اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part195 چندین کوچه و خیابون رد کرد و یه درخت پیدا کرد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part196
آروم رفتم تو اتاق که دیدم زهره بیداره و
سرش تو گوشیه و از لبخند روی لباس
فهمیدم که بله داره با آقا سبحان حرف میزنم
رفتم جلو زدم به پاش و گفتم:
_نفسبکشیکمازحالنری
_چهخبرههه..رفتمواومدمهنوزداریصحبتمیکنی
+بروبخواب
_زهرهههه
+چیهخباینکارایشوهرششماهمافتادهگردنش
+نمیتونهبیادمنوببینه
_مسخره
خندیدم و رفتم لباسامو عوض کردم
کلی کار داشتم امشب
باید با داوود میرفتم خرید..
ساک هم جمع میکردم..
یه حموم قبل سفر هم میرفتم
فکرشو که کردم کلی کار داشتم و برای همین
همون لحظه چشمامو بستم تا کمی استراحت کنم
به ثانیه نکشید خوابم برد..
<مهدی>
زهرا رو که دیدم آرومتر شدم..
اعصابم به شدت بهم ریخته بود
همین امروز هم باید میرفتم اون دختره رو میدیدم
اول از همه برگشتم سایت کمک سبحان کنم..
قرار بود یه سری از پرونده ها رو اطلاعات دربیارم
یه سری چیزا هم باید هـ...ک میکردیم
به سایت که رسیدم همه رفته بودن برای
استراحت و فقط به جز من و سبحان و رسول
کسی نبود..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part196 آروم رفتم تو اتاق که دیدم زهره بیداره و سرش تو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part197
تصمیم گرفتیم اول کارای هـ..ک رو پیش ببریم
بعد بریم از آقای احمدی پرونده ها رو بگیریم..
رمز گذاری روی فایل ها به شدت سخت بود
یه طوری بود که سه نفری درگیر یه فایل
بودیم و این فایل باز هم به پرونده غلام و
زیر دستاش مربوط میشد
در اون تایم گوشی که زیبا شمارهشو داشت
زنگ خورد جواب دادم که گفت امروز برم
دیدنش بچه ها که فهمیدن گفتن بهتره
همون لحظه برم و برای یه ربع دیگه تو یه
کافه قرار گذاشتم و چون حوصله نداشتم تا
خونه برم رفتم اتاق گریم سایت و یه دست
لباس برداشتم و پوشیدم و سمت کافه حرکت کردم
یه کافه که تا حالا نرفته بودم مکانمون بود
و طبق معمول من زودتر رسیده بودم ..
خودمو با منو سرگرم کردم که صدای تق تق
کفشی تو کل کافه پیچید سرمو بالا آوردم و با
صورت زیبا مواجه شدن
یه تیپ کامل زرد با آرایش غلیظ..
چه خبره این همه آرایش..
صندلی رو عقب کشید و نشست و گفت:
+سلامآقاحامیمنچطوره
هنوز زهرا که داشت زن رسمی من میشد با
من اینطور حرف نزده بود اونوقت این یه
طوری صمیمی حرف میزنه که اصن..
لبخند زورکی زدم و گفتم:
_سلامخوبمخودتخوبی
+مرسیددی
+چیمیخوریسفارشبدم؟!
_هرچیتوبخوری
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________