eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part406 نگاهی به جمع کرد و گفت : +بدون مقدمه چینی و حرف
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم داوود که دست به سینه کنار خونه وایساده بود گفت : +من دستم بهت برسه فقط +دوباره که کارت گیر می‌کنه پیش من داماد جان کل خونه فقط به من و داوود می‌خندیدن! دیگه باید می‌رفتیم خونه که فردا صبح زود بیدار بشیم ، چون باید نزدیکای هفت و هشت صبح زهرا اینا رو ببرم آرایشگاه. . وسایلمونو برداشتیم ازشون خداحافظی کردیم اما داوود همچنان به من نگاه میکرد . . دستمو روی شونه‌ش گذاشتم و گفتم: _شب خوبی بود داداش ، خداحافظ +بله بله خداحافظ تا فردا خندیدم و از خونه بیرون رفتیم ، کل اون مدت زهرا میخندید و از شدت خنده گونه‌هاش قرمز شده بود :))) سوار ماشین شدیم و سمت خونه راه افتادم خیلی خسته بودم و منتظر بودم فقط به خونه برسم تا بخوابم . . <داوود > همه که رفتن ما هم دیگه رفتیم سمت اتاقامون و البته نارنگی که به دیوار زده بودم بابام گفت خودم باید درستش کنم . . ای مهدی اگر گیر بیارم تورو ، اون از سر سفره اونم تو جمع که اونطور گفت . .! روی تختم دراز شدم که صورت فاطمه جلوی چشمام اومد ، اون لحظه‌ای که هول شد و گفت آره ، خودم با خودم خندم گرفته بود ! آخ که چقدر حالم خوب شد وقتی فهمیدم فاطمه هم دلش با منه :)) قرار بود یه صیغه نامه بینمون خونده بشه تا من برم ماموریت و برگردم. . گوشیمو روی آلارم گذاشتم که فردا یه وقت خواب نمونم و چشمام کم‌کم گرم شد ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part407 داوود که دست به سینه کنار خونه وایساده بود گفت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <ساعت هشت صبح ، زهرا > وسایل لازم و لباس امشبو توی دستم گرفتم و جلوی در وایسادم ، مهدی هنوز تو اتاق بود ! نگاهی به ساعت دیواری کردم و گفتم: _مهدی دیرم میشه ها _خواهر عروسمااا همون‌طور که دستش رو توی موهاش کرد و سمت من اومد با حالتی گفت : +منم داداش دامادم زهرا خانوم +نترس دیرت نمیشه ، بریم . . دوباره وسایلمو چک کردم و بعد سوار ماشین شدیم ، زهره و نگین و مامان اینا خودشون آرایشگاه های جدا گرفته بودن .. اما برای بقیه خودم با پری هماهنگ کردم _مهدی از برگشت هم خودت بیا دنبالمون نگاهی بهم کرد و گفت : +دنبالتون ؟ چند نفرین مگه. . _من و فاطمه و نرگس و سارا +ماشاءالله ، چشم بعد حدود یه ربع به آرایشگاه رسیدم . . از مهدی خداحافظی کردم و وارد آرایشگاه شدم فقط سارا اومده بود ، بغلش کردم و با هم رفتیم که پیراهنمو آویزون کنم . . پری چایی آورد که بعدش بریم برای میکاپ! تو همین موقع ها نرگس و فاطمه همزمان رسیدن، ما که چایی خوردیم رفتیم برای میکاپ ولی فاطمه اینا یکم دیرتر از ما شروع کردن . . خیلی ذوق داشتم ، عروسی زهره بود خواهر یکی یدونم :)) چقدر شب قشنگی بود ، نه برای من بلکه برای هممون چون بعد یه مدت عروسی داشتیم . . همون‌طور که پری مشغول میکاپ من بود یاد عروسی خودمون افتادم :) چقدر زود گذشت ، دلم تنگ شد :) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
عاشق کشی، دیوانه کردن، مردم آزاری یک جفت چشم مشکی و اینقدر کارایی؟🤍
-آیت‌الله‌بهجت: اگر نمازتان‌را‌محافظت‌نڪنید حتی‌میلیاردها‌قطره‌اشڪ‌هم برای‌اباعبدالله‌بریزید، درآخرت‌شمارانجات‌نمی‌دهد..!
ظهورت‌تنها‌خبری‌ست‌که‌جهان‌را آرام‌میکند چون‌دنیا‌بدون‌تو‌معنایی‌ندارد‌آقا‌جان‌. . چشم‌ِدل‌مابه‌ظهورت‌روشنه؛ ولادتت‌مبارک‌ای‌تکرارِ‌علی:))💚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part408 <ساعت هشت صبح ، زهرا > وسایل لازم و لباس امشبو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <چندین ساعت بعد> بعد از اینکه ناهارمون هم خوردیم دیگه وقتش بود به مهدی زنگ بزنم بیاد دنبالمون که اول دخترا رو بزاریم تالار پیش مامان اینا بعد باهم بریم آتلیه برای یادگاری عکس بگیریم ،پیراهنمو پوشیدم و شالمم برداشتم و سرم کردم ، گوشیم کنار کیفم روی میز بود! برداشتمش و شماره مهدی رو گرفتم . . بعد از چند بوق جواب داد و گفت : +جانم _آماده ای بیایی دنبالمون ؟ +آره سامان دیگه داشت تاف رو میزد که بیام _باشه پس ، منتظرتم گوشیو رو قطع کردم و روی صندلی نشستم سارا اومد پیشم و گفت : +چیشد ؟ می‌تونه بیاد ؟ _آره گفت الانا راه میوفته! سری تکون داد و اونم نشست کنارم . . میکاپ و پیراهنمو خیلی دوست داشتم ، مطمئن بودم مهدی هم خوشش میاد . .! سارا نگاهی بهم کرد و گفت : +زهرا یکم استرس دارم برای چند روز دیگه _چرا ؟ +راستش یکی از دوستای بابام منو برای پسرش خواستگاری کرده ، قراره چند روز دیگه بیان خواستگاری صحبت کنیم. . لبخندی زدم و گفتم : _به‌به پس عروس بعدی تویی ! +من میگم استرس دارم تو سریع عروسم کردی _استرس چرا ؟ خب صحبت کنید باهم آشنا بشین +نمی‌دونم ، امیدوارم آدم خوبی باشه . . +بابام که خیلی ازش تعریف می‌کنه ها _نگران‌نباش‌، آدم خوبیه ان‌شاءالله مشغول صحبت با سارا بودم که نرگس و فاطمه باهم میکاپشون تموم شد و به سمت ما اومدن ! اونا هم روی صندلی نشستن و هممون منتظر مهدی بودیم تا برسه . . تصمیم گرفتم تا مهدی میاد چندتا عکس باهم بگیریم چون شاید تو مراسم وقت نکنیم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________