اَمـانــہ .
_
اِیدوستمینِشینمچوگدابرسرِراهَت . .
شـٰایَداُفتَدبِہمَنِخَستہدلیِکنِگـٰاهَت (:
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
-
- علی ك دید ؛
ولی کاش بعد از این دیگر
میان ِشعله ، نبیند کسی نگارش را ..💔
#ایامفاطمیه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part336 با آوردن اسم پرونده جدید یه طوری شد حالت صورتش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part337
برای اینکه حال زهرا رو عوض کنم لبخند زدم
و گفتم :
_از این به بعد حواسم به زندگیمون بیشتره
_الانم الکی استرس نگیر
حس کردم با این جمله تونستم از استرس و ترسی که تو وجود زهرا بود کم کنم..
و بعد به داوود نگاه کردم و گفتم :
_تو هم دیگه شام بمون بعد شام قراره مامان اینا بیان
+نه میرم خونه میام دوباره
_بشین بابا حالا غذا یه بشقاب بیشتر ..
حرفی نزد و سری تکون داد ..
تصمیم داشتم یا خودم غذا درست کنم یا
از بیرون سفارش بدم بیارن
خواستم چیزی بگم که زهرا گفت :
+دلم برای آشپزی تنگ شده خودم غذا درست میکنم
نمیخواستم جلوشو بگیرم و باشهای گفتم
<زهرا>
از روی مبل بلند شدم و آروم سمت آشپزخونه
رفتم و یکی از عصاها رو کنار گذاشتم و تلاش
کردم با یکیشون راه برم تا بتونم غذا درست کنم
میخواستم باقالی پلو درست کنم ..
خیلی وقت بود که آشپزی نکرده بودم و به شدت دلم تنگ شده بود که غذا درست کنم..
مشغول غذا درست کردن شدم
مهدی و داوود توی سالن با هم صحبت میکردن و بیشتر هم در مورد سایت و کارای
این چند روزی که ما نبودیم صحبت میکردن ..
غذامو روی گاز گذاشتم و زیرشو روشن کردم
و بعد چایی ریختم و مهدی رو صدا زدم که
بیاد ببره و بریم صحبت کنیم و چایی
بخوریم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part337 برای اینکه حال زهرا رو عوض کنم لبخند زدم و گفت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part338
کنار هم نشستیم که تصمیم گرفتم قبل از
صحبت برم سوغاتی های داوود رو بیارم
بلند شدم که داوود گفت :
+کجا میری ؟
_الان میام
و سمت اتاق رفتم ، هودی تیشرت هاشو از
چمدون درآوردم و رفتم ..
کنارش نشستم و پلاستیک رو جلوش گذاشتم
لبخندی زد و گفت:
+سوغاتیه؟
_بله..بازکن ببینم خوشت میاد
سریع شروع کرد و باز کردن و چشماش به
هودی و تیشرت ها افتاد..
+ای بابا دستتون درد نکنه
+چقدر قشنگن..:)))
از اینکه خوشحال شده بود لبخندی زدم و گفتم:
_مبارکت باشه
و مهدی با لبخند به من و داوود نگاه میکرد ..
برای نرگس هم روسری و مانتو گرفته بودیم
و دوست داشتیم این دوتا سوغاتی هاشون
متفاوت باشه ..
<نیم ساعت بعد زمانِ شام >
شام رو کشیدم و جلوی داوود و مهدی گذاشتم
تو این مدتی که آشپزی نکرده بودم مهدی
یا غذای بیرون خورده بود یا بقیه درست کرده
بودن و اون لحظه که شام رو جلوش گذاشتم
برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم
شروع کردیم به خوردن غذا که وسطاش مهدی
و داوود از خوشمزگی غذا میگفتن و ازم تشکر میکردن
و بعد غذا قرار شد مهدی ظرفا رو بشوره ، داوود هم خودشو زده بود به اون راه که از این کارش خندم گرفته بود ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________