اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part396 زمانی که توی آخرین عملیاتی که محمد رفته بود کم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part397
+مسخره ؟ نه بابا
چشمامو ریز کردم و بهش نگاه کردم و گفتم:
_به این لحنت مشخصه
دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده
بعد از اینکه کامل خندید و منو مسخره کرد گفت:
+امشب خونه داوود اینا دعوتیم ، کاراتو انجام
بده که دیگه بعدازظهر بریم اونجا . .
تعجب کرده بودم و پرسیدم :
_خیلی یهویی ؟
+آره داوود گفت قبل از عروسی و ماموریت
دور هم دیگه جمع بشیم!
دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت . .
پس امشب قرار بود بریم اونجا ، خب خب اول
از همه باید خودمو کنترل کنم . .
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم ، آبی به
دست و صورتم زدم موهامو با کلیپس بالا
بستم و رفتیم پایین بلکه صبحونه بخورم !
به مامان سلام کردم که بهم اشاره کرد روی
میز برام صبحونه گذاشته . .
همینطور که روی میز نشستم و چای رو توی
دستم گرفتم یادم افتاد فردا عروسیه!
پس باید بیشتر کارای فردا رو همین امروز انجام میدادم تا امشب با خیال راحت برم مهمونی!
هماهنگی آرایشگاه با زهرا بود از این بابت
خیالم راحت بود ، وای . .
امشب چی بپوشم ؟
صبحونه رو تند تند خوردم و جمع کردم
و دوباره به سمت اتاقم برگشتم . .
اول از همه سمت کمد رفتم که ببینم چی بپوشم ، همچنین کارای ضروری فردارو انجام بدم!
به لباسام که نگاه کردم تصمیم گرفتم اون عبای قهوهای تیره رو بپوشم با روسری کرمیِ شیری مانند!
جلوی خودم گرفتمش و چرخی زدم که دیدم
همین برای امشب قشنگه . .
ولی یهو یاد حرف دیشب افتادم ، که از خدا
نشونه میخواستم . .
نکنه امشب نشونهس ؟ با کلافگی روی تخت
نشستم و به عبای دستم نگاه کردم . .
ولی اگه نشونه بود چی ؟
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part397 +مسخره ؟ نه بابا چشمامو ریز کردم و بهش نگاه کرد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part398
<زهرا>
صبح داوود به مهدی زنگ زده بود و گفت که
امشب همه جمع بشیم خونه مامان اینا . .
این پسر دقیقا یه شب قبل عروسی یادش افتاده بود که جمع بشیم ، حتما باید زود
میرفتم که کمک مامانم کنم . .
ناهارمونو که خوردیم مهدی آماده شد بره بیرون
و کارای عروسی فردا رو با سبحان هماهنگ کنن
دیگه باید امروز هماهنگی های آخر انجام
میشد تا فردا مسئلهای پیش نیاد . .
منم دستی به سر و روی خونه کشیدم و بعد
رفتم اتاق که کمکم آماده بشم برم !
پیراهن آبی تیره که روش نقش گل داشت رو
پوشیدم با یه شال قرمز . .!
چادرمو پوشیدم و از خونه بیرون زدم . .
چون فاصله زیادی با خونه مامان اینا نداشتم
پس تصمیم گرفتم پیاده برم
زنگ خونه رو فشار دادم که سریع باز شد
وقتی وارد شدم زهره از پشت پنجره نگاه کرد
که فهمید منم و لبخندی زد . .
از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدم !
بوی غذا کل خونه رو گرفته بود ، سلام کردم و
لپ مامانمو بوسیدم و گفتم :
_خستهنباشیمامانخانوم
لبخندی زد که زهره وارد آشپزخونه شد و گفت :
+بیا بریم بالا تو اتاق ، یه چیزی بهت نشون بدم
سری تکون دادم رفتم بالا که هم چادر و
کیفمو اونجا بزارم هم ببینم زهره چی
میخواست نشون بده . .
بالا که رفتیم یهو داوود از اتاق بیرون اومد ولی خب انگار از چیزی کلافه بود و فقط سلام کرد و رفت
نگاهی به زهره و گفتم:
_چیزی شده؟
+نمیدونم ، از صبح اینطوریه . .
_یعنی توهم چیزی ازش نپرسیدی؟
+پرسیدم ، هیچی نگفت بهم !
سری تکون دادم و رفتیم داخل اتاق . .
رفت سمت کمدش و از پشت لباساش یدونه
جعبه بیرون آورد و نشونم داد .
تو دستم گرفتم و نگاهی بهش کردم
_چیه؟
لبخند بزرگی زد و گفت:
+بازش کن ، سبحان برام خریده
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part398 <زهرا> صبح داوود به مهدی زنگ زده بود و گفت که
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part399
جعبه رو آروم باز کردم که یه دستبند نقره با
نگین های قرمز داخلش بود . .
چقدر قشنگ بود آخه:))
_ وای . .خیلی قشنگه زهره
با ذوقی که توی صداش موج میزد گفت :
+جدی ؟
_آره خیلی نازه ، مبارکت باشه عزیزدلممم
بغلش کردم و بعد جعبه رو بهش دادم . .
