eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part408 <ساعت هشت صبح ، زهرا > وسایل لازم و لباس امشبو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <چندین ساعت بعد> بعد از اینکه ناهارمون هم خوردیم دیگه وقتش بود به مهدی زنگ بزنم بیاد دنبالمون که اول دخترا رو بزاریم تالار پیش مامان اینا بعد باهم بریم آتلیه برای یادگاری عکس بگیریم ،پیراهنمو پوشیدم و شالمم برداشتم و سرم کردم ، گوشیم کنار کیفم روی میز بود! برداشتمش و شماره مهدی رو گرفتم . . بعد از چند بوق جواب داد و گفت : +جانم _آماده ای بیایی دنبالمون ؟ +آره سامان دیگه داشت تاف رو میزد که بیام _باشه پس ، منتظرتم گوشیو رو قطع کردم و روی صندلی نشستم سارا اومد پیشم و گفت : +چیشد ؟ می‌تونه بیاد ؟ _آره گفت الانا راه میوفته! سری تکون داد و اونم نشست کنارم . . میکاپ و پیراهنمو خیلی دوست داشتم ، مطمئن بودم مهدی هم خوشش میاد . .! سارا نگاهی بهم کرد و گفت : +زهرا یکم استرس دارم برای چند روز دیگه _چرا ؟ +راستش یکی از دوستای بابام منو برای پسرش خواستگاری کرده ، قراره چند روز دیگه بیان خواستگاری صحبت کنیم. . لبخندی زدم و گفتم : _به‌به پس عروس بعدی تویی ! +من میگم استرس دارم تو سریع عروسم کردی _استرس چرا ؟ خب صحبت کنید باهم آشنا بشین +نمی‌دونم ، امیدوارم آدم خوبی باشه . . +بابام که خیلی ازش تعریف می‌کنه ها _نگران‌نباش‌، آدم خوبیه ان‌شاءالله مشغول صحبت با سارا بودم که نرگس و فاطمه باهم میکاپشون تموم شد و به سمت ما اومدن ! اونا هم روی صندلی نشستن و هممون منتظر مهدی بودیم تا برسه . . تصمیم گرفتم تا مهدی میاد چندتا عکس باهم بگیریم چون شاید تو مراسم وقت نکنیم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part409 <چندین ساعت بعد> بعد از اینکه ناهارمون هم خوردی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <مهدی> دیگه کارم تموم شده بود و بلند شدم کتمو بپوشم که همون لحظه سبحان آماده شده بود و اومد جلوی آینه که خودشو نگاه کنه ! لبخندی زدم و گفتم : _ ماشاءالله به داداش خودم ، چشمت نزنن پسر خنده‌ای کرد و گفت : +توهم خوشتیپ کردیا . . سرمو کج کردم و با خنده گفتم : _دیگه بلاخره داداش داماد باید خوشتیپ باشه از نیما تشکری کردیم و بعد بیرون اومدیم سبحان سوار ماشین شد و رفت دنبال زهره که برن باهم عکاسی کنن ، منم سوار ماشین شدم و سمت آرایشگاه زهرا اینا راه افتادم . . زیاد دور نبود و سریع رسیدم ! به زهرا پیام دادم که بیاین پایین و خودمم از ماشین پیاده شدم تا زهرا رو ببینم . . در سالن آرایشگاه باز شد و زهرا اومد ! یاد شب عروسی خودمون افتادم که اومدم جلوی آرایشگاه سراغش و رفتیم برای فیلمبرداری! نگاهی به سر تا پاش کردم و بعد چشمامو بستم و دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم : +قلب ما توان این همه زیبایی نداره ها بعد چشمامو باز کردم که دیدم داره می‌خنده کنار رفت که بقیه دخترا هم بیرون اومدن ! سرمو پایین انداختم که یه وقت معذب نباشن و بعد نرگس اومد پیشم و گفت: +چطور شدم داداش ؟ نگاهی به صورتش کردم و گفت : _مواظب خودت باش خواهر کوچیکه یه وقت تورو هم امشب خواستگاری نکنن! خنده‌ای کرد و بعد سوار ماشین شد . . همه که سوار شدن منم سوار شدم و ماشینُ روشن کردم که اول بریم سمت تالار دخترا رو پیاده کنیم بعد بریم آتلیه با زهرا عکس بگیریم! زهرا خیلی خوشگل و ناز شده بود اما جلوی نرگس اینا نمیشد چیزی بگم برای همین صبر کردم تا پیاده‌شون کنم بعد حرفامو بزنم . