دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور ِمنی ..
#دلی
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part342 <مهدی> لـ**رزشی توی بدنم حس کردم که باعث شد بی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part343
زهرا همچنان خواب بود و منم کاری باهاش نداشتم
رفتم آشپزخونه اول از همه سماورُ روشن کردم
بعد سنگک هارو برش زدم و وسط سفره گذاشتم
خامه و پنیر و کره و مربا رو بیرون آوردم و دونه
دونه تو ظرف ریختم و روی میز گذاشتم..
همینطور که مشغول بودم صدای در سرویس اومد
و متوجه شدم زهرا بیدار شده ..
چای ریختم و روی میز گذاشتم که زهرا اومد
و با دیدن میز لبخند بزرگی زد و گفت:
+دست شما در نکنه مهدی جانم
آخ که چقدر مهدی جانم گفتنش به دلم چسبید
چشمامو بستم و گفتم:
_خواهش میکنم خانوم خانوما
روی صندلی نشست و چای رو بین دستاش گرفت
کمی دست به دست کرد و گفت :
+میگم مهدی ..
همونطور که لقمه میگرفتیم گفتم:
_جانم
+خیلی وقته اینطوری کنار هم نبودیم ..
لبخند محوی زدم و گفتم:
_آره..
به چای رو به روم خیره شدم و توی فکر رفتم
به رفتارهایی که تو این مدت باعث آز..ار زهرا
شده بود و شاید الان داشت غیر مستقیم میگفت
چند دقیقه بعد با صدا زدنای زهرا به خودم اومدم
+چیشد رفتی تو فکر
لقمه رو دستم چرخ دادم و گفتم:
_زهرا ببخش اگه تو این مدت یهو صدام بالا رفت
+وا چیشد؟
_فقط ببخش اگر تو این مدت به خاطر کار یا
رفتاری از من ناراحت و دلخور شدی ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________