اَمـانــہ .
تا خدا هست ، به مخلوق ِدمی تکیه مکن ؛
که خدا کوه ثبات است و بشر ، عین ِنیاز :)
#خدایمن
بهحالاحتضارافتادهاینبیمار،اربابم
تمنامیکنمتجویزکنچایعراقیرا . . . ❤️🩹
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part193 رفتم اتاق لباسامو عوض کردم و برگشتم پذیرایی روی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part194
تعجب کردم که یهو اینو گفت
برای نوشتم<آرهبزناشکالنداره>
پیام یک ثانیه سین خورد و مهدی زنگ زد
جواب دادم و گفتم:
_سلامدوباره..جانم
+سلام..
صداش کمی گرفته بود..
نگران شدم و سریع ازش پرسیدم:
_خوبیمهدی؟؛
مکثی پشت تلفن کرد و گفت:
+زهراحالمخوبنیست..میشهببینمت
تا خواستم چیزی بگم سریع گفت:
+میدونمفرداقرارهبریممشهد
+ولیقولمیدمزودبرگردیخونه
دلم نیومد نه بگم و قبول کردم وگفت:
+همینالانمیامدنبالتفعلا
_فعلا
قطع کردم و بلند شدم آماده بشم..
یدونه مانتو مشکی و روسری نسکافه ای برداشتم
چادرمو برداشتم و رفتم پایین
مامان تا منو دید گفت:
+الانکجامیخوایبری؟!
_مامانمهدیکارمدارهزودبرمیگردم
سریع سمت در رفتم و مامان بلند شد اومد دنبالم
+زودبرگردیفرداحرکتمونه
_چشم
کفشامو پوشیدم و دم در رفتم..
دقیقا همون لحظه مهدی رسید سر کوچمون..
سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم
نشستم که مهدی گفت:
+ممنونماومدی:)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part194 تعجب کردم که یهو اینو گفت برای نوشتم<آرهبزنا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part195
چندین کوچه و خیابون رد کرد و یه درخت
پیدا کرد و زیر سایه ماشینو پارک کرد..
سمتش برگشتم و گفتم :
_چیشدهنگرانمکردی..
+راستشزهرااعصابمخیلیخرابه
+پروندهزیباخیلیبالاگرفته
_یعنیچی؟!
+یعنیبایدبیشتربهشنزدیکبشم..
سکوت کردم ..
این حرف یعنی مجبوره بیشتر سمتش بره..
+باورکنخودممراضینیستمبهاینکار
+گفتمبیاییببینمتحالمبهتربشه..
نمیخواستم فشاری بهش بیاد و گفتم:
_مهدیمهمدلمنوتوعهکهبهموصله
_چههروزهموببینیمچهکم
_پسنگرانرابـ...طهخودموننباش
لبخند کوچیکی روی لباش اومد:)
نگاهی بهم کرد و گفت:
+هرلحظهمیفهممکهخداچهنعمتیبهمداد
و دستمو بوس کرد..
از این کارش متعجب شدم..
خوشحال شدم که تونستم بهش حس آرامش بدم
تمام فکر و افکارش درگیر این بود که واکنش
من چیه و خداروشکر واکنش خوبی داشتم
کلا یک ساعتی حرفامون طول کشید
و مهدی دوباره منو به خونه برگردوند
پیاده شدم و باهاش خداحافظی کردم
وارد خونه شدم ساعت تقریبا ۳ ظهر بود..
خونه خلوت بود و معلوم بود همه خوابن..
آروم وارد خونه شدم که بله هیچکس نبود
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________