اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part346 <زهرا> سفره صبحانه رو که جمع کردم ظرف هارم شستم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part347
از پشت گوشی خنده ای کردم و گفتم:
_آره به خدا ..
پشت تلفن کلی خوشحالی کردن و قربون
صدقم رفتن ..
مکثی کردم و گفتم :
_حالا خبر شما چیه؟؟
نگین سریع گفت:
+انشاءالله بیایم تهران میگیم
_کی میاین؟
+امشب
_خوبه پس ..
+آره خلاصه من دیگه برم عزیزدلم خداحافظ
_باشه قربونت خداحافظ
گوشیمو روی میز گذاشتم و آروم بلند شدم
به کمک عصا سمت آشپزخونه رفتم که ناهار درست کنم ..
میخواستم یه ماهی شکم پر درست کنم ..
میدونستم خیلی کار داره شاید یکم اذیت بشم
ولی خب گفتم یه تنوع بدم ..
از یخچال ماهی رو بیرون آوردم و گذاشتم بخش آب بشه و تو این مدت رفتم برنج رو پاک کنم ..
برنج رو که پاک کردم تقریباً ماهی یخش آب
شده بود و رفتم سراغش که آمادش کنم
آروم آروم مشغول درست کردن ماهی شکم پر
بودم و دیگه تقریبا آماده شده بود ..
توی فر گذاشتم و برنج روی گاز گذاشتم ..
دیگه کاری نداشتم و رفتم روی صندلی گهوارهای نشستم که ساعت 12 ظهر بود و به
احتمال زیاد مهدی تا نیم ساعت دیگه میومد
و غذا هم تا اونموقع حاضر بود ..
بوی غذا توی خونه پیچیده بود بعد مدتها..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part347 از پشت گوشی خنده ای کردم و گفتم: _آره به خدا ..
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part348
<مهدی>
کارم تقریباً تموم شده بود و وسایلمو جمع کردم که برم خونه و امشب تو کامیپوترم دوباره یه سری اطـ..ـلاعات پیدا کنم ..
سوار ماشین شدم و سمت خونه راه افتادم امروز بعدازظهر هم قرار بود با بچهها بریم
خرید عروسیشونو انجام بدیم ..
به خونه رسیدم و ماشین رو جلوی در پارم کردم
کلید به در انداختم و وارد حیاط شدم ..
تا پامو توی حیاط گذاشتم بوی ماهی شکم پر پیچیده بود ..
صدای دلم که یه قار و قور کوچیکی کرد رو به
وضوح شنیدم و بیشتر از قبل ضعف کردم ..
بلاخره بعد چندماه خود زهرا آشپزی کرده بود
وارد خونه شدم که روی صندلی گهوارهای
نشسته بود و چشماش بسته بود و ایرپاد توی گوشش بود و مشخص بود که داره آهنگ گوش میده برای اینکه نترسه بلند گفتم :
_سلامممم
چشماشو باز کرد و ایرپاد رو از گوشش
درآورد و گفت:
+عهه سلام خسته نباشی عزیزم ..
_قربون شما .. عجب بویی راه انداختی خانمم
لبخندی زد و گفت :
+بله دیگه .:))
+تا تو بری دست و صورتتو بشوری لباساتو
عوض کنی منم میزو آماده میکنم
_چشممم
برگشتم و سمت اتاقمون رفتم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part348 <مهدی> کارم تقریباً تموم شده بود و وسایلمو جمع
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part349
لباسامو عوض کردم دست و صورت شستم
وضو هم گرفتم که قبل از غذا نمازمو بخونم ..
سجاده رو توی خونه پهن کردم و به زهرا گفتم:
_تو نمازتو خوندی ؟
همونطور که برنج روی میز گذاشت گفت:
+آره موقع اذان خوندم ..
سری تکون دادم و بلند شدم که نمازمو بخونم
<بعد نماز>
چندتا ذکر گفتم و رفتم سمت آشپزخونه..
ماهی رو که روی میز دیدم یه بهبه بلند گفتم
که زهرا خنده اش گرفت و گفت:
+معلومه خیلی گرسنته هااا
_با این بو و رنگی که شما راه انداختی بلههه
_دیگه بماند که مزهش چطور باشه
لبخندی زد و توی بشقابم قسمتی از ماهی
رو گذاشت و گفت :
+خب پس بسم الله
به غذا اشاره کردم و گفتم:
_بسم الله
قاشق اول رو که توی دهنم گذاشتم مکث کردم
عجب مزهای داشتتتت ..
زهرا با تعجب نگاهم کرد و گفت:
+چیشدد؟
_عالی شدههههه زن..:)))
سرشو پایین انداخت و زیرلب چیزی گفت که متوجه نشدم و به خوردن غذام ادامه دادم
هر لقمه بیشتری که میخوردم بیشتر خوشم
میومد شاید میشد گفت دومین ماهی شکم
پری بود که خودش درست کرده بود. .
بعداز خوردن غذا گفتم خودم ظرفا رو میشورم چون معلوم بود درست کردن این
غذا طول کشید بود و به پاهاش فشار میومد!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part349 لباسامو عوض کردم دست و صورت شستم وضو هم گرفتم ک
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part350
قرار بود قبل از اینکه با بچه ها بریم بیرون
خودمون زودتر بریم که برسیم به نوبت دکتر
تا زهرا رو معاینه کنه و نظرشو بگه . .
از حال زهرا خیالم راحت بود ولی خب بازم
تا حدودی استرس داشتم ..
و سعی کردم با شستن ظرف ها خودمو
مشغول کنم و زیر لب صلوات میگفتم . .
ظرف هارو شستم و اومدی روی مبل نشستم
زهرا سرش توی گوشی بود که گفتم:
_چیکار میکنی
+با زهره صحبت میکنم ..
_خوبه .. یادت باشه زودتر آماده بشیا
+آره یادمه. .
_من برم یکم استراحت کنم
+باشه بیدارت میکنم
سری تکون دادم و بلند شدم سمت اتاق رفتم
که یکم بخوابم و استراحت کنم..
روی تخت دراز شدم و به سقف نگاه کردم
چقدر برای عروسی سبحان ذوق داشتم ..
داداشم داشت داماد میشد . .
هیچوقت فکر نمیکردم با هم باجناق بشیم
ولی خب قسمت این بود که اینطور ازدواج
کنیم و چی از این بهتر که رابـ **ـطه صمیمی
تر میشد . .
به این فکر میکردم که چه رنگ کت و شلواری
بگیرم که همونطور چشمام گرم شد و خوابم برد
<ساعت ۱۶ بعدازظهر>
با صدا زدنای زهرا چشمامو باز کردم ..
گیج خواب بودم ولی خب مجبور بودم بلند بشم
_ساعت چنده؟
+۱۶ بعدازظهر
خودش تقریبا آماده شده بود و فقط پوشیدن
روسری و چادرش مونده بود ..
بلند شدم و سمت کمد رفتم و لباسامو عوض کردم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________