eitaa logo
اَمـانــہ .
518 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
یادت باشه که زندگی منتظر نمیمونه که حال بد و خستگی تو خوب بشه ، زندگی داره با نهایت سرعت روزهاش رو میگذرونه و این تویی که باید خودت رو با زمان تطبیق بدی، وبه فکر باشی که هرثانیه از زندگیت خوب سپری بشه : ) | `
-
اَمـانــہ .
-
هرچه‌می‌خواهی‌طلب‌کن‌‌ازشهنشاه‌‌ِنجف ؛ رونزن‌‌برغیرِحیدر،روسیاهت‌‌می‌کنند .. / ¹¹⁰
زندگی کن نه تضمینی به اومدن فرداست نه امکانی واسه‌ ی ِتغییر هرچی گذشت اما در «اکنون» می‌شه حضور داشت :) |
اَمـانــہ .
_
چونان ابر نوبهارم من . . |
گیرم که قیامت همه پرونده به دست‌اند، پرونده بی حبِ علی هیچ نیرزد.🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part396 زمانی که توی آخرین عملیاتی که محمد رفته بود کم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +مسخره ؟ نه بابا چشمامو ریز کردم و بهش نگاه کردم و گفتم: _به این لحنت مشخصه دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده بعد از اینکه کامل خندید و منو مسخره کرد گفت: +امشب خونه داوود اینا دعوتیم ، کاراتو انجام بده که دیگه بعدازظهر بریم اونجا . . تعجب کرده بودم و پرسیدم : _خیلی یهویی ؟ +آره داوود گفت قبل از عروسی و ماموریت دور هم دیگه جمع بشیم! دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت . . پس امشب قرار بود بریم اونجا ، خب خب اول از همه باید خودمو کنترل کنم . . نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم ، آبی به دست و صورتم زدم موهامو با کلیپس بالا بستم و رفتیم پایین بلکه صبحونه بخورم ! به مامان سلام کردم که بهم اشاره کرد روی میز برام صبحونه گذاشته . . همینطور که روی میز نشستم و چای رو توی دستم گرفتم یادم افتاد فردا عروسیه! پس باید بیشتر کارای فردا رو همین امروز انجام میدادم تا امشب با خیال راحت برم مهمونی! هماهنگی آرایشگاه با زهرا بود از این بابت خیالم راحت بود ، وای . . امشب چی بپوشم ؟ صبحونه رو تند تند خوردم و جمع کردم و دوباره به سمت اتاقم برگشتم . . اول از همه سمت کمد رفتم که ببینم چی بپوشم ، همچنین کارای ضروری فردارو انجام بدم! به لباسام که نگاه کردم تصمیم گرفتم اون عبای قهوه‌ای تیره رو بپوشم با روسری کرمیِ شیری مانند! جلوی خودم گرفتمش و چرخی زدم که دیدم همین برای امشب قشنگه . . ولی یهو یاد حرف دیشب افتادم ، که از خدا نشونه میخواستم . . نکنه امشب نشونه‌س ؟ با کلافگی روی تخت نشستم و به عبای دستم نگاه کردم . . ولی اگه نشونه بود چی ؟ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __🫀____________