کسی که در انتظار امام دوازدهمین خود
به سر میبرد همانند کسی است که در
رکاب رسول خدا (ص)شمشیر کشیده و
از آن حضرت دفاع مینماید ؛
- امامجعفرصادق(ع) .
#اللهمعجللولیکالفرج
- اونجایی که مولانا میگه :
< در من بِدَمی، من زنده شوم ...
یک جان چه بُوَد ، صد جانِ منی 🤍 >
#عاشقانه
~ اینارو بریز دور •💁🏻♀🍇
۫ ּ روابط گذشته که بهت آسیب زده📗🖇𓄹۫ ּ
۫ ּ کینه هایی که داری🍷🩸𓄹۫ ּ
۫ ּ زخم های دوران کودکی💎⚖𓄹۫ ּ
۫ ּ افسوس هایی که هنوز با خودت داری📀💛𓄹۫ ּ
۫ ּ فکرو خیال های شبونه 📱🌚𓄹۫ ּ
۫ ּ ترس هایی که محدودت میکنن🌻🌞𓄹۫ ּ
۫ ּ احساس شرم و گناه درونی🥀🍂𓄹۫ ּ
۫ ּ ریشه صحبت های منفیت🌦🫧𓄹۫ ּ
#انگیزشے
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part388 دوتا بچه دختر و پسر که تقریبا همسن هم بودن ، م
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part389
سوار ماشین شدیم و خوشحال بودم که قراره
نرگس هم بعد چند وقت ببینم . .
حتما وقتی که مهدی اینا میرفتن باید یه شب همه رو دور خودم جمع میکردم !
به خونهٔ مهدی اینا که رسیدیم ماشین رو
جلوی در خونه پارک کردیم و بعد زنگ زدیم
نرگس گفت بله که با صدای مهدی با ذوق که
از صداش مشخص بود گفت خوشاومدین . .
وارد خونه شدیم و مهدی در رو پشت سرمون بست ، اشاره کرد که من اول برم . .
در رو باز کردم و سلام کردم نرگس دوید
سمتم و پرید بغلم که حتی باعث شد چند
قدم بیام عقب تر و به این حرکتش خندم گرفت
_دختر انگار سالهاست منو ندیدی
همونطور که محکم بغلم کرده بود گفت :
+دلم برات تنگ شده بود زنداداش خانوم
خندیدم و گفتم : منم همینطور
مامانِ مهدی که تمام مدت مارو نگاه میکرد
خندهای کرد و گفت :
+اگر اجازه بدی منم عروسمو بغل کنم
که نرگس خندید و رفت کنار و بعد مامان سر
منو بوسید بغلم کرد و رفت گونه مهدی رو بوسید
خیلی خوشحال شده بودن و کاملا این حس
توی کاراشون مشخص بود . .
رفتیم و روی مبل نشستیم که نرگس برامون چایی بیاره ، مهدی نگاهی کرد و گفت :
+بابا خونه نیست ؟
×نه پسرم رفته یکم خرید کنه ، الانا میاد
کاش تا قبل از اینکه برمیگشتیم خونه میومد و میدیدیمش و بعد میرفتیم . .
نرگس چایی رو که آورد اومد کنار من نشست
و کلی درمورد کارایی که توی این مدت کرده
بود گفت ، از استادا و امتحانا و درساش تا بچه
های دانشگاه و سارا . .
من و زهره مدرکمونو گرفته بودیم ولی خب
نرگس و سارا بازم قصد داشتن ادامه بدن !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part389 سوار ماشین شدیم و خوشحال بودم که قراره نرگس هم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part390
بعد از اینکه با هم صحبت کردیم و کمی هم از عروسی زهره اینا گفتیم صدای باز شدن در اومد
بابای مهدی با دست پر از خرید وارد خونه شد و وقتی مارو دید لبخندی زد و گفت :
+بهبه سلام خیلی خوش اومدین . .
بلند شدیم و سلام کردیم و نرگس رفت خریدارو از دستش گرفت و برد آشپزخونه. .
بابا اومد سمت ما نشست مبل روبهرومون و
گفت: چه عجب یادی از ما کردین !
من لبخندی زدم و گفتم :
_مهدی سرش شلوغ بود واقعا الانم وقت خالی
داشت و منم گفتم بیایم پیشتون . .
سری تکون داد و گفت :
+خیلیم خوب کردین ، پس شام باشین دیگه
مهدی سریع گفت :
×ممنون بابا ولی من شب جلسه دارم باید بریم
مهدی نگاهی به من کرد و گفت بلند بشیم
از جامون بلند شدیم که نرگس گفت:
+بیشتر میموندین
_قربونت برم مهدی کار داره باید بریم
چیزی نگفت و فقط سری تکون داد . .
ازشون خداحافظی کردیم و به نرگس گفتم
پس فردا قراره باهم بریم آرایشگاه حواسش باشه
از خونه بیرون اومدیم و دیگه مقصد خونه بود
توی راه خونه رفتم داخل گوشیم و دوباره
با پری برای پس فردا هماهنگ کردم . .
من و نرگس و سارا قرار بود باهم بریم پیش پری
کارش واقعا عالی بود چون خودمم عروسی و
عقدم و مراسمات رو همیشه پیشش میرفتم!
سرم که توی گوشی بود مهدی گفت :
+چیکار میکنی ؟
_هیچی برای پس فردا با پری هماهنگ کردم
+خوب شد گفتی ، منم زنگ بزنم دوستم
یادم رفته بود بهش بگم میخوام برم آرایشگاه
خندیدم و گفتم :
_خسته نباشی واقعا
+یادم رفته بود ، بریم خونه حتما بهش زنگ میزنم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________