مهدی رسولییا مرگ یا خامنه ای_(0).mp3
زمان:
حجم:
3.8M
گنگِ خونتون نیفته😎✌️🏻
#یامرگیاخامنهای | #مهدیرسولی
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part414 بعد از اینکه مامان اینا ازشون خداحافظی کردن سو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part415
<داوود>
وارد محضر شدیم تا یه صیغه محرمیت بخونیم!
روی صندلی نشستم تا فاطمه اینا بیان . .
حدود پنج دقیقه ای منتظر موندیم که اومدن!
سرمو که بالا آوردم فاطمه رو دیدم ،
یه عبای سبز زمردی و روسری که مایل به رنگ
عباش دیده میشد ، پوشیده بود . .
چقدر این لباس توی تنش نشسته بود :)
لبخندی زدم و بعد سلام کردم . .
بعد از سلام و احوالپرسی گرم بابا و عمو اینا
وارد اتاق شدیم و روی صندلی ها ، کنارهم
رو به روی حاج آقا نشستیم!
کمی استرس داشتم ، نگاهی به مامان کردم
که با لبخند پر ذوق نگام میکرد . .
حاج آقا شروع کرد به خوندن صیغه .
مامان حلقه هایی که برای نشون گرفته بودیم
از کیفش درآورد و توی دستش گرفت !
فاطمه بله رو که گفت دست زدن و مامان
اومد سمتم حلقه هارو داد دستم . .
بچه که بودیم دست همدیگه رو خیلی
میگرفتیم ولی بعد از ۹ سالگی فاطمه دیگه
دستش رو نگرفته بودم . .
قرار بود بعد این همه مدت دستشو بگیرم و
حلقه رو تو دستش کنم:)
قلبم تند میزد و عرق کرده بودم . .
خودمو کنترل کردم و دستشو توی دستم گرفتم!
از قیافه فاطمه هم استرس مشخص بود
حلقه رو آروم توی دستش کردم که لبخندی زد!
نوبت اون بود که حلقه رو تو دست من کنه. .
حلقه رو از جاش درآورد و دستش رو سمت
من آورد ، اما متوجه لرزیدن دستاش شدم!
طوری بود که دستش میلرزید و حلقه رو سمت انگشت من میاورد ، درکش میکردم . .
دستش رو گرفتم و با خودم همراهیش کردم
تا حلقه روی توی دستم کنیم :)
نگاهی بهش کردم آروم گفتم:
_مبارکمون باشه:)
که لبخند قشنگی زد ، امان از لبخنداش:)
رسول اومد سمتمون و گفت :
+مبارکتون باشه ، انشاءالله خوشبخت بشید
عزیزای من . .
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part415 <داوود> وارد محضر شدیم تا یه صیغه محرمیت بخونیم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part416
بلند شدم و بغلش کردم و گفتم :
_ممنون داداش ، انشاءالله قسمت خودت. .
از بغلم دراومد و گفت :
+مثل خودت که مهدی اینا رو تهدید میکنی ،
توهم خیلی مواظب این خواهر من باشیا !
خندهای کردم و گفتم :
_چشم . .
و بعد رفت فاطمه رو بغل کرد . .!
هعی رسول تو نمیدونی من چقدر منتظر این روزا بودم ، معلومه که نمیزارم اذیت بشه :)
از حاج آقا تشکری کردیم و از محضر بیرون
رفتیم ، مامان اینا گفتن بریم خونه اما من
گفتم بریم همین اطراف یه ساندویچ به
حساب من بخوریم . .
مخالفی نکردن و برای همین تصمیم گرفتیم
همین کارو انجام بدیم !
من با ماشین خودم اومده بودم و منتظر بودم
که فاطمه بیاد باهم بریم ، عمو در گوشش یه
چیزی گفت که اومد سمت من !
سوار ماشین شدیم ، از امروز فاطمه برای من بود!
دیگه کابوس هام تموم شده بود ، دیگه ترسی
نداشتم که از دستش بدم . .
ماشین رو روشن کردم که بریم ناهار بخوریم !
کمی که حرکت کردیم بهش نگاه کردم و گفتم:
_فاطمه یه سوال ازت داشتم . .
نگاهشو سمت من داد و گفت :
+جانم :)
جانم رو که گفت چند لحظه به صورتش نگاه
کردم ، یه دختر چقدر میتونست حالمو عوض کنه ؟
_تو این چندسال توهم به من فکر میکردی ؟
مکثی کرد و گفت :
+راستش منم مثل خودت از همون اول حس
خاصی داشتم ، یه حس عجیب . .
+اولاش نمیدونستم چه حسیه اما یکم که
گذشت فهمیدم یه حس عادی نیست ، شاید
همون عشقی که میگن باشه . .
حرف هاش قند تو دلم آب میکرد :))
و من فقط گوش میدادم و لذت میبردم اما
همش سرش پایین بود و به جلوش نگاه میکرد!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________