اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part407 داوود که دست به سینه کنار خونه وایساده بود گفت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part408
<ساعت هشت صبح ، زهرا >
وسایل لازم و لباس امشبو توی دستم گرفتم و
جلوی در وایسادم ، مهدی هنوز تو اتاق بود !
نگاهی به ساعت دیواری کردم و گفتم:
_مهدی دیرم میشه ها
_خواهر عروسمااا
همونطور که دستش رو توی موهاش کرد و
سمت من اومد با حالتی گفت :
+منم داداش دامادم زهرا خانوم
+نترس دیرت نمیشه ، بریم . .
دوباره وسایلمو چک کردم و بعد سوار ماشین
شدیم ، زهره و نگین و مامان اینا خودشون
آرایشگاه های جدا گرفته بودن ..
اما برای بقیه خودم با پری هماهنگ کردم
_مهدی از برگشت هم خودت بیا دنبالمون
نگاهی بهم کرد و گفت :
+دنبالتون ؟ چند نفرین مگه. .
_من و فاطمه و نرگس و سارا
+ماشاءالله ، چشم
بعد حدود یه ربع به آرایشگاه رسیدم . .
از مهدی خداحافظی کردم و وارد آرایشگاه شدم
فقط سارا اومده بود ، بغلش کردم و با هم
رفتیم که پیراهنمو آویزون کنم . .
پری چایی آورد که بعدش بریم برای میکاپ!
تو همین موقع ها نرگس و فاطمه همزمان
رسیدن، ما که چایی خوردیم رفتیم برای میکاپ
ولی فاطمه اینا یکم دیرتر از ما شروع کردن . .
خیلی ذوق داشتم ، عروسی زهره بود خواهر
یکی یدونم :))
چقدر شب قشنگی بود ، نه برای من بلکه برای
هممون چون بعد یه مدت عروسی داشتیم . .
همونطور که پری مشغول میکاپ من بود
یاد عروسی خودمون افتادم :)
چقدر زود گذشت ، دلم تنگ شد :)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مژده ای دل که کنون وقت ِوصال است✨.
#اللهمعجللولیکالفرج
-آیتاللهبهجت:
اگر نمازتانرامحافظتنڪنید
حتیمیلیاردهاقطرهاشڪهم
برایاباعبداللهبریزید،
درآخرتشمارانجاتنمیدهد..!
#تلنگرانه
ظهورتتنهاخبریستکهجهانرا آراممیکند
چوندنیابدونتومعنایینداردآقاجان. .
چشمِدلمابهظهورتروشنه؛
ولادتتمبارکایتکرارِعلی:))💚
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part408 <ساعت هشت صبح ، زهرا > وسایل لازم و لباس امشبو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part409
<چندین ساعت بعد>
بعد از اینکه ناهارمون هم خوردیم دیگه
وقتش بود به مهدی زنگ بزنم بیاد دنبالمون
که اول دخترا رو بزاریم تالار پیش مامان اینا
بعد باهم بریم آتلیه برای یادگاری عکس
بگیریم ،پیراهنمو پوشیدم و شالمم برداشتم
و سرم کردم ، گوشیم کنار کیفم روی میز بود!
برداشتمش و شماره مهدی رو گرفتم . .
بعد از چند بوق جواب داد و گفت :
+جانم
_آماده ای بیایی دنبالمون ؟
+آره سامان دیگه داشت تاف رو میزد که بیام
_باشه پس ، منتظرتم
گوشیو رو قطع کردم و روی صندلی نشستم
سارا اومد پیشم و گفت :
+چیشد ؟ میتونه بیاد ؟
_آره گفت الانا راه میوفته!
سری تکون داد و اونم نشست کنارم . .
میکاپ و پیراهنمو خیلی دوست داشتم ،
مطمئن بودم مهدی هم خوشش میاد . .!
سارا نگاهی بهم کرد و گفت :
+زهرا یکم استرس دارم برای چند روز دیگه
_چرا ؟
+راستش یکی از دوستای بابام منو برای
پسرش خواستگاری کرده ، قراره چند روز دیگه
بیان خواستگاری صحبت کنیم. .
لبخندی زدم و گفتم :
_بهبه پس عروس بعدی تویی !
+من میگم استرس دارم تو سریع عروسم کردی
_استرس چرا ؟ خب صحبت کنید باهم آشنا بشین
+نمیدونم ، امیدوارم آدم خوبی باشه . .
+بابام که خیلی ازش تعریف میکنه ها
_نگراننباش، آدم خوبیه انشاءالله
مشغول صحبت با سارا بودم که نرگس و
فاطمه باهم میکاپشون تموم شد و به سمت
ما اومدن !
اونا هم روی صندلی نشستن و هممون منتظر
مهدی بودیم تا برسه . .
تصمیم گرفتم تا مهدی میاد چندتا عکس
باهم بگیریم چون شاید تو مراسم وقت نکنیم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part409 <چندین ساعت بعد> بعد از اینکه ناهارمون هم خوردی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part410
<مهدی>
دیگه کارم تموم شده بود و بلند شدم کتمو بپوشم
که همون لحظه سبحان آماده شده بود و اومد
جلوی آینه که خودشو نگاه کنه !
لبخندی زدم و گفتم :
_ ماشاءالله به داداش خودم ، چشمت نزنن پسر
خندهای کرد و گفت :
+توهم خوشتیپ کردیا . .
سرمو کج کردم و با خنده گفتم :
_دیگه بلاخره داداش داماد باید خوشتیپ باشه
از نیما تشکری کردیم و بعد بیرون اومدیم
سبحان سوار ماشین شد و رفت دنبال زهره که
برن باهم عکاسی کنن ، منم سوار ماشین شدم و سمت آرایشگاه زهرا اینا راه افتادم . .
زیاد دور نبود و سریع رسیدم !
به زهرا پیام دادم که بیاین پایین و خودمم از
ماشین پیاده شدم تا زهرا رو ببینم . .
در سالن آرایشگاه باز شد و زهرا اومد !
یاد شب عروسی خودمون افتادم که اومدم
جلوی آرایشگاه سراغش و رفتیم برای فیلمبرداری!
نگاهی به سر تا پاش کردم و بعد چشمامو
بستم و دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم :
+قلب ما توان این همه زیبایی نداره ها
بعد چشمامو باز کردم که دیدم داره میخنده
کنار رفت که بقیه دخترا هم بیرون اومدن !
سرمو پایین انداختم که یه وقت معذب نباشن
و بعد نرگس اومد پیشم و گفت:
+چطور شدم داداش ؟
نگاهی به صورتش کردم و گفت :
_مواظب خودت باش خواهر کوچیکه یه وقت
تورو هم امشب خواستگاری نکنن!
خندهای کرد و بعد سوار ماشین شد . .
همه که سوار شدن منم سوار شدم و ماشینُ
روشن کردم که اول بریم سمت تالار دخترا رو
پیاده کنیم بعد بریم آتلیه با زهرا عکس بگیریم!
زهرا خیلی خوشگل و ناز شده بود اما جلوی نرگس
اینا نمیشد چیزی بگم برای همین صبر کردم
تا پیادهشون کنم بعد حرفامو بزنم . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________