eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part207 حرکت کردیم و قرار بود ناهار بدن.. بعد حدودا پنج
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم همون‌طور به زهرا خیره بودم که یهو سبحان زد بهم و گفت: +داداش‌الان‌بیدار‌بشه‌بنده‌خدا‌میترسه _من‌ارومم‌تو‌الان‌بیدارشون‌میکنی +ساکت‌میخوام‌بخوابم دیوونه بود این پسر برگشتم که دیدم زهرا کمی تکون میخوره و احساس میکردم گرمشه.. آروم رفتم جلوش زانو زدم و گفتم: _زهرام‌خوبی؟ +مهدی‌گرممه‌اون‌باد‌بزن‌تاشو‌رو‌از‌کیفم‌دربیار _چشم سریع کیفشو از کنار ساک برداشتم و بادبزنو برداشتم سمت زهرا رفتم و خودم بادش زدم چشماشو بست ، خندید و گفت: +به‌به‌از‌این‌کارا‌هم‌بلدی لبخندی زدم و به کارم ادامه دادم چون صورتش خیس عرق بود .. _زهرا‌گره‌روسریتو‌شل‌کن‌خیلی‌گرمته آروم دستشو سمت روسری برد و کمی بازش کرد چادرش هم جلوی صورتش انداخت و سرشو به شیشه تکیه داد و منم روی صندلیم نشستم <زهرا> گرمای تو قطار زیاد شده بود چون وسطای ظهر بود تقریبا یک ساعت دیگه میرسیدیم مشهد.. تو گوشیم رفتم و چند مدل از عکسهای کسی که قرار بود بیاد برامون عکاسی رو نگاه کردم مدل های قشنگ و جذابی داشت و هر چه جلوتر میرفتم بیشتر خوشم میومد.. یه چند مدل خودم انتخاب کردم و بعد چندتا دیگه رو برای مهدی فرستادم که اونم انتخاب کنه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part208 همون‌طور به زهرا خیره بودم که یهو سبحان زد بهم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم گوشیمو کنار گذاشتم و به مسیر نگاه کردیم اول جایی که میرفتم قطعا حرم بود.. خیلی وقت بود که نرفته بودم و دلمم هم تنگ شده بود هم از اتفاقات اخیر دلگیر بودم زهره و سبحان هم کم‌کم از خواب بیدار شدن تصمیم گرفتم فیلم بزارم و ببینیم رفتم توی گوشیم و فیلم سینمایی انتخاب کردم سمت ساکم رفتم و خوراکیامونو برداشتم تقسیم کردم و شروع فیلم رو زدم.. فیلم سینمایی فسیل.. <چهل‌و‌پنج‌دقیقه‌بعد> فیلم تموم شد و دیگه رسیده بودیم مشهد قرار بود ایستگاه بعدی ایست کنیم.. وسایلمونو جم و جور کردیم و ساک هامونو جلوی پامون گذاشتیم و با صدای بوق قطار وایساد از کوپه بیرون اومدیم و از قطار پیاده شدیم.. داوود تا پامونو بیرون گذاشتیم اذیت کردناش شروع شد.. از پشت یه پس گردنی به مهدی و سبحان زد و عجب صدایی هم داد.. همه زدیم زیر خنده مهدی بهش اشاره کرد که دارم برات و رفتیم سمت خیابون که چندتا آژانس بگیریم و به هتلی که رزرو کرده بودم بریم.. هتلش تقریبا نزدیک حرم بود تصمیم گرفتم بریم اتاقامونو تحویل بگیریم یه استراحت کوچیک کنیم لباسامونو عوض کنیم و برای نماز مغرب و عشا بریم حرم.. بلاخره بعد چند دقیقه چندتا آژانس گرفتیم و خودم آدرس هتل رو به همه راننده ها دادم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
_
اَمـانــہ .
_
- ما بی تو خسته ایم ، تو بی ما چگونه ای ؟.
_
اَمـانــہ .
_
‏اگه چای دوست نداری احتمالا کنار آدم غلطی چای خوردی...
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