eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
به کـردی بهش بگو : غزال چو خمارم هر تو دیرمامید . ای آهوی چشم قشنگ من ، من فقط تو رو دارم .❤️‍🔥
اَمـانــہ .
-
شاید اینو تا به حال کسی بهت نگفته باشه ولی من بهت میگم : تو از سخت ترین لحظات ِزندگیت به تنهایی عبور کردی در حالی که همه فکر میکردن حالت خوبه ، به خودت خیلی افتخار کن و قوی تر ادامه بده : ) | |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part197 تصمیم گرفتیم اول کارای هـ..ک رو پیش ببریم بعد ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +اوکی‌پس‌بزار‌سالاد‌سزار‌بخوریم.. سفارش داد و بعدش دستاشو بهم گره کرد و گفت: +ببین‌میخوایم‌یه‌نفرو‌بکشیم‌به‌کمکت‌نیاز‌داریم خدایا..چه باد خـ..‌لافـ..کاری بودن اینا بدون اینکه چیزی بگم سریع گفت: +یه‌مأموره..زیادی‌دست‌وپا‌گیره _کجا‌کار‌میکنه؟! +تو‌جاده‌..‌میخوام‌قاچـ..اق‌کنم‌باید‌حذفش‌کنی _من‌سفر‌خارج‌کشور‌دارم‌برگشتیم‌درستش‌میکنم +چندروزه؟ _یه‌هفته‌ای‌شاید.. سفارشمونو آوردن و روی میز گذاشتن اون هی از ازدواج می‌گفت و من جز لبخند کاری نمی‌کردم و به زور تحملش میکردم بعد از کافه خداحافظی کردیم و راننده شخصیش اومد دنبالش که منم رفتم سایت و گزارش امروز رو برای آقای احمدی نوشتم و به رسول دادم من و سبحان و رسول رفتیم اتاق آقای احمدی برای گرفتن مرخصی .. در زدیم و با گفتن بفرمایید داخل رفتیم _خسته‌نباشید +بگو مهدی جان _آقا‌اومدیم‌مرخصی‌بگیریم‌. +همتون ؟! خندیدن و گفتم: _محمد‌و‌داوود‌هم‌هستن.. +چه‌خبره؟!! _عقد‌من‌و‌سبحانه _و‌چون‌همسرامون‌خواهرای‌داوو‌د‌اینا‌هستن‌ +به‌به‌مبارکه‌..خوشبخت‌بشین +چند‌روز‌مرخصی‌میخواین؟؛ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part198 +اوکی‌پس‌بزار‌سالاد‌سزار‌بخوریم.. سفارش داد و ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به بچه ها کردم و گفتم: _بچه‌ها‌حداقل‌دو‌روز _من‌و‌سبحان‌یه‌هفته +سایت‌خالی‌میشه‌که.. خندیدیم و که با خونسردی گفت: +اشکال‌نداره‌فقط‌ما‌هم‌تو‌حرم‌دعا‌کنید. _چشم‌حتما لبخندی از روی رضایت زدیم و همه رفتیم خونه هامون که ساک ها رو جمع کنیم فردا راهی بودیم <زهرا> تقریبا یک ساعتی خواب بودم .. بلند شدم آروم رفتم پایین داوود با مامان صحبت میکرد و نگاهی کردم که دیدم زهره خونه نبود پیش مامان رفتم و پرسیدم: _زهره‌کجاست‌مامان؟! +رفته‌مغازه‌سر‌کوچه‌‌یکم‌چیز‌میز‌بگیره _آهاخوبه داوود بهم اشاره کرد که کم‌کم آماده بشم بریم بیرون خریدشو انجام بده.. به سمت اتاقم برگشتم و موهامو بستم همون مانتو مشکی و روسری نسکافه ای رو برداشتم و پوشیدم و یه ضدآفتاب زدم کیفمو برداشتم و پایین رفتم که داوود هم همون لحظه از اتاقش اومد که آماده شده بود از مامان خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم داوود ازم پرسید که جایی برای خرید مدنظر دارم یا نه که همون پاساژ خریدای خودمون یادم اومد و آدرسشو بهش دادم +زهرا‌یه‌چیز‌قشنگ‌انتخاب‌کنیا _خیلیم‌سلیقم‌خوبه‌میبینی‌حالا +اون‌که‌صددرصد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
من ؏ـشق را ڪنارِ ضَریحت شناختمـ باقۍ تمامشان هیجاناتِ ڪاذب است...:)