اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part194 تعجب کردم که یهو اینو گفت برای نوشتم<آرهبزنا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part195
چندین کوچه و خیابون رد کرد و یه درخت
پیدا کرد و زیر سایه ماشینو پارک کرد..
سمتش برگشتم و گفتم :
_چیشدهنگرانمکردی..
+راستشزهرااعصابمخیلیخرابه
+پروندهزیباخیلیبالاگرفته
_یعنیچی؟!
+یعنیبایدبیشتربهشنزدیکبشم..
سکوت کردم ..
این حرف یعنی مجبوره بیشتر سمتش بره..
+باورکنخودممراضینیستمبهاینکار
+گفتمبیاییببینمتحالمبهتربشه..
نمیخواستم فشاری بهش بیاد و گفتم:
_مهدیمهمدلمنوتوعهکهبهموصله
_چههروزهموببینیمچهکم
_پسنگرانرابـ...طهخودموننباش
لبخند کوچیکی روی لباش اومد:)
نگاهی بهم کرد و گفت:
+هرلحظهمیفهممکهخداچهنعمتیبهمداد
و دستمو بوس کرد..
از این کارش متعجب شدم..
خوشحال شدم که تونستم بهش حس آرامش بدم
تمام فکر و افکارش درگیر این بود که واکنش
من چیه و خداروشکر واکنش خوبی داشتم
کلا یک ساعتی حرفامون طول کشید
و مهدی دوباره منو به خونه برگردوند
پیاده شدم و باهاش خداحافظی کردم
وارد خونه شدم ساعت تقریبا ۳ ظهر بود..
خونه خلوت بود و معلوم بود همه خوابن..
آروم وارد خونه شدم که بله هیچکس نبود
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آلودهایم ولی بیپنــاه نه!❤️🩹
#امامرضا