eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part336 با آوردن اسم پرونده جدید یه طوری شد حالت صورتش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم برای اینکه حال زهرا رو عوض کنم لبخند زدم و گفتم : _از‌ این به بعد حواسم به زندگیمون بیشتره _الانم الکی استرس نگیر حس کردم با این جمله تونستم از استرس و ترسی که تو وجود زهرا بود کم کنم.. و بعد به داوود نگاه کردم و گفتم : _تو هم دیگه شام بمون بعد شام قراره مامان اینا بیان +نه میرم خونه میام دوباره _بشین بابا حالا غذا یه بشقاب بیشتر .. حرفی نزد و سری تکون داد .. تصمیم داشتم یا خودم غذا درست کنم یا از بیرون سفارش بدم بیارن خواستم چیزی بگم که زهرا گفت : +دلم برای آشپزی تنگ شده خودم غذا درست میکنم نمی‌خواستم جلوشو بگیرم و باشه‌ای گفتم <زهرا> از روی مبل بلند شدم و آروم سمت آشپزخونه رفتم و یکی از عصاها رو کنار گذاشتم و تلاش کردم با یکیشون راه برم تا بتونم غذا درست کنم میخواستم باقالی پلو درست کنم .. خیلی وقت بود که آشپزی نکرده بودم و به شدت دلم تنگ شده بود که غذا درست کنم.. مشغول غذا درست کردن شدم مهدی و داوود توی سالن با هم صحبت میکردن و بیشتر هم در مورد سایت و کارای این چند روزی که ما نبودیم صحبت میکردن .. غذامو روی گاز گذاشتم و زیرشو روشن کردم و بعد چایی ریختم و مهدی رو صدا زدم که بیاد ببره و بریم صحبت کنیم و چایی بخوریم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part337 برای اینکه حال زهرا رو عوض کنم لبخند زدم و گفت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کنار هم نشستیم که تصمیم گرفتم قبل از صحبت برم سوغاتی های داوود رو بیارم بلند شدم که داوود گفت : +کجا میری ؟ _الان میام و سمت اتاق رفتم ، هودی تیشرت هاشو از چمدون درآوردم و رفتم .‌. کنارش نشستم و پلاستیک رو جلوش گذاشتم لبخندی زد و گفت: +سوغاتیه؟ _بله..بازکن ببینم خوشت میاد سریع شروع کرد و باز کردن و چشماش به هودی و تیشرت ها افتاد.. +ای بابا دستتون درد نکنه +چقدر قشنگن..:))) از اینکه خوشحال شده بود لبخندی زدم و گفتم: _مبارکت باشه و مهدی با لبخند به من و داوود نگاه میکرد .. برای نرگس هم روسری و مانتو گرفته بودیم و دوست داشتیم این دوتا سوغاتی هاشون متفاوت باشه .. <نیم ساعت بعد زمانِ شام > شام رو کشیدم و جلوی داوود و مهدی گذاشتم تو این مدتی که آشپزی نکرده بودم مهدی یا غذای بیرون خورده بود یا بقیه درست کرده بودن و اون لحظه که شام رو جلوش گذاشتم برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم شروع کردیم به خوردن غذا که وسطاش مهدی و داوود از خوشمزگی غذا میگفتن و ازم تشکر میکردن و بعد غذا قرار شد مهدی ظرفا رو بشوره ، داوود هم خودشو زده بود به اون راه که از این کارش خندم گرفته بود .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
یه جور رمانت عالیه که انگار منم جزوی از رمان هستم و با خط به خطش زندگی کردم . وای خدا ذوووق🥲🎀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
اَمـانــہ .
-
درد عـُبور می‌کند و رد آن درد معنای ِ ما را تغییر می‌دهد ☕️🪐 . |
بیخیال غم دنیا قهوه ات سرد نشود ‌.‌‌..☕️ | " .
〈 گفت : چقدر دوسم داری؟ گفتم قدرِ اهمیتِ، نبض زدنِ رگِ کنارِ گردنت :)) |