eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بر حاشیه‌ ی ِبرگ شقـٰایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد ؛💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part330 مهدی ویلچر رو جمع کرد و تو دستش گرفت و به عنوا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <مهدی> توی این چند ساعت که این اتفاق برای زهرا افتاده بود دلم شادِ شاد بود .. اصن یه طوری حالم خوب بود که انگار هیچوقت اینطور نبودم .. همون‌طور که به زهرا نگاه میکردم گفتم: _زهراجانم‌.. +جان..؟ _میشه‌دوباره‌راه‌بری؟ لبخندی زد و گفت: +چشم:)) عصای کنار تخت رو برداشت و آروم بلند شد به محض بلند شدنش انگار ضربان قلبم تندتر شد .. بعد این مدت دیدن بهبودی زهرا بهترین اتفاق بود .. چشمامو بستم و زیر لبی قربون صدقش رفتم:) توی اتاق آروم آروم راه می‌رفت .. با احتیاط .. _درد نداری ؟ +نه خوبم .. لبخند شـرو‌**رانه‌ای زدم و گفتم: _پس بیشتر راه برو ببینمت +سواستفاده ؟ داشتیم ؟ خنده ای صدا داری کردم و گفتم : _نه‌بابا .. میدونی که چقدر دوتامون منتظر این لحظه بودیم لبخند کوچیکی زد و ادامه داد بعد از چند دقیقه خودم گفتم کافیه که اذیت نشه .. <چهار ساعت بعد > برای امشب بلیط داشتیم و برای همین تصمیم داشتیم قبل از رفتن دوباره بریم حرم و به خاطر همین به احتمال زیاد به شام هتل نمیرسیدیم و بیرون می‌خوردیم آماده شدیم و از اتاق بیرون رفتیم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part331 <مهدی> توی این چند ساعت که این اتفاق برای زهرا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم این بار دیگه من زهرا رو نمیبردم .. خودش روی پاهاش بود و این باعث من و سبحان و زهره خوشحال باشیم .. سبحان نزدیک گوشم شد و گفت: +داداش ان‌شاءالله همیشه همینقدر خندون باشی خندیدم و نگاهش کردم و گفتم : _یعنی اینقدر قیافم خندانه ؟؛؛ دستشو روی شونم زد و گفت : +والا نیشت از این سمت صورت تا اون سمت بازه و بلند خندیدیم که زهره و زهرا نگاه مون کردن سری تکون دادیم که یعنی بریم سمت آسانسور ولی بازم خنده خودمو داشتیم.. <موقعیت داخل حرم تو حیاط روبه‌روی گنبد > چهارتایی رو به روی گنبد نشسته بودیم حدودا ده دقیقه پیش رفته بودیم داخل و زیارت مونو کرده بودیم و الان مشغول خوندن زیارت وداع امام رضا بودیم .. اون که تموم شد بلند شدیم و هر کدوممون اشکمونو پاک کردیم و عقب عقب بیرون رفتیم .. لبخند پر بغضی زدم و زیر لب زمزمه کردم: _اقاجان خداحافظی نمیکنم بازم میام و خم شدیم و از حرم بیرون رفتیم قرار بود بریم رستوران شام بخوریم و بعد بریم سمت بازار یه چندتا خرید کوچیک انجام بدیم.. همون‌طور که توی پیاده رو راه می‌رفتیم تا به رستوران برسیم به زهرا گفتم: _خانوم‌خانوما‌راحت‌میای‌؟ با یه لبخند که از جنس خوشحالی بود گفت : +آره آره خوبم. ‌. سری تکون دادم به راهم ادامه دادم به رستوران رسیدیم و وارد شدیم دومین میز نشستیم .. برای زهرا هم بهتر بود که خستگیش در بره.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
پذیرا باشید ازم این دو پارتو🥲😂 شبتون بخیر 🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
گفتم:ازعشق‌نشانے بھ‌منِ‌خستھ‌بگو؟! گفت...جزعشق‌حسین(ع هرچھ‌ببینےالکیست(:💔
«🌸📿»
اَمـانــہ .
«🌸📿»
«وَلَا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ» وسخنِ‌آنان‌خاطرت‌راغمگین‌نسازد چو خدا بُوَد پَناهَت، چه‌خطربُوَدزِراهَت؟!🥲