اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part337 برای اینکه حال زهرا رو عوض کنم لبخند زدم و گفت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part338
کنار هم نشستیم که تصمیم گرفتم قبل از
صحبت برم سوغاتی های داوود رو بیارم
بلند شدم که داوود گفت :
+کجا میری ؟
_الان میام
و سمت اتاق رفتم ، هودی تیشرت هاشو از
چمدون درآوردم و رفتم ..
کنارش نشستم و پلاستیک رو جلوش گذاشتم
لبخندی زد و گفت:
+سوغاتیه؟
_بله..بازکن ببینم خوشت میاد
سریع شروع کرد و باز کردن و چشماش به
هودی و تیشرت ها افتاد..
+ای بابا دستتون درد نکنه
+چقدر قشنگن..:)))
از اینکه خوشحال شده بود لبخندی زدم و گفتم:
_مبارکت باشه
و مهدی با لبخند به من و داوود نگاه میکرد ..
برای نرگس هم روسری و مانتو گرفته بودیم
و دوست داشتیم این دوتا سوغاتی هاشون
متفاوت باشه ..
<نیم ساعت بعد زمانِ شام >
شام رو کشیدم و جلوی داوود و مهدی گذاشتم
تو این مدتی که آشپزی نکرده بودم مهدی
یا غذای بیرون خورده بود یا بقیه درست کرده
بودن و اون لحظه که شام رو جلوش گذاشتم
برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم
شروع کردیم به خوردن غذا که وسطاش مهدی
و داوود از خوشمزگی غذا میگفتن و ازم تشکر میکردن
و بعد غذا قرار شد مهدی ظرفا رو بشوره ، داوود هم خودشو زده بود به اون راه که از این کارش خندم گرفته بود ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
یه جور رمانت عالیه که انگار منم جزوی از رمان هستم و با خط به خطش زندگی کردم
.
وای خدا ذوووق🥲🎀
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باران تـویـی 🥲❤️🩹 . .
#اللهمعجللولیکالفرج