eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
هیچ وقت برایِ فهمیده شدن فریاد نزنید ، آن که شما را بفهمد صدایِ سکوتتان را بهتر می‌شنود🤍 | |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part362 اسنپ بعد ده دقیقه اومد ، سوار شدم و سمت خونه ما
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سالادو که آماده کردم داخل یخچال گذاشتم و به درست کردن مرغ ها ادامه دادم .. صدای باز شدن در اومد، فکر کردم بابا باشه.. که با سلامی کرد که حدسم درست دراومد به سمت سالن برگشتم و گفتم : _سلام بابا جونم خسته نباشی بابام با دیدن من لبخندی به لبـ°ش اومد و گفت : +به‌به کی اینجاست ،خوبی دخترم؟ _مرسی شما چطوری خوبی +الحمدالله ، دیر به دیر میایی حواسم هست خندیدم و گفتم : _دیگه شما ببخش درگیر زندگیمم +ان‌شاءالله که همه چی خوب پیش بره لبخندی زدم و به کارم ادامه دادم .. منتظر بودم زهره برگرده خونه ولی خب معلوم بود چون با سبحان بیرونه دیر میاد .. این روزا دوباره مهدی اینا پرونده جدید داشتن و مهدی بیشتر وقتش پر شده بود اما بازم حواسش به من بود :)) بابا که رفت لباساشو عوض کرد و اومد ، منم دیگه مرغ آماده پخت شده بود و درش رو بستم یه چایی برای سه تامون ریختم و بردم سالن جلوی مامان و بابا گرفتم و وقتی که برداشتن خودم رفتم و روی مبل نشستم بابا گفت: +مهدی کجاست راستی؟ _سرکار ، این روزا دوباره سرش شلوغه کمی از چاییش خورد و گفت: +موفق باشه ان‌شاءالله سری تکون دادم و از چاییم خوردم . . نزدیکای غروب بود که هنوز خودمون سه تا بودیم و کلی درمورد کارا و عروسی زهره صحبت کردیم که یهو صدای زنگ خونه اومد! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part363 سالادو که آماده کردم داخل یخچال گذاشتم و به در
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم قبل از اینکه بلند بشم در رو باز کنم مامان پیش دستی کرد و رفت در رو باز کرد . . زهره و سبحان بودن ، بلند شدم و چادری که از قبل روی دسته مبل گذاشتم بودم رو سرم کردم و باهاشون سلام احوالپرسی کردم ! زهره رو بغل کردم و در گوشش گفتم : _کجاهایی تو ؟ دلم تنگ شده برات از بغلم بیرون اومد و گفت : +درگیر کارای عروسی ، معلومه که منم دلم برات تنگ شده خواهر جونممم لبخندی زدم و از کنارم رد شد بره بالا تا لباساشو عوض کنه و بعد بیاد .. سبحان روی مبل کنار بابا نشست و با هم مشغول صحبت شدن! دیگه کم‌کم همه داشتن میومدن خونه ، حتی داوود هم از راه رسید . . فقط مونده بود داداش محمد و مهدی بیان نیم ساعتی گذشت که داداش محمد اینا هم از راه رسیدن ، در رو براشون باز کردیم و رفتیم جلوشون ، از دیدنشون خیلی خوشحال شدم بعد مدت‌ها و البته نگم با دیدن من هردوتاش بغض کردن و اومدن جلو که بغلم کنن! داداش محمد سرمو بوسید و گفت : +خداروشکر میکنم که خوب شدی لبخندی پر بغض زدم و چیزی نگفتم ! هوا سرد بود و زودتر همگی داخل رفتیم بعد اینکه باهم یه سری صحبت ها کردن و لباسشونو عوض کردن و کنار هم نشستیم داداش محمد نگاهی به جمع کرد و گفت: +مهدی کجاست؟ افتخار نداده بیاد ؟ یه خنده کوچیک که از روی حفظ ظاهر زدم و گفتم : _امروز دیرتر رفت سرکار برای همین نیومده هنوز داداش محمد سری تکون داد و گفت : +الانا میاد دیگه ، نگران نباش ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part364 قبل از اینکه بلند بشم در رو باز کنم مامان پیش د
