وازتومۍپرسند:
براۍقلبشکستہاتمرهمۍیافتۍ؟
بگوذکرحسینالتیامبخشاست:)♥️
#امامحسین
به قول جنابِ مولانا ؛
مائیم که تا مهر تو آموختهایم ،
چشم از همه خوبان جهان دوختهایم ❤️🔥💍
#عاشقانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part400 _داوود من که میدونم یه چیزیت هست پس الکی قایم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part401
آروم از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت سالن . .
مامان اینا چایی خورده بودن و داشتن با زهره
درمورد عروسی صحبت میکردن !
منم روی مبل نشستم و وارد بحثشون شدم . .
<فاطمه >
تقریبا همه کارامو کرده بودم و خودمم آماده بودم
بعد از اینکه روسریمو فیکس کردم چادرمو
پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم . .
مامان اینا هم حاضر بودن دیگه قرار بود بریم!
همگی از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم که رسول پشت فرمون نشست. .
تو راه یه حس عجیبی داشتم که نمیتونستم
حتی به زبون بیارمش ولی باز نفس عمیق کشیدم و خودمو از فکرام دور کردم !
به خونه خاله اینا رسیدیم و بعد از اینکه
ماشین رو پارک کردیم زنگ خونه رو زدیم ،
چند ثانیه طول نکشید که باز شد !
وارد شدیم و به همگی سلام کردم و داوود
که روی مبل نشسته بود هم آروم سلامی کرد
و بعد سرشو پایین انداخت . .
رسول هم سریع کنارش نشست !
اما داوود چرا اینقدر آروم بود ؟ نمیدونم . .
رفتم سمت نگین که روی مبل نشسته بود و گفتم :
-نینی چطوره ؟
لبخندی زد و گفت :
+خوبه الحمدالله ، یکم شیطون شده
آروم خندیدم و بعد رفتم سمت اتاق زهره اینا
که چادرم رو اونجا بزارم !
توی آینه نگاهی به خودم کردم و بعد پایین رفتم
گوشه خونه پیش زهرا اینا نشستم . .
هنوز آقا مهدی اینا نیومده بودن
اونا هم که بیان کمکم بساط شام رو آماده
میکردیم . .
زهرا برای همه چایی ریخت تا گرم صحبت بشیم
همونطور که چایی میخوردم و به حرفای
زهره گوش میدادم ، سنگینی نگاهی روی
خودم حس کردم . .!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part401 آروم از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت سالن . . ماما
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part402
داوود مات و مبهوت به من نگاه میکرد و بعد از
اینکه متوجه شد من فهمیدم سریع سرشو
پایین انداخت. .
امشب همه چیز برام عجیب بود!
دوباره نگاهمو سمت زهره بردم تا به حرفاش گوش بدم ، ولی نگاه بی اراده داوود یادم نمیرفت!
<زهرا>
بعد از اینکه فاطمه اینا هم اومدن من منتظر
بودم مهدی برسه تا همه چیو بهش بگم !
درسته داوود گفته بود به کسی نگم اما باید به مهدی میگفتم تا یکم داوود رو اذیت کنیم . .
تقریبا نیم ساعت بعد مهدی اینا هم رسیدن
سلام که کردن سریع به مهدی اشاره کردم
بیاد داخل حیاط. .
+چی شده ؟
_وای مهدییی ، مهدی داوود میخواد زن بگیره
+شوخی میکنی؟
نگاهی بهش کردم و گفتم :
_دیوونهشدم الکی بگم ؟ جدی میگم
+کیه ، میشناسیش؟
_همین فاطمه خودمون ، امشب میخواد ازش
خواستگاری کنه فعلا کسی نمیدونه !
دستی به ریشش کشید و گفت :
+بهبه ، موضوع خنده امشبمم انتخاب شد
_حواست باشه فقط در گوش خودش چیزی بگیااااا
خندهای کرد و بعد دوتایی داخل رفتیم . .
مهدی کنار داوود نشست و روی شونهش زد
در گوشش چیزی گفت که داوود سریع به من
نگاه کرد ، وای . . ، قیافش خیلی خندهدار بود
نتونستم خودمو کنترل کنم و خندیدم !
زهره هی میگفت چیشده اما خنده امون نمیداد
میدونستم اگه برم نزدیک داوود شده یکی بزنه
توی سرم هم انجام میده ولی سعی میکردم
فعلا نزدیکش نباشم . .
