اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part310 عاشقی و قشنگ بلدی مثل این آدما نبودی پیشم هیشکی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part311
لحظه شماری میکردم فردا بشه و برم حرم..
سبحان و زهره اون سمت میوه میخوردن و
صحبت میکردن و مهدی هم تو گوشی بود
یهو زهره اینا بلند شدن و گفتن :
×مابریمتوقطاریهدوریبزنیموبیایم
سری تکون دادم که بلند شدن و رفتن ..
به محض اینکه رفتن مهدی گوشیشو کنار
گذاشت و گفت:
+زهرا
_جانم..
+اینچندوقتکمابیشتونستمپیشتباشم
+میدونمکهاذیتمیشدیولیببخشمنو
+عذابوجدان اینکهزیادپیشتنبودمدارهخفممیکنه
از حرفاش تعجب کردم
هنوز تو حرف و بحثهای ظهر مونده بود..
_توهروقتکهباشینبودنتویادممیره
_پسبهشفکرنکن!
+یعنیالانازم ناراحت نیستی ؟!
_نهدیوونه
لبخندی زد و گفت:
+خبخداروشکر
<ساعت۲بامدادایستگاهقطارمشهد>
رسیدیم و وسایلامونو برداشتیم که پیاده بشیم
اول وسایلو بردن و بعد اومدن منو با ویلچر
از قطار پیاده کردن..
هوا سرد بود یه لحظه تمام بدنم سردش شد
از قیافم مهدی سریع فهمید و کتی که تنش بود درآورد و روی شونه هام انداخت..
_خودتسردتمیشهباتیشرت
+میرسیمالان..مهمنیست
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part311 لحظه شماری میکردم فردا بشه و برم حرم.. سبحان و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part312
چیزی نمیشد بگم چون مهدی کار خودشو میکرد
سوار ماشین شدیم و آدرس هتل رو دادیم
از قبل اتاق رزرو کرده بودیم..
به هتل رسیدیم و پیاده شدیم ..
تایم و ساعت و شماره اتاقمونو به پذیرش
گفتیم و کلیدها رو تحویل گرفتیم
مثل قبل دوتا اتاق جدا گرفته بودیم که راحت باشیم
با مهدی وارد اتاقمون شدیم و به بچهها شب
بخیر گفتیم و در رو بستیم و قفل کردیم..
مهدی کمکم کرد که روی تخت بشینم
لباسامو عوض کردم و مهدی چمدون هارو
کنار اتاق گذاشت و لباساشو عوض کرد
فردا قبل اینکه بریم حرم باید تمرین های
فیزیوتراپی رو انجام میدادم
_مهدی..
+جاندلم
_میگمفرداقبلاینکهبریمحرم
_کمکمکنتمرینفیزیوتراپیهاموانجامبدم
+چشم
خسته راه بودیم و تا چشمامونو بستیم خوابمون برد..
<ساعت۱۰صبح>
کمی تکون خوردم و چشمامو باز کردم
نوری به چشمام میخورد که باعث شد بیدار بشم
مهدی نبود و خوب که دقت کردم رفته بود حموم
صدای آوازش تا بیرون میومد ..
سکوت کردم تا ببینم چی میخونه ..
یه آواز که صداش کمی میومد ولی با ریتم آروم میخوند!
روی تخت نشستم و سرمو پایین و بالا کردم
چند دقیقه همونطور بودم که مهدی از حموم بیرون اومد و گفت:
+بهبهصبحتبخیر
_همچنین.. ازکیبیداری؟
+۹صبح..صبحونههمخوردمبرایتوالانسفارشمیدم
_باشه
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part312 چیزی نمیشد بگم چون مهدی کار خودشو میکرد سوار ما
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part313
ویلچر رو نزدیک کردم و آروم نشستم
رفتم سرویس و آبی به صورتم زدم ..
جلوی آینه رفتم و موهامو یه شونه زدم و بستم
صدای در اتاق اومد که برام صبحانه آوردن
مهدی تحویل گرفت و روی تخت گذاشت که بخورم
چند مدل صبحانه بود ..
از هتل به خاطر تدارکاتش خوشم میومد..
صبحانمو که خوردم مهدی نگاهی بهم کرد و گفت:
+خبخبتمریناتوبریم؟
_بروتوگالریگوشیمتوضیحاتاونجاس
گوشیمو گرفت و شروع کرد به خوندن
پنج دقیقه ای طول کشید که گفت حله
اومد سمتم و دستامو گرفت
+یاعلیبگوبلندشو
_نیوفتممهدی..
+حواسمبهتهست:)
دستاشو سفت گرفتم یاعلی گفتم و بلند شدم
یه لحظه پاهام خالی کرد ولی مهدی نذاشت بیوفتم
لبخندی زد و گفت :
+بیخیالکارتوانجامبده
مهدی رو به روم وایساده بود و دستامو
تو مشتاش گرفته بود ..
آروم و به سختی قدم بلند کردم
پاهام خشک و بیحس بود ولی با این تمرین
ها کمک بهم میکرد بتونم راه برم..
مهدی با صبوری و لبخند نگام میکرد
این نگاهش باعث میشد انگیزه داشته باشم
چند قدم به سختی برداشتم که خودش پیشرفت خوبی بود و وقتی که روی ویلچر نشستم مهدی بهم گفت:
+عالی بوددورتبگردم..بازمادامهمیدیمفردا
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part313 ویلچر رو نزدیک کردم و آروم نشستم رفتم سرویس و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part314
دیگه کمکم باید آماده میشدیم بریم حرم
به مهدی گفتم به بچه ها زنگ بزنه که آماده بشن
خودمم ذوق داشتم زودتر برم ..
لباسامو پوشیدم روسریمو پوشیدم و گیره زدم
و با کمک مهدی چادرمو پوشیدم
خودم آماده بودم و منتظر شدم مهدی هم آماده بشه
آماده شد و از اتاق بیرون رفتیم
بازم مثل قبل هتل نزدیک به حرم بود پیاده میرفتیم
با بچه ها از هتل بیرون زدیم
به سمت حرم راه افتادیم
<مهدی>
امروز صبح با تمرینای زهرا گذشت ..
اینکه پیشرفت کمی هم که داشت خیلی خوب بود و منو خوشحال کرد ..
یه ربع تو راه حرم بودیم و بلاخره رسیدیم
به ورودی حرم رسیدیم و سلام دادیم
زهرا و زهره با هم رفتن و جدا شدیم
آخ آقا اومدم پیشت که کمکم کنی :)
اومدم پیشت این گره رو باز کنی..
اصن دلم از همه گرفته فقط خودت
قلق دلمو بلدی
روی یکی از فرش های حرم نشستم و به گنبد نگا کردم
آخ که خستگیم در رفت ..
آخ که دلم آروم شد ..
سبحان نگاهی بهم کرد و گفت:
+درسته تازگیاومدیمولیدلمتنگبود
_منم..منم
+اینجادیگهحاجتتومیده..ناراحت نباش داداش
_قربونشبرم..
جواب نوکرتو بده آقا جان..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزا هر چیزی میتونه
منو یاد تو بندازه...!❤️🩹