_چرا ازدواج بایه پسر باایمان مهمه؟
+چون پسری که از خدا بترسه از بازی کردن با قلب یه دخترم میترسه:))
#عاشقانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part382 لبخندی زدم و پتو رو از سرم برداشتم و کنار خونه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part383
<زهرا>
نور گرمی روی صورتم حس کردم که باعث شد
چشمامو باز کنم ، نور خورشید بود که از گوشه
پرده روی صورتم افتاده بود . .
تکونی خوردم که وضعیتمو دیدم . .!
با همون چادر نماز خوابم برده بود فقط روم
یه پتو بود که فهمیدم مهدی بعد از نمازم اومده
پتو رو کنار زدم و رفتم سمت اتاق . .
در اتاق نیمه باز بود که از همون کنار در
نگاهش کردم که خیلی مظلومانه خوابیده بود
و کاملا مشخص بود چقدر خسته شده . .
این روزا کارش بیشتر شده بود و مهدی اگر
کسی تو سایت براش کاری پیش میومد
همیشه شیفت میموند که بتونه کمکشون کنه !
لبخندی زدم و دیگه وارد اتاق نشدم و چادرمو
درآوردم و روی دستهٔ مبل انداختم و نگاهی به
ساعت کردم که ده صبح بود ، تصمیم گرفتم
بزارم مهدی حداقل تا ظهر استراحت کنه بعد
بیدارش کنم که بریم بیرون یه دوری بزنیم و
هم بهش بگم تو جریان مأموریتش هستم !
کش موی کنار مبلُ برداشتم و موهامو دم اسبی بستم و سمت آشپزخونه رفتم و برای
خودم چای درست کردم و پنیر و مربا و نون
رو از یخچال درآوردم و روی میز گذاشتم !
خیلی آروم صبحانهمو خوردم و بعد سفره رو
جمع کردم چایی دوممو ریختم و کنار میز
گذاشتم و بلند شدم که برای ناهار فکری کنم!
آروم رفتم توی اتاق و یه روسری برداشتم و
اول رفتم حیاط و اونجا رو شستم ، آبی به گل
و درختای حیاط دادم و بعد رفتم نزدیک گلای
باغچه و بوشون کردم ، چه بوی خوبی
میدادن و همیشه حالمو خوب میکردن:)
بعد از اینکه خودمو با شستن حیاط و آب دادن
به گلها مشغول کرده بودم دیگه باید میرفتم
داخل که کمکم ناهار درست کنم . .
تصمیم گرفتم کتلت درست کنم ، موادشو
آماده کردم و شروع کردم به مخلوط کردنشون..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________