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part410 <مهدی> دیگه کارم تموم شده بود و بلند شدم کتمو ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به تالار که رسیدیم همشون تشکر کردن و بعد پیاده شدن ، به محض اینکه رفتن گفتم: _از قشنگی خودت بگم یا لباست؟ -یا صورت و چشمات؟ زهرا نگاهی به من کرد و بعد گفت : +شما هم خیلی خوب شدی که :)) دستشو گرفتم و گفتم : _چقدر من آرزوی این روزای قشنگو داشتم. . _همین کنارهم بودنمونو چقدر خواسته بودم:) لبخند پر احساسی زد اما چیزی نگفت ! دستشو ول نکردم و همون‌طور به سمت آتلیه راه افتادیم که بریم چندتا عکس بگیریم و بعد ماهم بیایم تالار . . <داوود > تو حیاط تالار مشغول صحبت با رسول و بقیه بچه ها بودم که یهو دیدم چندتا خانوم وارد تالار شدن ، فاطمه و نرگس و سارا خانوم بودن! سرمو پایین انداختم ولی هرکاری کردم نتونستم به فاطمه نگا نکنم . . آروم و زیرچشمی بهش نگاه کردم ! چقدر امشب قشنگ شده بود . . خودمو با بچه ها سرگرم کردم تا وقتی بقیه برسن و مراسم شروع بشه . .! چند ساعتی گذشت و هوا رو به تاریکی رفت و مهمون ها کم‌کم اومدن ، بین مهمون ها قیافه مهدی و زهرا رو دیدم . . رفتم جلو به زهرا گفتم: _به‌به خواهر قشنگم نگاهم به مهدی افتاد که گفتم : -عجب شب خوبیه نه ؟ +آره خیلی . . ، امشب کاری نکنیا +تلافی‌رو بزار یه شب دیگه چشمامو ریز کردم و بعد خندیدم ، هعی مهدی نمیدونی چه برنامه‌ای دارم برات . . منتظر بودیم که سبحان و زهره هم برسن که یهو صدای یکی از بچه ها اومد و گفت عروس و داماد رسیدن . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part411 به تالار که رسیدیم همشون تشکر کردن و بعد پیاده
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم همگی رفتیم دم در استقبالشون ، خانما دست و جیغ میزدن و ماهم کنار حیاط فقط دست می‌زدیم ، کی بزرگ شدیم که داریم تند تند عروسی همدیگه رو میبینیم؟ :) سبحان و زهره از ماشین پیاده شدن و به سمت تالار اومدن ، خدا برای هم نگهشون داره:) کی فکرشو میکرد به این تندی بزرگ بشیم که یکیمون داره بابا میشه ، دوقلو‌هامون یکیشون سر خونه زندگیشه و اون یکی امشب عروس شده خودمم که قرار بود تازه ازدواج کنم . .! خدایا شکرت که هوامونو داری . .:) با رسول و مهدی سمت داخل رفتیم و یکی از میز هارو انتخاب کردیم و نشستیم . .! میوه هارو پخش کردن که بین میوه ها موز هم بود خنده ای کردم و سریع موز رو برداشتم و خوردم، بعد آروم برای اینکه مهدی نفهمه پوست موز توی دستمال کاغذی گذاشتم و داخل جیبم گذاشتمش . . باید صبر میکردم تا عروسی تموم بشه ! <آخرشب ، عروس‌کشون > عروسی تموم شده بود وقت عروس کشون به سمت خونه زهره اینا بود . . خب خب وقتش بود تلافی دیشبُ همین الان سر مهدی دربیارم ، زودتر از همه رفتم دم در و منتظر شدم مهدی بیاد . . رسول نگاهی بهم کرد و خندیدم و فکر کنم متوجه شد که قراره کاری کنم ! چندتا از مهمونا اومدن و سوار ماشین شدن و حرکت کردن و همون موقع مهدی و زهرا هم اومدن ، دستمو داخل جیبم بردم و سمت پله های تالار نزدیک شدم . . مهدی پله هارو داشت پایین میومد و اومد به پله آخر برسه یهو پوست موز رو جلوش انداختم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
دیگه حال ندارم تایپ کنممم😭😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
ان‌الحسین‌باب‌ من‌ابواب‌الجنة؛ بى‌گمان‌حسین‌،درى‌ از‌درهاى‌بهشت‌است.❤️‍🩹 رسول‌اکرم(ص)
[همیشه درست عمل کنید. این باعث خوشحالی برخی افراد و شگفت زده شدن بقیه خواهد شد, ..💕] |