eitaa logo
اَمـانــہ .
514 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به زبون ساده به امام زمان سلام بده 🥲❤️‍🩹
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواب می‌دیدم که کنار ضریح تو . . :)❤️‍🩹
در حال تایپ . .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part386 جواب فایل رسول رو دادم که متوجه شدم زهرا غذا ر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهـرا > مهدی رفت توی حیاط قدم بزنه تا من آماده بشم و بریم بیرون . . چشماش انگار میخواستن چیزیو بگن ولی هی صبر میکرد تا موقعیت پیش بیاد ! چون من این حالت چشماشو میشناختم و حس میکردم که قطعا چیزی میخواد بگه . . رفتم جلوی کمدم و یه مانتوی کالباسی رنگ و یه روسری مثل خودش برداشتم . . لباسامو عوض کردم و بعد روسریمو روی سرم انداختم و فیکسش کردم ، میخواستم چادرمو بپوشم که مهدی صدام زد و گفت : +زهرا خانوم. . آماده نیستی ؟ ‌_چادرمو بپوشم اومدم چادرمو پوشیدم و کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و مهدی که سرش رو از کنار در کرده بود داخل خونه منو دید و خندید ! لبخندی زدم و از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم . ‌. دقیق نمیدونستیم میخوای کجا بریم ولی خب به مهدی گفتم بریم پارک یه هوایی بخوریم تقریبا چندین خیابون رد کردیم و رفتیم به یه پارک پر از درخت و قشنگ ، مهدی ماشین رو همین نزدیکی های پارک گذاشت و بعد با هم وارد پارک شدیم . . تا وارد پارک شدیم یه مرد سالخورده درحال فروختن باقلوا بود که البته مهدی هم به من نگاهی کرد و چون مثل داوود خیلی شکمو بود رفت که بخره و باهم بخوریم . .! باقلوا که خریدیم رفتیم روی یکی از صندلی های پارک نشستیم ، پارک چندان شلوغ نبود ولی چندتا خانواده اومده بودن بیرون برای تفریح مهدی که داشت اولین باقلوا رو میخورد یهو چندتا بچه که دنبال همدیگه میدویدن از جلومون رد شدن . . ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part387 <زهـرا > مهدی رفت توی حیاط قدم بزنه تا من آماده
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دوتا بچه دختر و پسر که تقریبا همسن هم بودن ، مهدی وقتی دیدشون لبخندی زد . . نگاهی به من کرد و گفت: +کِی بشه من و تو هم بچه‌هامونو بیاریم پارک لبخندی روی لبم اومد :) مهدی خیلی بچه هارو دوست داشت و همیشه حتی قبل عروسی میگفت دوست دارم هم دختر داشته باشیم هم پسر . . بعد از اینکه به بازی کردن بچه ها نگاه کردیم برگشتم سمتش و گفتم : -مهدی میخواستم یه چیزو بگم . . سرش که سمت نگاه کردن به بچه ها بود به سمت من برگردوند و گفت : +جانم ؟ _من میدونم قراره بری مأموریت -خواستم بگم که برو ، من مشکلی ندارم با نگاه تعجب‌وارانه به من نگاه کرد و گفت : +از کجا میدونی ؟ _حالا . . درکل نگران من نباش _من هیچوقت مانع مأموریت رفتن تو نمیشم وقتی که این حرف رو زدم مهدی خندید و انگار یه بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود لبخندی زدم که گفت : +نمی‌دونی چقدر استرس داشتم بهت بگم +ممنونم که منو درک می‌کنی دستمو روش شونه‌ش گذاشتم و گفتم : _خواهش میکنم آقا مهدی از کارم خندید و بعد بهم اشاره کرد که بریم بلند شدیم و سمت ماشین رفتیم . . _میگم‌ مهدی موافقی امشب بریم خونه مامانت اینا سری تکون داد و گفت : +شب که جلسه دارم ، الان بریم ؟ سری به معنای آره تکون دادم و گفت پس بریم چند وقتی میشد که پیششون نرفته بودیم حالا که مهدی میخواست بره ماموریت معلوم نبود کی برگرده برای همین بهترین موقع بود بین این همه ماجرا دقیقا دو روز بعد عروسی زهره اینا و اما منی که خیلی ذوق داشتم :) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
از مـصاحبـهٔ امـروز شـروع شد تـا ان‌شاءالله چـاپ کـتاب رمـانِ قشـنگم . .🎀🪞 خیـلی شـیرینه بـه دنبـال خواسـته‌هات باشی :)🤏🏻