eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
وازتومۍپرسند: براۍقلب‌شکستہ‌ات‌مرهمۍیافتۍ؟ بگوذکرحسین‌التیام‌بخش‌است:)♥️
‌به قول جنابِ مولانا ؛ ‌‌مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم ، ‌چشم از همه خوبان جهان دوخته‌‌ایم ❤️‍🔥💍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part400 _داوود من که می‌دونم یه چیزیت هست پس الکی قایم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم آروم از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت سالن . . مامان اینا چایی خورده بودن و داشتن با زهره درمورد عروسی صحبت میکردن ! منم روی مبل نشستم و وارد بحثشون شدم . . <فاطمه > تقریبا همه کارامو کرده بودم و خودمم آماده بودم بعد از اینکه روسریمو فیکس کردم چادرمو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم . . مامان اینا هم حاضر بودن دیگه قرار بود بریم! همگی از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم که رسول پشت فرمون نشست. . تو راه یه حس عجیبی داشتم که نمیتونستم حتی به زبون بیارمش ولی باز نفس عمیق کشیدم و خودمو از فکرام دور کردم ! به خونه خاله اینا رسیدیم و بعد از اینکه ماشین رو پارک کردیم زنگ خونه رو زدیم ، چند ثانیه طول نکشید که باز شد ! وارد شدیم و به همگی سلام کردم و داوود که روی مبل نشسته بود هم آروم سلامی کرد و بعد سرشو پایین انداخت . . رسول هم سریع کنارش نشست ! اما داوود چرا اینقدر آروم بود ؟ نمی‌دونم . . رفتم سمت نگین که روی مبل نشسته بود و گفتم : -نی‌نی چطوره ؟ لبخندی زد و گفت : +خوبه الحمدالله ، یکم شیطون شده آروم خندیدم و بعد رفتم سمت اتاق زهره اینا که چادرم رو اونجا بزارم ! توی آینه نگاهی به خودم کردم و بعد پایین رفتم گوشه خونه پیش زهرا اینا نشستم . . هنوز آقا مهدی اینا نیومده بودن اونا هم که بیان کم‌کم بساط شام رو آماده میکردیم . . زهرا برای همه چایی ریخت تا گرم صحبت بشیم همون‌طور که چایی می‌خوردم و به حرفای زهره گوش میدادم ، سنگینی نگاهی روی خودم حس کردم . .! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part401 آروم از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت سالن . . ماما
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم داوود مات و مبهوت به من نگاه میکرد و بعد از اینکه متوجه شد من فهمیدم سریع سرشو پایین انداخت. . امشب همه چیز برام عجیب بود! دوباره نگاهمو سمت زهره بردم تا به حرفاش گوش بدم ، ولی نگاه بی اراده داوود یادم نمی‌رفت! <زهرا> بعد از اینکه فاطمه اینا هم اومدن من منتظر بودم مهدی برسه تا همه چیو بهش بگم ! درسته داوود گفته بود به کسی نگم اما باید به مهدی میگفتم تا یکم داوود رو اذیت کنیم . . تقریبا نیم ساعت بعد مهدی اینا هم رسیدن سلام که کردن سریع به مهدی اشاره کردم بیاد داخل حیاط. . +چی شده ؟ _وای مهدییی ، مهدی داوود میخواد زن بگیره +شوخی میکنی؟ نگاهی بهش کردم و گفتم : _دیوونه‌شدم الکی بگم ؟ جدی میگم +کیه ، میشناسیش؟ _همین فاطمه خودمون ، امشب میخواد ازش خواستگاری کنه فعلا کسی نمیدونه ! دستی به ریشش کشید و گفت : +به‌به ، موضوع خنده امشبمم انتخاب شد _حواست باشه فقط در گوش خودش چیزی بگیااااا خنده‌ای کرد و بعد دوتایی داخل رفتیم . . مهدی کنار داوود نشست و روی شونه‌ش زد در گوشش چیزی گفت که داوود سریع به من نگاه کرد ، وای . . ، قیافش خیلی خنده‌دار بود نتونستم خودمو کنترل کنم و خندیدم ! زهره هی می‌گفت چیشده اما خنده امون نمی‌داد میدونستم اگه برم نزدیک داوود شده یکی بزنه توی سرم هم انجام میده ولی سعی میکردم فعلا نزدیکش نباشم . . مامان اشاره کرد که بریم آشپزخونه و کم‌کم وسایل شام و سفره رو آماده کنیم . .! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part402 داوود مات و مبهوت به من نگاه میکرد و بعد از ای