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم یک ساعتی گذشت که مامان اینا داشتن برای شام وسایلو آماده میکردن اما هنوز خبری از مهدی نبود! به گوشیم نگاه میکردم که شاید زنگی یا پیامی بده ولی همچین چیزی هم نبود .. داوود که انگار فهمیده بود نگران شدم اومد کنارم نشست و گفت : +چیزی شده چهرت نگرانه ؟ _نه خوبم ، فقط منتظر مهدی‌ام +میاد بابا نگران نباش ، کارش تو سایت زیاد بود سری تکون دادم که همون لحظه مهدی پیام داد و گفت پشت درم در رو باز کن برام ! خوشحال شدم که بلاخره اومد و سریع رفتم سمت آیفون و در رو باز کردم با دیدن چهره مهدی لبخندی روی لبام نشست وارد خونه شد و سلامی به همه کرد و آروم در گوش من گفت : +ببخشید عشقم ، نگران شدی تو هم لبخند محوی زدم و با هم رفتیم سمت جمع! مهدی با داداش محمد دست و با هم احوالپرسی کردن و بعد همونجا نشست نمی‌تونستیم صحبت کنیم و برای همین منم رفتم سمت آشپزخونه که کمک کنم شام رو بکشیم و بخوریم ! اما از نگاه هایی که مهدی بهم میکرد فهمیدم که متوجه شده یکم ناراحت شدم . . سفره رو پهن کردیم و چیدیم و همگی نشستیم بلاخره بعد یه مدت دور هم جمع شده بودیم و حال هممون خوب بود ، و البته منم بهبودی پاهام رو به دست آوردم این خودش برای کل خانواده شاد کننده بود :) بعد از شام از مامان تشکری کردیم و با کمک هم سفره رو جمع کردیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part365 یک ساعتی گذشت که مامان اینا داشتن برای شام وسا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم و ظرف هارو توی ماشین ظرفشویی چیدیم که بریم با هم صحبت کنیم و منم یه چایی برای همه ریختم و بعد رفتم نشستم ! کنار مهدی روی مبل دونفره نشستم و چیزی نگفتم نگین انگار میخواست چیزی بگه که اول نگاهی به محمد کرد و بعد گفت : +فک کنم الان وقت خوبی باشه برای گفتن حرفم همه نگاه‌ها سمت نگین برگشت و گفتن چی شده و زودتر بگو .. مکثی کرد و گفت : +ما داریم مامان و بابا میشیم . یه لحظه سکوت توی جمع پیچید ، بعدش با بلند شدن من و پریدن به بغل نگین همه چی عوض شد، همه بلند بلند خندیدن و مبارک باشه گفتن و یکی یکی محمد و نگین رو بغل کردن بغل داداش محمد رفتم و گفتم : _باباشدنت مبارک باشه عزیزدلم :)) +فدای شما عمه خانوممم با گفتن عمه خانوم ته دلم یه ذوق خاصی کردم قرار بود خانوادمون بزرگتر بشه :) قرار بود که یه کوچولو بیاد و منو عمه صدا کنه چقدر از همین الان برای اونموقع ذوق داشتم همه لبخند به لب و خوشحال بودن ، اصن حال و هوامون دوباره داشت مثل قبلا میشد داوود خیلی ذوق کرده بود و می‌گفت : ×بلاخره دارم عمو میشمممم و همه به وضعیتش خندیدن ، خودم نگاهی به نگین کردم و گفتم : _خیلی خبر خوبی بود زنداداش قشنگم نگین که معلوم بود خیلی خوشحاله زیر لب بهم گفت قربونت و منم لبخندی زدم! مهدی آروم بهم گفت : +عمه شدنت مبارک زهرا خانوم با اینکه یکم از دستش ناراحت بودم گفتم : _ممنونم :) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