363.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفهاشون تورو ناراحت نکنه چون . .🥲
#خدایمن
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهدی فاطمه می آید 🥰💚
#اللهمعجللولیکالفرج | #نیمهشعبان
اَمـانــہ .
مهدی فاطمه می آید 🥰💚 #اللهمعجللولیکالفرج | #نیمهشعبان
خوش اومدی امید دلِ ما شیعهها :))
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر آنانی که در راه وطن .. ❤️🩹 ؛/
#شهیدانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part404 چطور میگفتم ؟ سوال میکردم یا حرف میزدم؟ انگار م
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part405
<مهدی>
خانما سفره رو که انداختن همه رفتیم شام بخوریم
من و سبحان و داوود کنارهم نشستیم . .
سبحان دقیقا کنار بابای زهرا اینا نشسته بود
نگاهی به داوود کردم که مشغول خوردن غذا
بود خنده ای کردم و آروم سرمو بردم نزدیکش
و گفتم : _میخوای الان به بابات بگم همه چیو ؟
یهو شروع کرد به سرفه کردن که خندم بیشتر
شد ، غذا تو گلوش گیر کرد . .
همون لحظه که حواسم به همه بود فاطمه
خانوم با نگرانی به داوود نگاه کرد !
سریع آب بهش دادم که وقتی سرفهش بند
اومد نگاهی بهم کرد چیزی زیرلب گفت و
دوباره سرشو پایین انداخت !
آره آقا داوود تا تو باشی منو اذیت نکنی . .
شام که خوردیم بین خانوما پچ پچ راه افتاد !
بعد از چند دقیقه نگین خانوم بلند شد و گفت :
+راستش ما چند روز پیش رفتیم جنسیت بچه
رو فهمیدیم اسمش هم انتخاب کردیم. .
همه نگاهها سمتش برگشت که زهرا سریع
ازش پرسید زودتر بگه !
مکثی کرد و گفت :
+بچه پسره!
همگی لبخند زدن و منتظر بودیم اسمش هم
بفهمیم ، نگاهی به محمد کرد و گفت:
+اسمش هم گذاشتیم آقا احسان:)
همه دست زدن و یکی یکی تبریک گفتن ..
پیش محمد رفتم و بهش تبریک گفتم !
خوشحال بودم که محمد پدر میشه ولی خدایا کی میشد نوبت منم بشه :))
کمی که صحبت کردیم و از فردا و کارامون
گفتیم یهو محمد گفت :
+خب خب منم میخواستم چیزی بگم . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part405 <مهدی> خانما سفره رو که انداختن همه رفتیم شام ب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part406
نگاهی به جمع کرد و گفت :
+بدون مقدمه چینی و حرفای دیگه میخواستم
امشب بگم که آقا داوود میخواد فاطمه رو
خواستگاری کنه البته با اجازه بابا جان . .
+چون خجالت میکشید به من گفت تا بگم و خب عمو جان دخترتو به داداش عاشقِ ما میدی؟
سکوت جمع رو گرفت، اما این وسط من خندم گرفته بود چون داوود به شدت عرق کرده بود
و صورتش هم سرخ شده بود . .
سبحان به شونه من زد ، آروم با خنده گفت :
+پس بگو خبریه داوود امشب ساکته!
_قیافشو ببین توروخدا
سبحان به داوود نگاه کرد که بیشتر خندش گرفت و نزدیک بود صدای خنده من بلند بشه !
سرمو پایین انداختم که پدر رسول گفت :
+والا چی بگم شوکه شدم ، اما در خدمتیم
+داوود مثل رسول برام عزیزه چی از این بهتر
که دامادمم بشه !
لبخندی روی صورت داوود و فاطمه خانوم نشست!
رسول هم مبارک باشه ای گفت و قرار شد فعلا
یه صیغهای بینشون خونده بشه تا چند وقت
دیگه بعد مأموریت جشن عقد و عروسی بگیرن!
دیگه کمکم رسول اینا بلند شدن که برن چون
فردا کلی کار داشتیم ، خداحافظی کردیم و تا
دم در همراهیشون کردیم . .
به محض اینکه داوود در رو بست دوید سمت
من ، منم که میدونستم قطعا یکی میزنه
دویدم سمت خونه !
من بدو و داوود بدو ، سبحان که فقط روی
مبل نشسته بود و به ما میخندید . .
داوود یهو دستش سمت نارنگی که توی ظرف
میوه ها بود رفت و به سمت من انداختش!
جا خالی دادم که صاف توی دیوار خورد . .
وای اون لحظه قیافه حاج حسین( بابای زهرا )
دیدنی بود ، دیوار رنگ نارنگی به خودش گرفت
که حاج حسین گفت :
+عجب داماد و پسری دارم ، حالا خوبه جلو
داداشم این کارو نکردین . .
خندیدم و گفتم :
_نمیشد داوود خان باید سربهزیر مینشست
که جواب بله رو بگیره !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________