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم در کنار قرمه سبزی ، جوجه کباب هم قرار بود درست کنیم که اونم داوود انجام بده ‌. . مامان داوود رو صدا زد که بیاد سینی رو ببره حیاط و شروع کنه درستشون کنه! وارد آشپزخونه که شد نگاهش به من افتاده اما فاطمه اونجا بود و کاری نمیتونست کنه اومد کنار گوشم و گفت : +فاطمه رو به بهونه یه چیزی بفرست حیاط و بعد مکثی کرد و با خنده گفت : +بقیه چیزا بمونه فردا ، که دارم برات خنده ای کردم و به کارم ادامه دادم . . بعد حدود ده دقیقه سینی گوجه هارو آوردم و به فاطمه دادم و گفتم : _فاطمه جان اینارو ببر حیاط داوود درست کنه زهره گفت بده من ولی نذاشتم و با یه اشاره دوباره دادمش فاطمه ببره . . فاطمه که رفت توی دلم گفتم امیدوارم که گند نزنی داداش داوود :) <داوود> زهرا همه چیزو گذاشته بود کفِ دست مهدی و خب میدونستم میگه چون بین این دوتا هیچ چیز پنهونی وجود نداشت . . اما خب کاری نمیشد کرد و توی حیاط مشغول درست کردن جوجه ها شدم ! چند دقیقه ای که گذشت صدای باز شدن در اومد و میدونستم قطعا فاطمه‌س . . چون به زهرا گفته بودم به یه بهونه ای بفرستش حیاط تا باهاش صحبت کنم ، استرسی بهم وارد شد ولی سعی کردم خودمو جمع و جور کنم تا درست حرف بزنم! آروم اومد و گفت : +اینارو زهرا گفت بیارم برات کنار منقل گذاشت و برگشت بره که گفتم: _فاطمه . . یه لحظه برگشت سمتم و من آروم جوجه هایی که آماده شده بود روی نون گذاشتم و رفتم جلو . . مکث کوتاهی کردم و گفتم : _میخواستم یه چیزی بگم ، راستش . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part403 در کنار قرمه سبزی ، جوجه کباب هم قرار بود درست
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چطور میگفتم ؟ سوال میکردم یا حرف میزدم؟ انگار مغزم قفل شده بود و من نمی‌دونستم چیکار کنم اما به زبونم اومد و به صورتش نگاه کردم و سریع گفتم : _با من ازدواج میکنی؟ هم به خودم شوک وارد شد هم به اون ! سرشو بالا آورد و نگام کرد . . آب دهنشو قورت داد و گفت : +متوجه منظورت نشدم . .! با اینکه همون حرف قبلیمو به زور گفته بودم اما باید امشب تکلیف مشخص میشد. . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : _فاطمه ، من دوستت دارم . . _برای ادامه زندگیم میخوام تو کنارم باشی :) _یه بار دیگه میپرسم با من ازدواج میکنی؟ سرشو بالا آورد و با چشمای که انگار کمی بغض داشت گفت : +آره. .چیزه ، یعنی بله ! لبخند بزرگی روی صورتم نشست . . از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم ! همینطور که با گوشه روسریش بازی بازی میکرد گردنمو کج کردم و گفتم : _قول‌میدم‌خوشبختت‌کنم :) لبخند قشنگی زد که قلبم ضربانش بیشترشد! سریع سمت خونه برگشت و رفت داخل . . بعد از اینکه گوجه و جوجه هارو کباب کردم همه رو توی سینی گذاشتم رفتم خونه ! برای اینکه از قیافم لو نرم سریع رفتم سمت آشپزخونه خونه و جوجه هارو اونجا گذاشتم ، خانما همه مشغول صحبت و آماده کردن سفره بودن ، سمت سالن که برگشتم چشمم به مهدی افتاد ، این امشب گند نزنه خیلیه! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
مولانا چه زیبا گفت: اگر ابرها گریه نمیکردند جنگل‌ها نمی‌خندیدند..!🤍 |