اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part353 خواستیم وارد مغازه بشیم که سبحان گفت صبر کنید ی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part354
سرشو پایین انداخت و لبخندی زد ..
چیشد خجالتی شد داوود خان ؟
خندم گرفت و رفتم عقب تا برن داخل و
لباسشونو عوض کنن و بریم عطر انتخاب کنیم
و بعدش بریم سمت خرید ما ..
سه مدل عطر برداشتیم و رفتیم برای حساب
تا اونا حساب میکردن ما از مغازه بیرون
اومدیم و سمت مغازه مزون زنانه رفتیم..
وارد که شدیم مهدی اینا هم رسیدن..
تا نگاهم به لباسا افتاد زیرلب زمزمه کردم
چقدر قشنگن !
چندین مدل رد کردیم ، کلی رنگ ها و و مدل
ها دیدیم و البته خرید من پیراهن و کیف و
شال بود ، و زهره کفش هم فقط کفش میخواست
درسته خودشون زیاد خرید خاصی نداشتن
ولی ما سه تا کلی براشون ذوق داشتیممم..
نگاهی به زهره کردم و گفتم :
_آبجیت تیپش خیلی مهمه حواست باشه
_هرچیزی انتخاب کردم درست نظر بدیااا
خنده ای بی صدایی کرد و گفت :
+چشم خواهر عروس
به راهم ادامه دادم و بین اون همه لباس یهو
یه پیرهن آبی که روی آستینش مروارید کاری
ریز و پایینش چین خوردگی های قشنگی
داشت بدجوری چشممو گرفت :)
اصن با دیدنش خود به خود به سمتش کشیده شدم و لبخندی روی لبم اومد ..
دستمو سمتش گرفتم و بلند به رییس مزون گفتم :
_ببخشید میشه اینو بیارید من پرو کنم
لبخند مهربونی زد و گفت :
+بله عزیزم حتما
اومد و برام جداش کرد و داد دستم و منم زودی
سمت پرو رفتم که بپوشمش..
بقیه پشت در منتظر شدن تا ببینن نظر بدن
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________