اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part412 همگی رفتیم دم در استقبالشون ، خانما دست و جیغ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part413
تا اومد خودشو به سمت دیگه بکشونه پاش
روی پوست موز رفت و با کمر افتاد . .
من و رسول و چندتا از بچه های سایت جلوی در وایساده بودیم و وقتی افتاد بلند زدیم زیر خنده !
زهرا نگاهی به مهدی کرد و نگاهی به ما بعد گفت:
+ خدا بگم چیکارتون نکنه
+داوود تا قبل اینکه کسی بیاد بیا کمکش کن
بلند بشه الان آبرومون میره . .
مهدی که کمرش درد گرفته بود نگاهی کرد و گفت :
_خوبه گفتم امشبی رو بگذر
من از خنده دیگه نفسم بالا نمیومد ولی برای
اینکه آبروش نره رفتم سمتش و بلندش کردم!
دستشو به کمرش گذاشت و وایساد . .
قیافش خیلی خنده دار بود و فقط چپ چپ منو نگاه میکرد ، بچه های سایت همچنان
بهش میخندیدن . .
حتی خود زهرا هم سرشو پایین انداخته بود و
میخندید ، مهدی به زهرا نگاهی کرد و گفت:
+تو هم میخندی ؟ نمیخوای چیزی بهش بگی؟
×من توی بحثهای شما شرکت نمیکنم . .
و بعد رفت سمت ماشین ، مهدی هم همونطور که دستش به کمرش بود رفت سمت ماشین که در رو برای زهرا باز کنه!
آخ که دلم خنک شد تلافی دیشبُ سرش درآوردم!
من و رسول هم سمت ماشین من رفتیم که
سوال بشیم و دنبال زهره اینا راه بیفتیم . .
کمی بغض داشتم ولی سعی کردم خودمو
کنترل کنم !
صدای بوق ، آهنگ ، عروس کشون همه و
همه انگار توی شهر پیچیده بود . .
به خونه زهره اینا که رسیدیم پیاده شدیم و تا
داخل خونه همراهیشون کردیم!
و بعدش نوبت بغل و خداحافظی بود . .
هرچقدر سعی کردم اشکت نیاد نتونستم و
وقتی زهره رو بغلش کردم اشکی از کنار
چشمم سر خورد و افتاد !
پاکش کردم و بعد به سمت سبحان رفتم و گفتم:
_عروسیتون مبارک باشه ، مواظبشباشیا
لبخندی از خوشحالی فراوان زد و گفت :
+از خودم بیشتر مواظبشم:)
دستمو روی شونهش زدم و بعد رفتم گوشه
در وایسادم . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part413 تا اومد خودشو به سمت دیگه بکشونه پاش روی پوست
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part414
بعد از اینکه مامان اینا ازشون خداحافظی
کردن سوار ماشینامون شدیم و برگشتیم . .
با کلی خستگی به خونه رسیدیم !
ماشین رو توی حیاط پارک کردم و وارد خونه شدم
اول رفتم آشپزخونه یه لیوان آب خوردم بعد
رفتم سمت اتاقم ، نگاهم به اتاق زهرا اینا افتاد !
آروم رفتم جلو و درش رو باز کردم . .
امشب هم دیگه زهره رفت و این اتاق خالی شد!
واردش شدم و روی صندلی کنار میز نشستم،
به ازدواج زهرا و رفتنش از خونه عادت کرده
بودم ولی به زهره نه ، چون امشب اولین شبی
بود که رفته بود . .
چقدر همه چیز زود گذشت . .!
بلند شدم و رفتم اتاق خودم ، لباسامو عوض
کردم و بعد روی تخت دراز شدم . .
امشب خیلی خسته شدم و از صبح زود بیدار
بودم و همش تو بدو بدو !
فردا قرار بود بین من و فاطمه یه صیغه
محرمیت خونده بشه ، که من برم ماموریت و
برگردم بعد بیایم بقیه مراسمارو بگیریم . .
دقیقا پس فردا باید برم مأموریت!
<مهدی ، ساعت هشت صبح موقعیت سایت>
امروز زودتر از همه اومده بودم سایت که برای
مأموریت فردا فایل هارو دسته بندی کنم
و یه سریاشونو برای بچه های سیستان و
بلوچستان بفرستم. .
این پرونده خیلی مهم بود ، و نباید میذاشتیم
سرنخ ها از دستمون در برن !
دیشب با اینکه خیلی خسته بودم و اما از پله
هم افتاده بودم اما بازم زود بیدار شدم اومدم. .
داوود به نقشه هایی میکشه که آدم شگفت
زده میشه از کاراش . .
وایس ببینم ، چرا نیومده هنوز ؟
خوابالو مثلا قرار بود کمکم کنه ، رسول هم نیومده
به جز من و چندتا از بچه ها کسی تو سایت نبود!
خودمو با کامپیوتر و فایل ها سرگرم کردم
منتظر شدم که بچه ها یکی یکی برسن . .
بعد از حدودای یکی دو ساعت گوشیم زنگ خورد!
داوود بود ، جواب دادم و گفتم :
_صبح بخیر خوابالو،معلومه کجایی؟
+سلام ، مهدی دیرتر میام . .
_چرا ؟ چیزی شده ؟
+نه قرار بود امروز بین من و فاطمه صیغه
خونده بشه ، رسول هم با ماست . .
_آخآخ نامردا ، میگفتین ماهم بیایم خب
خنده ای کرد و گفت :
+حالا موقعیت زیاده ، من برم فعلا
_فعلا
گوشیو قطع کردمُ روی میز گذاشتم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و امـا تو در عمـق قـلب مـنی :)🫀
#حضرتعباس