چادرمو روی چوب لباسی آویزون کردم و بعد
رفتم پشت پنجره ، داوود توی حیاط در حال
قدم زدن بود . .
این پسر یه چیزیش بود ، چون هر وقت چیزی
رو قایم میکرد یا کاری میخواست انجام بده
ساکت میشد و قدم میزد !
با زهره رفتیم پایین که کمک مامان کنیم اما زیرچشمی حواسم به داوود بود. .
غذاها رو آماده کردیم و رفته رفته هوا تاریک
میشد و الانا بود که خاله اینا برسن . .
کارامون که دیگه حدودا تموم شده بود توی
میز ناهارخوری آشپزخونه نشستیم و برای
مامان و زهره چایی ریختم که بخوریم . .
همون لحظه داوود اومد داخل و رفت اتاقش!
این خیلی مشکوک بود . .
بلند شدم و به مامان گفتم الان میام و سریع
رفتم سمت اتاق داوود . .
در زدم که گفت :
+بیاتو
در رو آروم باز کردم که نگاهش سمت من برگشت
وارد اتاقش شدم نگاهی به در و دیوار اتاقش
کردم و بعد روی تخت نشستم . .
داوود که نگاهای منو دنبال میکرد گفت :
+اومدی بازرسی مگه ؟ کارم داشتی؟
خندیدم و گفتم :
_چته داوود خان ، کوک نیستی
+من ؟ خوبم
و سریع برگشت سمت میزش . .
از همین کاراش مطمئن شدم که انگار واقعا
یه موضوعی هست!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part399 جعبه رو آروم باز کردم که یه دستبند نقره با نگی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part400
_داوود من که میدونم یه چیزیت هست پس
الکی قایم نکن که میفهمم. .
انگار کم آورد و برگشت ، نگام کرد و گفت :
+بهت میگم ، ولی به هیچکس فعلا چیزی نمیگی
از اینکه تونستم بفهمم چشه لبخندی زدم و
سری به معنای باشه تکون دادم که گفت :
+امشب میخوام درمورد خواستگاریم صحبت کنم
به شدت تعجب کردم ، چون هر وقت اسم زن
و خواستگاری میشد داوود بحثُ عوض میکرد
حالا خودش با زبون خودش میگه خواستگاری!
لبخند زیرکانه ای زدم و گفتم :
_بهبه خواستگاری کدوم دختر خوشبختی ؟
مکثی کرد و بعد گفت :
+غریبه نیست ، فاطمه
باورم نمیشد و برای همین زدم زیر خنده
داوود نگام کرد و گفت :
+زهرا به مامان بگی کشتمت .
همونطور که میخندیدم گفتم:
_آخرش باید بفهمه یا نههه؟
+روم نمیشه ، میخوام به محمد بگم که
امشب بحثش رو بندازه وسط . .
_پس بگو نقشههاتو ریختی ، برای همین
امشب گفتی جمع بشیم . .
سرشو پایین انداخت و لبخندی زد!
این بچه عاشق شده بود و این منو خیلی خوشحال کرد چون انگار اولین باری بود اینطور
لبخند میزد و مظلوم شده بود :))
رفتم جلو دستمو روش شونهش گذاشتم و گفتم:
_میگیرمش برات .
نگاهی بهم کرد و بلند قهقهه زد . .
+زهرا نری بگیا
_نمیگم خیالت راحت ، فقط توهم گند نزنی
دستی به موهاش زد و گفت :
+من که اصن حرف نمیزنم ، خود داداش
همه چیزو میگه ببینم چی میشه . .
از صورتش معلوم بود استرس داره !
_فاطمه چیزی میدونه ؟
+نه قبلش خودم همه چیو بهش میگم ،
بعد اگر نظرش با من یکی بود بعدش داداش
محمد تو جمع صحبت میکنه . .
خندم گرفته بود چون حتی خواستگاریش هم مثل مأموریت با برنامه بود !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__🫀____________
سلام خانم نویسنده☺️ داستان داره جالب میشه ولی من از بعد عروسی میترسمم
.
سلام ممبرجانم درسته👀😂
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خـوش آمدی آرام دل حسـین :)🫀
#حضرتعلیاکبر
اَمـانــہ .
این کتاب قشنگ رو بخونم و حتما در آخرش نظرمو بهتون میگم. .♥️ #روزمرگی
بـه شدت بهـتون پیـشنهاد میـکنم که کـتاب
<سه دقیقه در قیامت > رو تهیه کنید .
اصن با خوندنش حال و هواتون عوض میشه و
همچنین بسیار مطالب کاربردی داره که توی روحیات شما تاثیر قطعی میزاره . .!
الحمدالله بابت اینکه خوندمش :)🥲🤍
#معرفیکتاب
اَمـانــہ .
بـه شدت بهـتون پیـشنهاد میـکنم که کـتاب <سه دقیقه در قیامت > رو تهیه کنید . اصن با خوندنش حال و هوا
کتاب در دیجی کالا موجوده رفقا 🤍