eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
کسی که در انتظار امام دوازدهمین خود به سر می‌برد همانند کسی است که در رکاب رسول خدا (ص)شمشیر کشیده و از آن حضرت دفاع می‌نماید ؛ - امام‌جعفرصادق(ع) .
- اونجایی که مولانا میگه : < در من بِدَمی، من زنده شوم ... یک جان چه بُوَد ، صد جانِ منی 🤍 >
~ اینارو بریز دور •💁🏻‍♀🍇 ۫ ּ روابط گذشته که بهت آسیب زده📗🖇𓄹۫ ּ ۫ ּ کینه هایی که داری🍷🩸𓄹۫ ּ ۫ ּ زخم های دوران کودکی💎⚖𓄹۫ ּ ۫ ּ افسوس هایی که هنوز با خودت داری📀💛𓄹۫ ּ ۫ ּ فکرو خیال های شبونه 📱🌚𓄹۫ ּ ۫ ּ ترس هایی که محدودت میکنن🌻🌞𓄹۫ ּ ۫ ּ احساس شرم و گناه درونی🥀🍂𓄹۫ ּ ۫ ּ ریشه صحبت های منفیت🌦🫧𓄹۫ ּ
- منم‌ و‌ حسرت‌ ِباران‌‌ رو‌ به‌ رو‌ی‌ ِحَرَمت / ¹²⁸ .
مگر حسین چند حرف دارد. . ؟❤️‍🩹
-
اَمـانــہ .
-
- نیازمندی ؟ برف ِحرم ُیه استکان چای ِحضرت ؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part388 دوتا بچه دختر و پسر که تقریبا همسن هم بودن ، م
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سوار ماشین شدیم و خوشحال بودم که قراره نرگس هم بعد چند وقت ببینم . . حتما وقتی که مهدی اینا میرفتن باید یه شب همه رو دور خودم جمع میکردم ! به خونهٔ مهدی اینا که رسیدیم ماشین رو جلوی در خونه پارک کردیم و بعد زنگ زدیم نرگس گفت بله که با صدای مهدی با ذوق که از صداش مشخص بود گفت خوش‌اومدین . . وارد خونه شدیم و مهدی در رو پشت سرمون بست ، اشاره کرد که من اول برم . ‌. در رو باز کردم و سلام کردم نرگس دوید سمتم و پرید بغلم که حتی باعث شد چند قدم بیام عقب تر و به این حرکتش خندم گرفت _دختر انگار سالهاست منو ندیدی همون‌طور که محکم بغلم کرده بود گفت : +دلم برات تنگ شده بود زنداداش خانوم خندیدم و گفتم : منم همینطور مامانِ مهدی که تمام مدت مارو نگاه میکرد خنده‌ای کرد و گفت : +اگر اجازه بدی منم عروسمو بغل کنم که نرگس خندید و رفت کنار و بعد مامان سر منو بوسید بغلم کرد و رفت گونه مهدی رو بوسید خیلی خوشحال شده بودن و کاملا این حس توی کاراشون مشخص بود . . رفتیم و روی مبل نشستیم که نرگس برامون چایی بیاره ، مهدی نگاهی کرد و گفت : +بابا خونه نیست ؟ ×نه پسرم رفته یکم خرید کنه ، الانا میاد کاش تا قبل از اینکه برمیگشتیم خونه میومد و میدیدیمش و بعد می‌رفتیم . . نرگس چایی رو که آورد اومد کنار من نشست و کلی درمورد کارایی که توی این مدت کرده بود گفت ، از استادا و امتحانا و درساش تا بچه های دانشگاه و سارا . . من و زهره مدرکمونو گرفته بودیم ولی خب نرگس و سارا بازم قصد داشتن ادامه بدن ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part389 سوار ماشین شدیم و خوشحال بودم که قراره نرگس هم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از اینکه با هم صحبت کردیم و کمی هم از عروسی زهره اینا گفتیم صدای باز شدن در اومد بابای مهدی با دست پر از خرید وارد خونه شد و وقتی مارو دید لبخندی زد و گفت : +به‌به سلام خیلی خوش اومدین . . بلند شدیم و سلام کردیم و نرگس رفت خریدارو از دستش گرفت و برد آشپزخونه. . بابا اومد سمت ما نشست مبل رو‌به‌رومون و گفت: چه عجب یادی از ما کردین ! من لبخندی زدم و گفتم : _مهدی سرش شلوغ بود واقعا الانم وقت خالی داشت و منم گفتم بیایم پیشتون . . سری تکون داد و گفت : +خیلیم خوب کردین ، پس شام باشین دیگه مهدی سریع گفت : ×ممنون بابا ولی من شب جلسه دارم باید بریم مهدی نگاهی به من کرد و گفت بلند بشیم از جامون بلند شدیم که نرگس گفت: +بیشتر میموندین _قربونت برم مهدی کار داره باید بریم چیزی نگفت و فقط سری تکون داد . . ازشون خداحافظی کردیم و به نرگس گفتم پس فردا قراره باهم بریم آرایشگاه حواسش باشه از خونه بیرون اومدیم و دیگه مقصد خونه بود توی راه خونه رفتم داخل گوشیم و دوباره با پری برای پس فردا هماهنگ کردم . . من و نرگس و سارا قرار بود باهم بریم پیش پری کارش واقعا عالی بود چون خودمم عروسی و عقدم و مراسمات رو همیشه پیشش میرفتم! سرم که توی گوشی بود مهدی گفت : +چیکار می‌کنی ؟ _هیچی برای پس فردا با پری هماهنگ کردم +خوب شد گفتی ، منم زنگ بزنم دوستم یادم رفته بود بهش بگم میخوام برم آرایشگاه خندیدم و گفتم : _خسته نباشی واقعا +یادم رفته بود ، بریم خونه حتما بهش زنگ میزنم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________