eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part404 چطور میگفتم ؟ سوال میکردم یا حرف میزدم؟ انگار م
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <مهدی> خانما سفره رو که انداختن همه رفتیم شام بخوریم من و سبحان و داوود کنارهم نشستیم . . سبحان دقیقا کنار بابای زهرا اینا نشسته بود نگاهی به داوود کردم که مشغول خوردن غذا بود خنده ای کردم و آروم سرمو بردم نزدیکش و گفتم : _میخوای الان به بابات بگم همه چیو ؟ یهو شروع کرد به سرفه کردن که خندم بیشتر شد ، غذا تو گلوش گیر کرد . . همون لحظه که حواسم به همه بود فاطمه خانوم با نگرانی به داوود نگاه کرد ! سریع آب بهش دادم که وقتی سرفه‌ش بند اومد نگاهی بهم کرد چیزی زیرلب گفت و دوباره سرشو پایین انداخت ! آره آقا داوود تا تو باشی منو اذیت نکنی . . شام که خوردیم بین خانوما پچ پچ راه افتاد ! بعد از چند دقیقه نگین خانوم بلند شد و گفت : +راستش ما چند روز پیش رفتیم جنسیت بچه رو فهمیدیم اسمش هم انتخاب کردیم. . همه نگاه‌ها سمتش برگشت که زهرا سریع ازش پرسید زودتر بگه ! مکثی کرد و گفت : +بچه پسره! همگی لبخند زدن و منتظر بودیم اسمش هم بفهمیم ، نگاهی به محمد کرد و گفت: +اسمش هم گذاشتیم آقا احسان:) همه دست زدن و یکی یکی تبریک گفتن .. پیش محمد رفتم و بهش تبریک گفتم ! خوشحال بودم که محمد پدر میشه ولی خدایا کی میشد نوبت منم بشه :)) کمی که صحبت کردیم و از فردا و کارامون گفتیم یهو محمد گفت : +خب خب منم میخواستم چیزی بگم . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part405 <مهدی> خانما سفره رو که انداختن همه رفتیم شام ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به جمع کرد و گفت : +بدون مقدمه چینی و حرفای دیگه میخواستم امشب بگم که آقا داوود میخواد فاطمه رو خواستگاری کنه البته با اجازه بابا جان . . +چون خجالت می‌کشید به من گفت تا بگم و خب عمو جان دخترتو به داداش عاشقِ ما میدی؟ سکوت جمع رو گرفت، اما این وسط من خندم گرفته بود چون داوود به شدت عرق کرده بود و صورتش هم سرخ شده بود . . سبحان به شونه من زد ، آروم با خنده گفت : +پس بگو خبریه داوود امشب ساکته! _قیافشو ببین توروخدا سبحان به داوود نگاه کرد که بیشتر خندش گرفت و نزدیک بود صدای خنده من بلند بشه ! سرمو پایین انداختم که پدر رسول گفت : +والا چی بگم شوکه شدم ، اما در خدمتیم +داوود مثل رسول برام عزیزه چی از این بهتر که دامادمم بشه ! لبخندی روی صورت داوود و فاطمه خانوم نشست! رسول هم مبارک باشه ای گفت و قرار شد فعلا یه صیغه‌ای بینشون خونده بشه تا چند وقت دیگه بعد مأموریت جشن عقد و عروسی بگیرن! دیگه کم‌کم رسول اینا بلند شدن که برن چون فردا کلی کار داشتیم ، خداحافظی کردیم و تا دم در همراهیشون کردیم . . به محض اینکه داوود در رو بست دوید سمت من ، منم که میدونستم قطعا یکی میزنه دویدم سمت خونه ! من بدو و داوود بدو ، سبحان که فقط روی مبل نشسته بود و به ما میخندید . . داوود یهو دستش سمت نارنگی که توی ظرف میوه ها بود رفت و به سمت من انداختش! جا خالی دادم که صاف توی دیوار خورد . . وای اون لحظه قیافه حاج حسین( بابای زهرا ) دیدنی بود ، دیوار رنگ نارنگی به خودش گرفت که حاج حسین گفت : +عجب داماد و پسری دارم ، حالا خوبه جلو داداشم این کارو نکردین . . خندیدم و گفتم : _نمیشد داوود خان باید سر‌به‌زیر می‌نشست که جواب بله رو بگیره ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
