اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part411 به تالار که رسیدیم همشون تشکر کردن و بعد پیاده
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part412
همگی رفتیم دم در استقبالشون ، خانما
دست و جیغ میزدن و ماهم کنار حیاط فقط
دست میزدیم ، کی بزرگ شدیم که داریم تند
تند عروسی همدیگه رو میبینیم؟ :)
سبحان و زهره از ماشین پیاده شدن و به
سمت تالار اومدن ، خدا برای هم نگهشون داره:)
کی فکرشو میکرد به این تندی بزرگ بشیم که
یکیمون داره بابا میشه ، دوقلوهامون یکیشون
سر خونه زندگیشه و اون یکی امشب عروس شده
خودمم که قرار بود تازه ازدواج کنم . .!
خدایا شکرت که هوامونو داری . .:)
با رسول و مهدی سمت داخل رفتیم و یکی از
میز هارو انتخاب کردیم و نشستیم . .!
میوه هارو پخش کردن که بین میوه ها موز هم بود خنده ای کردم و سریع موز رو برداشتم و خوردم، بعد آروم برای اینکه مهدی نفهمه
پوست موز توی دستمال کاغذی گذاشتم و
داخل جیبم گذاشتمش . .
باید صبر میکردم تا عروسی تموم بشه !
<آخرشب ، عروسکشون >
عروسی تموم شده بود وقت عروس کشون به
سمت خونه زهره اینا بود . .
خب خب وقتش بود تلافی دیشبُ همین الان سر مهدی دربیارم ، زودتر از همه رفتم دم در و منتظر شدم مهدی بیاد . .
رسول نگاهی بهم کرد و خندیدم و فکر کنم
متوجه شد که قراره کاری کنم !
چندتا از مهمونا اومدن و سوار ماشین شدن و
حرکت کردن و همون موقع مهدی و زهرا هم
اومدن ، دستمو داخل جیبم بردم و سمت پله
های تالار نزدیک شدم . .
مهدی پله هارو داشت پایین میومد و اومد به
پله آخر برسه یهو پوست موز رو جلوش انداختم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
انالحسینباب
منابوابالجنة؛
بىگمانحسین،درى
ازدرهاىبهشتاست.❤️🩹
رسولاکرم(ص)
#امامحسین
986.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وصلهای چادرت منم منم منم :))
#حضرتزهرا
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزا به چنین لوکیشنی نیاز دارم 💔 : )
#مولا