مامان اشاره کرد که بریم آشپزخونه و کمکم
وسایل شام و سفره رو آماده کنیم . .!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part402 داوود مات و مبهوت به من نگاه میکرد و بعد از ای
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part403
در کنار قرمه سبزی ، جوجه کباب هم قرار بود
درست کنیم که اونم داوود انجام بده . .
مامان داوود رو صدا زد که بیاد سینی رو ببره
حیاط و شروع کنه درستشون کنه!
وارد آشپزخونه که شد نگاهش به من افتاده
اما فاطمه اونجا بود و کاری نمیتونست کنه
اومد کنار گوشم و گفت :
+فاطمه رو به بهونه یه چیزی بفرست حیاط
و بعد مکثی کرد و با خنده گفت :
+بقیه چیزا بمونه فردا ، که دارم برات
خنده ای کردم و به کارم ادامه دادم . .
بعد حدود ده دقیقه سینی گوجه هارو آوردم
و به فاطمه دادم و گفتم :
_فاطمه جان اینارو ببر حیاط داوود درست کنه
زهره گفت بده من ولی نذاشتم و با یه اشاره
دوباره دادمش فاطمه ببره . .
فاطمه که رفت توی دلم گفتم امیدوارم که گند
نزنی داداش داوود :)
<داوود>
زهرا همه چیزو گذاشته بود کفِ دست مهدی
و خب میدونستم میگه چون بین این دوتا
هیچ چیز پنهونی وجود نداشت . .
اما خب کاری نمیشد کرد و توی حیاط مشغول
درست کردن جوجه ها شدم !
چند دقیقه ای که گذشت صدای باز شدن
در اومد و میدونستم قطعا فاطمهس . .
چون به زهرا گفته بودم به یه بهونه ای
بفرستش حیاط تا باهاش صحبت کنم ،
استرسی بهم وارد شد ولی سعی کردم
خودمو جمع و جور کنم تا درست حرف بزنم!
آروم اومد و گفت :
+اینارو زهرا گفت بیارم برات
کنار منقل گذاشت و برگشت بره که گفتم:
_فاطمه . . یه لحظه
برگشت سمتم و من آروم جوجه هایی که آماده شده بود روی نون گذاشتم و رفتم جلو . .
مکث کوتاهی کردم و گفتم :
_میخواستم یه چیزی بگم ، راستش . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part403 در کنار قرمه سبزی ، جوجه کباب هم قرار بود درست
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part404
چطور میگفتم ؟ سوال میکردم یا حرف میزدم؟
انگار مغزم قفل شده بود و من نمیدونستم چیکار کنم اما به زبونم اومد و به صورتش نگاه
کردم و سریع گفتم :
_با من ازدواج میکنی؟
هم به خودم شوک وارد شد هم به اون !
سرشو بالا آورد و نگام کرد . .
آب دهنشو قورت داد و گفت :
+متوجه منظورت نشدم . .!
با اینکه همون حرف قبلیمو به زور گفته بودم
اما باید امشب تکلیف مشخص میشد. .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_فاطمه ، من دوستت دارم . .
_برای ادامه زندگیم میخوام تو کنارم باشی :)
_یه بار دیگه میپرسم با من ازدواج میکنی؟
سرشو بالا آورد و با چشمای که انگار کمی
بغض داشت گفت :
+آره. .چیزه ، یعنی بله !
لبخند بزرگی روی صورتم نشست . .
از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم !
همینطور که با گوشه روسریش بازی بازی
میکرد گردنمو کج کردم و گفتم :
_قولمیدمخوشبختتکنم :)
لبخند قشنگی زد که قلبم ضربانش بیشترشد!
سریع سمت خونه برگشت و رفت داخل . .
بعد از اینکه گوجه و جوجه هارو کباب کردم
همه رو توی سینی گذاشتم رفتم خونه !
برای اینکه از قیافم لو نرم سریع رفتم سمت
آشپزخونه خونه و جوجه هارو اونجا گذاشتم ،
خانما همه مشغول صحبت و آماده کردن سفره بودن ، سمت سالن که برگشتم چشمم
به مهدی افتاد ، این امشب گند نزنه خیلیه!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part404 چطور میگفتم ؟ سوال میکردم یا حرف میزدم؟ انگار م
چهار پارت تایپ شده در نیمه های شب 😭😂