00:00
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part406 نگاهی به جمع کرد و گفت : +بدون مقدمه چینی و حرف
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم داوود که دست به سینه کنار خونه وایساده بود گفت : +من دستم بهت برسه فقط +دوباره که کارت گیر می‌کنه پیش من داماد جان کل خونه فقط به من و داوود می‌خندیدن! دیگه باید می‌رفتیم خونه که فردا صبح زود بیدار بشیم ، چون باید نزدیکای هفت و هشت صبح زهرا اینا رو ببرم آرایشگاه. . وسایلمونو برداشتیم ازشون خداحافظی کردیم اما داوود همچنان به من نگاه میکرد . . دستمو روی شونه‌ش گذاشتم و گفتم: _شب خوبی بود داداش ، خداحافظ +بله بله خداحافظ تا فردا خندیدم و از خونه بیرون رفتیم ، کل اون مدت زهرا میخندید و از شدت خنده گونه‌هاش قرمز شده بود :))) سوار ماشین شدیم و سمت خونه راه افتادم خیلی خسته بودم و منتظر بودم فقط به خونه برسم تا بخوابم . . <داوود > همه که رفتن ما هم دیگه رفتیم سمت اتاقامون و البته نارنگی که به دیوار زده بودم بابام گفت خودم باید درستش کنم . . ای مهدی اگر گیر بیارم تورو ، اون از سر سفره اونم تو جمع که اونطور گفت . .! روی تختم دراز شدم که صورت فاطمه جلوی چشمام اومد ، اون لحظه‌ای که هول شد و گفت آره ، خودم با خودم خندم گرفته بود ! آخ که چقدر حالم خوب شد وقتی فهمیدم فاطمه هم دلش با منه :)) قرار بود یه صیغه نامه بینمون خونده بشه تا من برم ماموریت و برگردم. . گوشیمو روی آلارم گذاشتم که فردا یه وقت خواب نمونم و چشمام کم‌کم گرم شد ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part407 داوود که دست به سینه کنار خونه وایساده بود گفت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <ساعت هشت صبح ، زهرا > وسایل لازم و لباس امشبو توی دستم گرفتم و جلوی در وایسادم ، مهدی هنوز تو اتاق بود ! نگاهی به ساعت دیواری کردم و گفتم: _مهدی دیرم میشه ها _خواهر عروسمااا همون‌طور که دستش رو توی موهاش کرد و سمت من اومد با حالتی گفت : +منم داداش دامادم زهرا خانوم +نترس دیرت نمیشه ، بریم . . دوباره وسایلمو چک کردم و بعد سوار ماشین شدیم ، زهره و نگین و مامان اینا خودشون آرایشگاه های جدا گرفته بودن .. اما برای بقیه خودم با پری هماهنگ کردم _مهدی از برگشت هم خودت بیا دنبالمون نگاهی بهم کرد و گفت : +دنبالتون ؟ چند نفرین مگه. . _من و فاطمه و نرگس و سارا +ماشاءالله ، چشم بعد حدود یه ربع به آرایشگاه رسیدم . . از مهدی خداحافظی کردم و وارد آرایشگاه شدم فقط سارا اومده بود ، بغلش کردم و با هم رفتیم که پیراهنمو آویزون کنم . . پری چایی آورد که بعدش بریم برای میکاپ! تو همین موقع ها نرگس و فاطمه همزمان رسیدن، ما که چایی خوردیم رفتیم برای میکاپ ولی فاطمه اینا یکم دیرتر از ما شروع کردن . . خیلی ذوق داشتم ، عروسی زهره بود خواهر یکی یدونم :)) چقدر شب قشنگی بود ، نه برای من بلکه برای هممون چون بعد یه مدت عروسی داشتیم . . همون‌طور که پری مشغول میکاپ من بود یاد عروسی خودمون افتادم :) چقدر زود گذشت ، دلم تنگ شد :) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
عاشق کشی، دیوانه کردن، مردم آزاری یک جفت چشم مشکی و اینقدر کارایی؟🤍
-آیت‌الله‌بهجت: اگر نمازتان‌را‌محافظت‌نڪنید حتی‌میلیاردها‌قطره‌اشڪ‌هم برای‌اباعبدالله‌بریزید، درآخرت‌شمارانجات‌نمی‌دهد..!