eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part328 همون لحظه صدای مردم بلند شد ..صدای صلوات.. صدای
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +این تسبیح و داد گفت ذکر بگو درست میشه .. دقیقا امروز تو تونستی وایسی .. دقیقا حاجتمونو گرفتیم .. لبخند محوی زدم و خودمم به اطراف حرم نگاه کردم یهو مهدی توقف کرد و بدون اینکه چیزی بگه سمت راست با سرعت دوید .. رفت و یه پیرغلام رو محکم بغل کرد .. فهمیدم که همون مردی بود که می‌گفت زهره منو سمتشون برد و رفتیم پیششون مهدی ازش تشکر میکرد و شونه‌اش رو بوسید وقتی منو دیدن لبخندی زدن و خادم گفت: ×دخترم‌حاجتتو‌گرفتی‌؟ _بله‌بله‌..به‌لطف‌امام‌رضا‌.. ×خب خداروشکر..میشه‌یه‌لحظه‌بلند‌بشی‌؟ انگار دوست داشت که از نزدیک این معجزه رو ببینه باشه ای گفتم و با گرفتن دست مهدی بلند شدم اشک توی چشمای اون مرد حلقه زد .. ×از‌این‌اتفاقا‌که‌توی‌حرم‌میوفته‌ما‌دلمون‌شاد میشه ان‌شاءالله خود امام رضا تو زندگی کمکتون کنه ازش تشکر کردیم و به راهمون ادامه دادیم مهدی بدون اینکه با کسی کاری داشته باشه سمت داروخونه رفت و دوتا عصا گرفت .. وقتی حساب کرد بیرون اومد و بهم گفت: +بسم‌الله..دختر شروع کن _از‌اینجا؟نریم‌هتل؟ +نه پاشو که‌قلبم‌برات‌از‌خوشحالی‌داره‌درمیاد خدا نکنه‌ای زیر لب گفتم و عصا هارو گرفتم دوتا صلوات گفتم و بلند شدم .. آره آره درست میدیدم .. من تونستم به لطف امام رضا بهتر بشم :)) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part329 +این تسبیح و داد گفت ذکر بگو درست میشه .. دقیقا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مهدی ویلچر رو جمع کرد و تو دستش گرفت و به عنوان پشتوانه پشت سرم راه میومد که یه وقت تعادلمو از دست دادم کمکم کنه .. بین اون راه رفتنا و ذوق کردنام افتادم یاد چیزی.. عروسی زهره و سبحان ! عروسی اونا به خاطر من عقب افتاده و خودم از این بابت خیلی ناراحت بودم و همیشه خودمو سرزنش میکردم که کاش همون اول وارادارشون میکردم عروسی بگیرن .. اما الان که حالم بهتر بود باید باهاشون صحبت میکردم ‌‌.. آروم آروم رسیدیم به هتل کارمندای هتل چون مارو میشناختن با دیدن من که روی پاهام بودم لبخند زدن .. از آسانسور بالا رفتیم و چون خسته بودم به اتاق پناه بردم .. وارد اتاق شدم و سمت تخت رفتم و سریعا خودمو روش انداختم.. هنوزم باورم نمیشد که این اتفاق افتاده برای همین به دکترم پیام دادم و توضیح دادم که چیشده و منتظر شدم جواب بده .. تو اون چند دقیقه حواسم به مهدی نبود و وقتی سرمو بالا آوردم کنار ویلچر وایساده بود و با لبخند به من نگاه میکرد .. سرمو کج کردم و لبخند زدم و گفتم: _چیشده‌ +نمیدونی تو دلم چه خبره.. چه غوغایی .. +دور سرت بگردم من دختر :) وقتی این حرفو زد خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم جلو اومد و بازم سرمو بوس کرد مهدی یه جوری خوشحال بود که انگار از منم بیشتر ذوق داشت و حالش بهتر شده بود .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
با خوندن این پارت اشکام جاری شد:) کاش امام رضا حاجت منم میداد 🥲💔 . نگران نباش میده :)🥲🤍
یه خلاصه کلی از رمانت برتر ببینم ارزش خوندن داره در کلامم بی احترامی نبود با احترام❤️🗿 . رمان ژانر عاشقانه، کمدی، مذهبی و امنیتیِ دوتا خواهر دوقلو که میرن دانشگاه و یه دوست جدید پیدا میکنن و البته که برادر اون دوستشون قبل آشنایی اینا با هم دیگه به یکی از خواهران برخورد می‌کنه و یه چشم تو چشمی اتفاق میوفته و . . . بهتره ادامه رمانو خودت بخونی که متوجه جریانات و اتفاقات بشی ☺️🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
دل حسرتِ دیدنِ تو دارد خرسند نمی‌شود به پیغام!❤️‍🩹 - قدسی ‌مشهدی |
نبودنت جبران ناپذیر است و دوری‌ات فرضِ محال...🥲 غسان کنفانی