلوم؟! آنقدر ناراحتی و اعصاب خرابی ازم زده بیرون؟! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________