eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
خواستم تا بینِ آغوشِ کسی گریه کنم ؛ هرچه گشتم خوب‌تر از تو کسی پیدا نشد :) |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part412 همگی رفتیم دم در استقبالشون ، خانما دست و جیغ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تا اومد خودشو به سمت دیگه بکشونه پاش روی پوست موز رفت و با کمر افتاد . . من و رسول و چندتا از بچه های سایت جلوی در وایساده بودیم و وقتی افتاد بلند زدیم زیر خنده ! زهرا نگاهی به مهدی کرد و نگاهی به ما بعد گفت: + خدا بگم چیکارتون نکنه +داوود تا قبل اینکه کسی بیاد بیا کمکش کن بلند بشه الان آبرومون می‌ره . . مهدی که کمرش درد گرفته بود نگاهی کرد و گفت : _خوبه گفتم امشبی رو بگذر من از خنده دیگه نفسم بالا نمیومد ولی برای اینکه آبروش نره رفتم سمتش و بلندش کردم! دستشو به کمرش گذاشت و وایساد . . قیافش خیلی خنده دار بود و فقط چپ چپ منو نگاه میکرد ، بچه های سایت همچنان بهش می‌خندیدن . . حتی خود زهرا هم سرشو پایین انداخته بود و میخندید ، مهدی به زهرا نگاهی کرد و گفت: +تو هم میخندی ؟ نمی‌خوای چیزی بهش بگی؟ ×من توی بحثهای شما شرکت نمیکنم . . و بعد رفت سمت ماشین ، مهدی هم همونطور که دستش به کمرش بود رفت سمت ماشین که در رو برای زهرا باز کنه! آخ که دلم خنک شد تلافی دیشبُ سرش درآوردم! من و رسول هم سمت ماشین من رفتیم که سوال بشیم و دنبال زهره اینا راه بیفتیم . . کمی بغض داشتم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم ! صدای بوق ، آهنگ ، عروس کشون همه و همه انگار توی شهر پیچیده بود . . به خونه زهره اینا که رسیدیم پیاده شدیم و تا داخل خونه همراهیشون کردیم! و بعدش نوبت بغل و خداحافظی بود . . هرچقدر سعی کردم اشکت نیاد نتونستم و وقتی زهره رو بغلش کردم اشکی از کنار چشمم سر خورد و افتاد ! پاکش کردم و بعد به سمت سبحان رفتم و گفتم: _عروسی‌تون مبارک باشه ، مواظبش‌باشیا لبخندی از خوشحالی فراوان زد و گفت : +از خودم بیشتر مواظبشم:) دستمو روی شونه‌ش زدم و بعد رفتم گوشه در وایسادم . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part413 تا اومد خودشو به سمت دیگه بکشونه پاش روی پوست
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از اینکه مامان اینا ازشون خداحافظی کردن سوار ماشینامون شدیم و برگشتیم . . با کلی خستگی به خونه رسیدیم ! ماشین رو توی حیاط پارک کردم و وارد خونه شدم اول رفتم آشپزخونه یه لیوان آب خوردم بعد رفتم سمت اتاقم ، نگاهم به اتاق زهرا اینا افتاد ! آروم رفتم جلو و درش رو باز کردم . ‌. امشب هم دیگه زهره رفت و این اتاق خالی شد! واردش شدم و روی صندلی کنار میز نشستم، به ازدواج زهرا و رفتنش از خونه عادت کرده بودم ولی به زهره نه ، چون امشب اولین شبی بود که رفته بود . . چقدر همه چیز زود گذشت . .! بلند شدم و رفتم اتاق خودم ، لباسامو عوض کردم و بعد روی تخت دراز شدم . . امشب خیلی خسته شدم و از صبح زود بیدار بودم و همش تو بدو بدو ! فردا قرار بود بین من و فاطمه یه صیغه محرمیت خونده بشه ، که من برم ماموریت و برگردم بعد بیایم بقیه مراسمارو بگیریم . . دقیقا پس فردا باید برم مأموریت! <مهدی ، ساعت هشت صبح موقعیت سایت> امروز زودتر از همه اومده بودم سایت که برای مأموریت فردا فایل هارو دسته بندی کنم و یه سریاشونو برای بچه های سیستان و بلوچستان بفرستم. . این پرونده خیلی مهم بود ، و نباید میذاشتیم سرنخ ها از دستمون در برن ! دیشب با اینکه خیلی خسته بودم و اما از پله هم افتاده بودم اما بازم زود بیدار شدم اومدم. . داوود به نقشه هایی میکشه که آدم شگفت زده میشه از کاراش . . وایس ببینم ، چرا نیومده هنوز ؟ خوابالو مثلا قرار بود کمکم کنه ، رسول هم نیومده به جز من و چندتا از بچه ها کسی تو سایت نبود! خودمو با کامپیوتر و فایل ها سرگرم کردم منتظر شدم که بچه ها یکی یکی برسن . . بعد از حدودای یکی دو ساعت گوشیم زنگ خورد! داوود بود ، جواب دادم و گفتم : _صبح بخیر خوابالو،معلومه کجایی؟ +سلام ، مهدی دیرتر میام . . _چرا ؟ چیزی شده ؟ +نه قرار بود امروز بین من و فاطمه صیغه خونده بشه ، رسول هم با ماست . . _آخ‌آخ نامردا ، میگفتین ماهم بیایم خب خنده ای کرد و گفت : +حالا موقعیت زیاده ، من برم فعلا _فعلا گوشیو قطع کردمُ روی میز گذاشتم ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
گاهی هم بگذر؛ چنانکه هرگز در مسیر تو نبوده . .🌱 | |