اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part409 <چندین ساعت بعد> بعد از اینکه ناهارمون هم خوردی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part410
<مهدی>
دیگه کارم تموم شده بود و بلند شدم کتمو بپوشم
که همون لحظه سبحان آماده شده بود و اومد
جلوی آینه که خودشو نگاه کنه !
لبخندی زدم و گفتم :
_ ماشاءالله به داداش خودم ، چشمت نزنن پسر
خندهای کرد و گفت :
+توهم خوشتیپ کردیا . .
سرمو کج کردم و با خنده گفتم :
_دیگه بلاخره داداش داماد باید خوشتیپ باشه
از نیما تشکری کردیم و بعد بیرون اومدیم
سبحان سوار ماشین شد و رفت دنبال زهره که
برن باهم عکاسی کنن ، منم سوار ماشین شدم و سمت آرایشگاه زهرا اینا راه افتادم . .
زیاد دور نبود و سریع رسیدم !
به زهرا پیام دادم که بیاین پایین و خودمم از
ماشین پیاده شدم تا زهرا رو ببینم . .
در سالن آرایشگاه باز شد و زهرا اومد !
یاد شب عروسی خودمون افتادم که اومدم
جلوی آرایشگاه سراغش و رفتیم برای فیلمبرداری!
نگاهی به سر تا پاش کردم و بعد چشمامو
بستم و دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم :
+قلب ما توان این همه زیبایی نداره ها
بعد چشمامو باز کردم که دیدم داره میخنده
کنار رفت که بقیه دخترا هم بیرون اومدن !
سرمو پایین انداختم که یه وقت معذب نباشن
و بعد نرگس اومد پیشم و گفت:
+چطور شدم داداش ؟
نگاهی به صورتش کردم و گفت :
_مواظب خودت باش خواهر کوچیکه یه وقت
تورو هم امشب خواستگاری نکنن!
خندهای کرد و بعد سوار ماشین شد . .
همه که سوار شدن منم سوار شدم و ماشینُ
روشن کردم که اول بریم سمت تالار دخترا رو
پیاده کنیم بعد بریم آتلیه با زهرا عکس بگیریم!
زهرا خیلی خوشگل و ناز شده بود اما جلوی نرگس
اینا نمیشد چیزی بگم برای همین صبر کردم
تا پیادهشون کنم بعد حرفامو بزنم . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part410 <مهدی> دیگه کارم تموم شده بود و بلند شدم کتمو ب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part411
به تالار که رسیدیم همشون تشکر کردن و بعد
پیاده شدن ، به محض اینکه رفتن گفتم:
_از قشنگی خودت بگم یا لباست؟
-یا صورت و چشمات؟
زهرا نگاهی به من کرد و بعد گفت :
+شما هم خیلی خوب شدی که :))
دستشو گرفتم و گفتم :
_چقدر من آرزوی این روزای قشنگو داشتم. .
_همین کنارهم بودنمونو چقدر خواسته بودم:)
لبخند پر احساسی زد اما چیزی نگفت !
دستشو ول نکردم و همونطور به سمت آتلیه
راه افتادیم که بریم چندتا عکس بگیریم و بعد
ماهم بیایم تالار . .
<داوود >
تو حیاط تالار مشغول صحبت با رسول و بقیه
بچه ها بودم که یهو دیدم چندتا خانوم وارد تالار شدن ، فاطمه و نرگس و سارا خانوم بودن!
سرمو پایین انداختم ولی هرکاری کردم
نتونستم به فاطمه نگا نکنم . .
آروم و زیرچشمی بهش نگاه کردم !
چقدر امشب قشنگ شده بود . .
خودمو با بچه ها سرگرم کردم تا وقتی بقیه
برسن و مراسم شروع بشه . .!
چند ساعتی گذشت و هوا رو به تاریکی رفت و
مهمون ها کمکم اومدن ، بین مهمون ها
قیافه مهدی و زهرا رو دیدم . .
رفتم جلو به زهرا گفتم:
_بهبه خواهر قشنگم
نگاهم به مهدی افتاد که گفتم :
-عجب شب خوبیه نه ؟
+آره خیلی . . ، امشب کاری نکنیا
+تلافیرو بزار یه شب دیگه
چشمامو ریز کردم و بعد خندیدم ، هعی مهدی
نمیدونی چه برنامهای دارم برات . .
منتظر بودیم که سبحان و زهره هم برسن که یهو صدای یکی از بچه ها اومد و گفت عروس
و داماد رسیدن . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part411 به تالار که رسیدیم همشون تشکر کردن و بعد پیاده
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part412
همگی رفتیم دم در استقبالشون ، خانما
دست و جیغ میزدن و ماهم کنار حیاط فقط
دست میزدیم ، کی بزرگ شدیم که داریم تند
تند عروسی همدیگه رو میبینیم؟ :)
سبحان و زهره از ماشین پیاده شدن و به
سمت تالار اومدن ، خدا برای هم نگهشون داره:)
کی فکرشو میکرد به این تندی بزرگ بشیم که
یکیمون داره بابا میشه ، دوقلوهامون یکیشون
سر خونه زندگیشه و اون یکی امشب عروس شده
خودمم که قرار بود تازه ازدواج کنم . .!
خدایا شکرت که هوامونو داری . .:)
با رسول و مهدی سمت داخل رفتیم و یکی از
میز هارو انتخاب کردیم و نشستیم . .!
میوه هارو پخش کردن که بین میوه ها موز هم بود خنده ای کردم و سریع موز رو برداشتم و خوردم، بعد آروم برای اینکه مهدی نفهمه
پوست موز توی دستمال کاغذی گذاشتم و
داخل جیبم گذاشتمش . .
باید صبر میکردم تا عروسی تموم بشه !
<آخرشب ، عروسکشون >
عروسی تموم شده بود وقت عروس کشون به
سمت خونه زهره اینا بود . .
خب خب وقتش بود تلافی دیشبُ همین الان سر مهدی دربیارم ، زودتر از همه رفتم دم در و منتظر شدم مهدی بیاد . .
رسول نگاهی بهم کرد و خندیدم و فکر کنم
متوجه شد که قراره کاری کنم !
چندتا از مهمونا اومدن و سوار ماشین شدن و
حرکت کردن و همون موقع مهدی و زهرا هم
اومدن ، دستمو داخل جیبم بردم و سمت پله
های تالار نزدیک شدم . .
مهدی پله هارو داشت پایین میومد و اومد به
پله آخر برسه یهو پوست موز رو جلوش انداختم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
انالحسینباب
منابوابالجنة؛
بىگمانحسین،درى
ازدرهاىبهشتاست.❤️🩹
رسولاکرم(ص)
#امامحسین
986.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وصلهای چادرت منم منم منم :))
#حضرتزهرا