eitaa logo
اَمـانــہ .
518 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part409 <چندین ساعت بعد> بعد از اینکه ناهارمون هم خوردی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <مهدی> دیگه کارم تموم شده بود و بلند شدم کتمو بپوشم که همون لحظه سبحان آماده شده بود و اومد جلوی آینه که خودشو نگاه کنه ! لبخندی زدم و گفتم : _ ماشاءالله به داداش خودم ، چشمت نزنن پسر خنده‌ای کرد و گفت : +توهم خوشتیپ کردیا . . سرمو کج کردم و با خنده گفتم : _دیگه بلاخره داداش داماد باید خوشتیپ باشه از نیما تشکری کردیم و بعد بیرون اومدیم سبحان سوار ماشین شد و رفت دنبال زهره که برن باهم عکاسی کنن ، منم سوار ماشین شدم و سمت آرایشگاه زهرا اینا راه افتادم . . زیاد دور نبود و سریع رسیدم ! به زهرا پیام دادم که بیاین پایین و خودمم از ماشین پیاده شدم تا زهرا رو ببینم . . در سالن آرایشگاه باز شد و زهرا اومد ! یاد شب عروسی خودمون افتادم که اومدم جلوی آرایشگاه سراغش و رفتیم برای فیلمبرداری! نگاهی به سر تا پاش کردم و بعد چشمامو بستم و دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم : +قلب ما توان این همه زیبایی نداره ها بعد چشمامو باز کردم که دیدم داره می‌خنده کنار رفت که بقیه دخترا هم بیرون اومدن ! سرمو پایین انداختم که یه وقت معذب نباشن و بعد نرگس اومد پیشم و گفت: +چطور شدم داداش ؟ نگاهی به صورتش کردم و گفت : _مواظب خودت باش خواهر کوچیکه یه وقت تورو هم امشب خواستگاری نکنن! خنده‌ای کرد و بعد سوار ماشین شد . . همه که سوار شدن منم سوار شدم و ماشینُ روشن کردم که اول بریم سمت تالار دخترا رو پیاده کنیم بعد بریم آتلیه با زهرا عکس بگیریم! زهرا خیلی خوشگل و ناز شده بود اما جلوی نرگس اینا نمیشد چیزی بگم برای همین صبر کردم تا پیاده‌شون کنم بعد حرفامو بزنم . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part410 <مهدی> دیگه کارم تموم شده بود و بلند شدم کتمو ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به تالار که رسیدیم همشون تشکر کردن و بعد پیاده شدن ، به محض اینکه رفتن گفتم: _از قشنگی خودت بگم یا لباست؟ -یا صورت و چشمات؟ زهرا نگاهی به من کرد و بعد گفت : +شما هم خیلی خوب شدی که :)) دستشو گرفتم و گفتم : _چقدر من آرزوی این روزای قشنگو داشتم. . _همین کنارهم بودنمونو چقدر خواسته بودم:) لبخند پر احساسی زد اما چیزی نگفت ! دستشو ول نکردم و همون‌طور به سمت آتلیه راه افتادیم که بریم چندتا عکس بگیریم و بعد ماهم بیایم تالار . . <داوود > تو حیاط تالار مشغول صحبت با رسول و بقیه بچه ها بودم که یهو دیدم چندتا خانوم وارد تالار شدن ، فاطمه و نرگس و سارا خانوم بودن! سرمو پایین انداختم ولی هرکاری کردم نتونستم به فاطمه نگا نکنم . . آروم و زیرچشمی بهش نگاه کردم ! چقدر امشب قشنگ شده بود . . خودمو با بچه ها سرگرم کردم تا وقتی بقیه برسن و مراسم شروع بشه . .! چند ساعتی گذشت و هوا رو به تاریکی رفت و مهمون ها کم‌کم اومدن ، بین مهمون ها قیافه مهدی و زهرا رو دیدم . . رفتم جلو به زهرا گفتم: _به‌به خواهر قشنگم نگاهم به مهدی افتاد که گفتم : -عجب شب خوبیه نه ؟ +آره خیلی . . ، امشب کاری نکنیا +تلافی‌رو بزار یه شب دیگه چشمامو ریز کردم و بعد خندیدم ، هعی مهدی نمیدونی چه برنامه‌ای دارم برات . . منتظر بودیم که سبحان و زهره هم برسن که یهو صدای یکی از بچه ها اومد و گفت عروس و داماد رسیدن . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part411 به تالار که رسیدیم همشون تشکر کردن و بعد پیاده
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم همگی رفتیم دم در استقبالشون ، خانما دست و جیغ میزدن و ماهم کنار حیاط فقط دست می‌زدیم ، کی بزرگ شدیم که داریم تند تند عروسی همدیگه رو میبینیم؟ :) سبحان و زهره از ماشین پیاده شدن و به سمت تالار اومدن ، خدا برای هم نگهشون داره:) کی فکرشو میکرد به این تندی بزرگ بشیم که یکیمون داره بابا میشه ، دوقلو‌هامون یکیشون سر خونه زندگیشه و اون یکی امشب عروس شده خودمم که قرار بود تازه ازدواج کنم . .! خدایا شکرت که هوامونو داری . .:) با رسول و مهدی سمت داخل رفتیم و یکی از میز هارو انتخاب کردیم و نشستیم . .! میوه هارو پخش کردن که بین میوه ها موز هم بود خنده ای کردم و سریع موز رو برداشتم و خوردم، بعد آروم برای اینکه مهدی نفهمه پوست موز توی دستمال کاغذی گذاشتم و داخل جیبم گذاشتمش . . باید صبر میکردم تا عروسی تموم بشه ! <آخرشب ، عروس‌کشون > عروسی تموم شده بود وقت عروس کشون به سمت خونه زهره اینا بود . . خب خب وقتش بود تلافی دیشبُ همین الان سر مهدی دربیارم ، زودتر از همه رفتم دم در و منتظر شدم مهدی بیاد . . رسول نگاهی بهم کرد و خندیدم و فکر کنم متوجه شد که قراره کاری کنم ! چندتا از مهمونا اومدن و سوار ماشین شدن و حرکت کردن و همون موقع مهدی و زهرا هم اومدن ، دستمو داخل جیبم بردم و سمت پله های تالار نزدیک شدم . . مهدی پله هارو داشت پایین میومد و اومد به پله آخر برسه یهو پوست موز رو جلوش انداختم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
دیگه حال ندارم تایپ کنممم😭😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
ان‌الحسین‌باب‌ من‌ابواب‌الجنة؛ بى‌گمان‌حسین‌،درى‌ از‌درهاى‌بهشت‌است.❤️‍🩹 رسول‌اکرم(ص)
[همیشه درست عمل کنید. این باعث خوشحالی برخی افراد و شگفت زده شدن بقیه خواهد شد, ..💕] |