eitaa logo
اَمـانــہ .
519 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وعده ما ساعت ۲۱ ، بانگ الله اکبر در سراسر کشور 😎❤️‍🔥
الله اکبر به شهامتتان❤️‍🔥
الله اکبر ✊🏻❤️‍🔥
الله اکبر/ خامنه‌ای رهبر 🇮🇷
47 سالگـی انقـلاب قشـنگمون مـبارک:)❤️‍🔥🇮🇷
یا مرگ یا خامنه‌ای با خون نوشتیم :))❤️‍🔥
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part414 بعد از اینکه مامان اینا ازشون خداحافظی کردن سو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <داوود> وارد محضر شدیم تا یه صیغه محرمیت بخونیم! روی صندلی نشستم تا فاطمه اینا بیان . . حدود پنج دقیقه ای منتظر موندیم که اومدن! سرمو که بالا آوردم فاطمه رو دیدم ، یه عبای سبز زمردی و روسری که مایل به رنگ عباش دیده میشد ، پوشیده بود . . چقدر این لباس توی تنش نشسته بود :) لبخندی زدم و بعد سلام کردم . . بعد از سلام و احوالپرسی گرم بابا و عمو اینا وارد اتاق شدیم و روی صندلی ها ، کنارهم رو به روی حاج آقا نشستیم! کمی استرس داشتم ، نگاهی به مامان کردم که با لبخند پر ذوق نگام میکرد . . حاج آقا شروع کرد به خوندن صیغه . مامان حلقه هایی که برای نشون گرفته بودیم از کیفش درآورد و توی دستش گرفت ‌ ‌! فاطمه بله رو که گفت دست زدن و مامان اومد سمتم حلقه هارو داد دستم . . بچه که بودیم دست همدیگه رو خیلی می‌گرفتیم ولی بعد از ۹ سالگی فاطمه دیگه دستش رو نگرفته بودم . . قرار بود بعد این همه مدت دستشو بگیرم و حلقه رو تو دستش کنم:) قلبم تند میزد و عرق کرده بودم . . خودمو کنترل کردم و دستشو توی دستم گرفتم! از قیافه فاطمه هم استرس مشخص بود حلقه رو آروم توی دستش کردم که لبخندی زد! نوبت اون بود که حلقه رو تو دست من کنه. . حلقه رو از جاش درآورد و دستش رو سمت من آورد ، اما متوجه لرزیدن دستاش شدم! طوری بود که دستش می‌لرزید و حلقه رو سمت انگشت من میاورد ، درکش میکردم . . دستش رو گرفتم و با خودم همراهیش کردم تا حلقه روی توی دستم کنیم :) نگاهی بهش کردم آروم گفتم: _مبارکمون باشه:) که لبخند قشنگی زد ‌ ، امان از لبخنداش:) رسول اومد سمتمون و گفت : +مبارکتون باشه ، ان‌شاءالله خوشبخت بشید عزیزای من . . ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________